حوادثی که در شب تولد محمد اتفاق افتاد

1) شيخ صدوق در کتاب امالی از امام صادق روايت کرده که قبل از تولد مسيح عيسی شيطان آزادانه به تمامی آسمانها آمد و رفت می کرد و بعد از تولد مسيح از سه آسمان ممنوع شد و بعد از تولد محمد از چهار آسمان باقيمانده هم محروم شد .البته نحوه ممانعت از رفتن آسمان نيز توضيح داده شده و مکانسيم آن پرتاب ستارگان به طرف شيطان می باشد !!!!يعنی اينکه اگر شيطان بخواهد به آسمان برود يک يا چند ستاره بسمت او پرتاب می شود .البته من نتوانستم ارتباطی بين مجرد بودن شيطان و مادی بودن ستاره!!! ارتباط منطقی برقرار کنم .البته در آينده علم و فلسفه بکمک هم اين موضوع را روشن خواهند نمود !!(البته اين موضوع در سيره ابن هشام و صحيح بخاری ذکر شده و فخر رازی هم در تفسير آيه «فمن يستمع‏الآن يجد له شهابا رصدا»(سوره جن آيه 9) در مورد منع شياطين از نفوذ در آسمانها وتيرهاى شهاب همين تفسير را داشته است . 2) و در آن شب نورى از سمت‏حجاز بر آمد و همچنان بسمت‏مشرق رفت تا بدانجا رسيد،فرداى آن شب تخت هر پادشاهى‏سرنگون گرديد و خود آنها گنگ گشتند كه در آنروز سخن‏نمى‏گفتند.تعجب اينکه در هيچ کتاب تاريخی اين موضوع ذکر نشده شايد يادشان رفته 3)دانش كاهنان ربوده شد و سحر جادوگران باطل گرديد،وهر كاهنى كه بود از تماس با همزاد شيطانى خود ممنوع گرديد وميان آنها جدائى افتاد. 4) و طاق كسرى از وسط شكست‏خورد و رود دجله در آن‏وارد شد!!!!!!!! 5)آتشكده‏هاى فارس كه هزار سال بود خاموش نشده بود در آن شب خاموش گرديد. 6) و همه بتها در صبح آن شب به رو در افتاد و هيچ بتى درآنروز بر سر پا نبود،و ايوان كسرى در آن شب شكست‏خورد وچهارده كنگره آن فرو ريخت.و درياچه ساوه خشك شد.ووادى سماوه پر از آب شد. سوالی که من دارم چرا در هيچ جای تاريخ چنين حوادثی را نمی خوانيم و چرا حوادث مشابه در چين و روم و مصر و اسرائيل و... چيزی ذکر نشده ؟ پاسخ را از زبان يکی از استادان بنام حوزه علميه قم بشنويد : (اگر حديث وروايتى از نظر سند و صدور از امام معصوم عليه السلام براى ماثابت‏شد ديگر كدام روايت و تاريخى براى ما معتبرتر از آن حديث‏و روايت مى‏تواند باشد،و همه بحثها در همان قسمت اول واعتبار سند و به اصطلاح‏«صغراى قضيه‏»است،ولى پس ازاثبات ديگر استبعاد و زير سئوال بردن حديث،جز ضعف ايمان وتاريخ زدگى محمل ديگرى نمى‏تواند داشته باشد،وگرنه كدام‏تاريخ و روايتى معتبرتر از آن تاريخ و روايتى است كه از منبع‏وحى الهى سرچشمه گرفته باشد و كدام داستان و حديثى‏محكمتر از داستان و حديثى است كه از زبان پيمبران و ائمه‏معصوم عليهم السلام صادر گرديده باشد! مگر نه اين است كه سرچشمه پر فيض و زلال همه علوم‏آنهايند؟و معيار صحت و سقم همه دانشهاى بشرى گفتار آنهااست؟ حقيقت آن است كه تاريخ نويسان و وقايع نگاران گذشته‏در انحصار طاغوتهاى زمان بوده-چنانچه امروزه نيز عموما اينگونه‏است و بشر هنوز نتوانسته خود را از قيد و بند ايشان آزاد سازد-وانبياء الهى نيز پيوسته بر ضد همان طاغوتها قيام مى‏كرده ومبارزه داشتند،و آنها همواره در صدد از بين بردن انبياء و محو نام و آثار ايشان بوده و بهر وسيله مى‏خواسته‏اند آنها را افرادى‏ماجراجو و بى شخصيت و افسادگر معرفى كنند،و هرگز اجازه‏نمى‏دادند آنها را بعنوان مردانى الهى كه قدرت انجام معجزه رادارند معرفى كنند،و بهمين دليل معجزاتى را كه بوسيله ايشان‏انجام مى‏شده انكار كرده و يا توجيه مى‏نمودند،و اگر كتابهاى‏آسمانى و روايات مذهبى نبود اثرى از اين معجزات بجاى نمانده‏و بدست ما نرسيده بود... بهمين دليل ما مى‏گوئيم انگيزه و نيازى براى تحقيق در تاريخهاى گذشته نداريم و اگر هم تتبع كنيم معلوم نيست‏بجائى برسيم!!!) اما آن شب بر سر شيطان چه آمد داستانی را از منابع اسلامی بخوانيم: و ابليس در آن شب ياران خود را فرياد زد(و آنها را بيارى‏طلبيد)و چون اطرافش جمع شدند بدو گفتند:اى سرور چه چيزتو را بهراس و وحشت افكنده؟گفت:واى بر شما از سر شب تابحال اوضاع آسمان و زمين را دگرگون مى‏بينم و بطور قطع درروى زمين اتفاق تازه و بزرگى رخ داده كه از زمان ولادت عيسى‏بن مريم تاكنون سابقه نداشته،اينك بگرديد و به بينيد اين اتفاق‏چيست؟ آنها پراكنده شدند و برگشتند و اظهار داشتند:ما كه تازه‏اى‏نديديم. ابليس گفت:اين كار شخص من است آنگاه در دنيابجستجو پرداخت تا به حرم-مكه-رسيد،و مشاهده كرد فرشتگان اطراف آنرا گرفته‏اند،خواست وارد حرم شود كه فرشتگان بر اوبانگ زده مانع ورود او شدند،بسمت غار حرى رفت و چون‏گنجشكى گرديد و خواست در آيد كه جبرئيل بر او نهيب زد: - برو اى دور شده از رحمت‏حق!ابليس گفت:اى جبرئيل‏از تو سؤالى دارم؟ گفت: بگو،پرسيد:از ديشب تاكنون چه تازه‏اى در زمين رخ‏داده؟ پاسخداد: محمدبدنيا آمده. شيطان پرسيد: مرا در او بهره‏اى هست؟گفت:نه. پرسيد: در امت او چطور؟ گفت: آرى.ابليس كه اين سخن را شنيد گفت:خوشنود وراضيم. اما جالب است جبرائيل به شيطان راست نگفته بوده زيرا در قلب محمد چيزي بوده که متعلق به شيطان بوده و خود جبرائيل مجبور می شود با عمل جراحی ان را از قلب محمد در آورد و ظاهرا اين عمل را چندين بار انجام می دهد داستان اين عمل جراحی را بدون هيچ تغييری در متن از منابع اسلامی بخوانيم اين داستان را بسيارى از محدثين و سيره نويسان اهل سنت روايت كرده‏اند مانند«مسلم‏»در كتاب صحيح،در ضمن چندحديث و ابن هشام در سيره و طبرى در كتاب تاريخ خود، وكازرونى در كتاب المنتقى و ديگران ، يكى ازرواياتى را كه در صحيح مسلم آمده چنين می گويد: «روى مسلم بن حجاج عن انس بن مالك ان رسول الله(ص)اتاه‏جبرئيل و هو يلعب مع الغلمان فاخذه و صرعه،فشق عن قلبه‏فاستخرج القلب فاستخرج منه علقة فقال:هذا حظ الشيطان‏منك،ثم غسله فى طست من ذهب بماء زمزم،ثم لامه ثم اعاده‏فى مكانه.» «و جاء الغلمان يسعون الى امه-يعنى ظئره-فقالوا:ان محمدا قدقتل فاستقبلوه و هو منتقع اللون،قال انس:و قد كنت ارى اثر ذلك‏فى صدره‏». يعنى مسلم از انس بن مالك روايت كرده كه روزى جبرئيل‏هنگامى كه رسول خدا با پسر بچگان بازى مى‏كرد نزد وى آمده واو را گرفت و بر زمين زد و سينه او را شكافت و قلبش را بيرون‏آورد و از ميان قلب آنحضرت لكه خونى بيرون آورده و گفت:اين‏بهره شيطان بود از تو،و سپس قلب آنحضرت را در طشتى از طلا با آب زمزم شستشو داده آنگاه آنرا بهم پيوند داده و بست و درجاى خود گذارد... پسر بچگان بسوى مادر شيرده او آمده و گفتند:محمد كشته شد! آنها بسراغ او رفته و او را در حالى كه رنگش پريده بود مشاهده‏كردند! انس گفته: من جاى بخيه‏ها را در سينه آنحضرت مى‏ديدم. و در سيره ابن هشام از حليمه روايت كرده كه گويد:آنحضرت‏بهمراه برادر رضاعى خود در پشت‏خيمه‏هاى ما به چراندن‏گوسفندان مشغول بودند كه ناگهان برادر رضاعى او بسرعت نزد ماآمد و به من و پدرش گفت:اين برادر قرشى ما را دو مرد سفيد پوش‏آمده و او را خوابانده و شكمش را شكافتند و ميزدند! حليمه گفت: من و پدرش بنزد وى رفتيم و محمد را كه ايستاده ورنگش پريده بود مشاهده كرديم،ما كه چنان ديديم او را به سينه‏گرفته و از او پرسيديم:اى فرزند تو را چه شد؟فرمود: دو مرد سفيدپوش آمدند و مرا خوابانده و شكمم را دريدند و بدنبال چيزى‏مى‏گشتند كه من ندانستم چيست؟ حليمه گويد: ما او را برداشته و بخيمه‏هاى خود آورديم. و در هر دوى اين نقلها هست كه همين جريان سبب شد تاحليمه آنحضرت را بنزد مادرش آمنه باز گرداند. و اين داستان تدريجا در روايات توسعه يافته تا آنجا كه‏گفته‏اند:داستان شق صدر در دوران زندگى آنحضرت چهار ياپنج بار اتفاق افتاده،در سه سالگى(همانگونه كه شنيديد)و در ده‏سالگى،و هنگام بعثت،و در داستان معراج ) و بلكه برخى از مفسران سوره انشراح و آيه‏«الم نشرح لك‏صدرك‏»را بر اين داستان منطبق داشته و شان نزول آن‏دانسته‏اند. راستی اين مطالبی که می نويسم براتون جالبه يا نه نوشتن را ادامه بدم ؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر