داستان های من ،مامان و خواهرم

این داستان كاملا” تخیلی بوده و صرفا” جهت سرگرمی خواننده نوشته شده است .اسم من بهروزه و مامانمم اسمش رویا است . من 19 سالمه و مامانم 42 سالشه . یه خواهر هم دارم به اسم نیلوفر كه اونم 16 سالشه . بابام هم حدود 10 ساله پیش از مامانم طلاق گرفت و رفت خارج . واسه همین وضع ما چندان خوب نیست . نه اینكه فقیر باشیم ها ولی وضع معمولی داریم . خلاصه ما تو خونه رفتار خیلی معمولی با هم داشتیم تا اینكه یه اتفاق وضع ما رو عوض كرد . داستان از جایی شروع میشه كه یه بار یكی از دوست های مامانم كه وضع خیلی توپی داشتن اومد خونه ما و ما رو به یه مهمانی دعوت كرد . اما این مهمونی یه مقدار با مهمونی های معمولی فرق میكرد واسه اینكه كلیه اعضای حاضر در این مهمونی باید لخت مادر زاد در مهمونی شركت میكردن . البته مهمونی اصلا سكسی نبود و هیچ كس هم حق انجام هیچ گونه عمل سكسی را نداشت و فقط تمامی شركت كننده ها باید لخت در آن مهمانی شركت میكردن . ولی دلیل اینكه این دوست مامانم اومده بود پیش ما این بود كه خودش میگفت چون شوهرش كلی از آشنا و فامیل به این مهمونی دعوت كرده ولی چون فامیل های دوست مامانم هیچ كدوم طوری نبودن كه بشه بهشون پیشنهاد شركت در این مهمانی را داد و از طرفی چون دوست مامانم (‌ باهره خانم ) هیچ كس رو دعوت نكرده بود قصد داشت تا با اصرار ما رو به این مهمونی ببره كه جلوی شوهرش هم كم نیاره . مامانم هیچ جوری حاضر نمیشد كه تو این مهمونی شركت كنه ولی وقتی باهره جون گفت خواهش كرد و دو تا تراول 100 هزار تومنی هم به مامانم داد دیگه مامانم حرفی برای گفتن نداشت . از اینجای داستان را دیگه بشنوید . مامانم رو به باهره خانم : باهره جون حالا خوب ما هم بیایم اگه ازمون فیلم بگیرن چی . باهره : نه چون ما تو اتاقی كه تو حیاط ویلا هست همه رو میفرستیم و اونجا لخت میشن و وسایلشونم میزارن كسی موبایل یا دوربین نمیتونه بیاره با خودش . مامانم دوباره گفت : نیلوفر چی اونم باید بیارم . كه باهره گفت : آره رویا جون اون كه اصله كاریه . مامانم گفت : یه وقت كسی كاری باهاش نكنه . كه باهر گفت : نه عزیزم اونجا نه مشروب هست نه اینكه كسی حقه تجاوز داره فقط ما میخایم مثل پارتی های nude party آزاد باشیم . بعد نیلوفر اومد خونه و مامانم همه چیز رو برای نیلوفر هم تعریف كرد . آن وقت باهره خانم گفت حالا واسه اینكه خجالتتون بریزه هیمنجا لخت بشید تا این یكی دو ساعتی كه من هستم رو لخت بگذرونیم . مامانم گفت : وا همین جا جلوی بچه ها ؟ باهره گفت : رویا جون پس فردا باید جلوی حداقل 40 نفر لخت بشی . چی داری میگی . بعد گفت : حالا اصلا من خودم اول لخت میشم . و در یك چشم به هم زدن لخت شد حتی شرت و كرستشم در آورد . رو كرد به ما و گفت : زود باشید دیگه . و رفت سمت نیلوفر و تاپشو از بالا كشید و در آورد . من هم بلیزم را در آوردم و مامانمم لخت شد . بعد هممون كامل لخت شدیم . تا حالا كس و كون و پستون مامان و خواهرم رو ندیده بودم . مامانم كون و پستون نسبتا بزرگی داشت ولی سینه های خواهرم كوچیك بودن. باهره بدن های ما رو نگاه كرد و به مامانم و نیلوفر گفت كه مو های بدنتونو كامل بزنید و به منم گفت تو هم اینجوری نیای موهای دوره آلتتو بزن . خلاصه باهره نزدیك دو ساعت پیش ما بود و بعد رفت و گفت : تا پس فردا هم دیگه لباس نپوشید و بزارید عادت كنید به این وضع . موقع خداحافظی هم گفت : میخاین بیاید لباس مهمونی نپوشید ها چون همش همون جلوی در در میاد
تو این دو روز كه تا مهمونی مونده بود ما همش لخت بودیم . فردای اون روز من و مامانم خونه بودیم و لخت داشتیم tv میدیدیم كه خواهرم از كلاس اومد . همون جلوی در لخت شد . من داشتم نگاش میكردم . وقتی شلوارش رو درآورد دیدم شورت پاش نیست . گفتم : نیلوفر شورتت كو ؟ گفت : لازم نبود دیگه . مگه قرار نیست واسه مهمونی تمرین كنیم . دارم تمرین میكنم دیگه . گفتم : خوبه دیگه . مامان نگاش كن چیكار میكنه . مامانم گفت : چیه مگه تازه من امروز رفتم سبزی بخرم نه شورت پوشیدم نه كرست . گفتم : خوبه دیگه فقط ما از همه عقب تر موندیم . مامانم یه نگاه به كیره من كرد ( اینو از نگاهش فهمیدم ) و گفت : تو نمیخای پشماتو بزنی . من كه از گفتن لفظ پشم تعجب كرده بودم گفتم : بعد از ظهر میزنم . در ضمن نیلوفر هم هنوز نزده ها . نیلوفر گفت : گزاشتم شب مامان واسم بزنه میخام مدل دار بزنه . گفتم : چه مدلی ؟ اومد نزدیك و گفت : میخام دورش رو بزنم و بالاش رو بزارم بمونه . گفتم : شیطون اینو از كجا یاد گرفتی ؟ مامانم گفت : ولش كن اذیتش نكن . شب شد و من توی توالت داشتم پشمام رو میزدم كه خواهرم اومد و گفت بیا بیرون میخام برم توالت من گفتم : حال ندارم حسش نیست نمیبینی مگه دارم اصلاح میكنم . گفت : خوب من باید برم توالت بیا بیرون دیگه . گفتم : خوب بیا برو دیگه من كه جلوت رو نگرفتم . گفت : یعنی نمیای بیرون ؟ گفتم : نه گفت : پس من میام و اومد و رفت رو كاسه توالت نشست و شروع كرد شاشیدن . دیدن شاشیدن نیلوفر خیلی شهوت انگیز بود و واسه همین كیرم شق كرد . نیلوفر كه كیرمو دید . گفت : اینو چیكارش كردی . فردا اونجا این طوری نكنی آبرومون بره . من كه دیدم خودش شروع كرد گفتم : آخه به شماها عادت كردم ولی فردا همه جدیدن و كاریش نمیشه كرد . فكر كنم كل مدت اینجوری باشه . گفت : جدید و قدیم نداره كه زنا همه مثل همن . گفتم : اشتباه میكنی همشون فرق دارن . گفت : پس فردا همه مردهای توی اون جمع همین جوری هستند دیگه . ( منظورش شق كرده بود ) . گفتم : چطور ؟ گفت : خوب وقتی زنای دیگه واسه تو جدیدا ما هم واسه اونا جدیدیم و همه آلتشون مثل الان تو میشه . گفتم : خیلی شیطون شدی ها . گفت : بهروز یه چیزی بگم . ؟ گفتم : بگو . گفت : وقتی مامان بهم گفت جریانو گفتم شاید تو قبول نكنی . یعنی ناراحت نمیشی ما جلوی مردهای دیگه لخت هستیم ؟ گفتم : نه چرا ناراحت باشم . خوب اونا هم زن یا مادر یا چمیدونم خواهرشون لخت هستن دیگه . خلاصه كار من تموم شد و اومدم بیرون و نیلوفر مامانم رو صدا زد كه پشم هاش رو بزنه و مامان هم گفت : من كار دارم خودت بزن . نیلوفر گفت : من كه نمیتونم میخام مدل بدم خراب میشه . مامانم گفت : خوب بده بهروز برات بزنه . نیلوفر منو صدا زد و من رفتم توی توالت گفت : پشمام رو میزنی گفتم : چرا كه نه و ژیلت رو گرفتم و شروع كردم زدن . وقتی دستم به كس خواهرم خورد دوباره راست كردم ولی ایندفعه نیلوفر به روی خودش نیاورد . همون مدلی كه میخاست براش زدم و وقتی تموم شد گفتم : پشماتو كه زدم آلتت قشنگ تر شدا . گفت : تو هم كه ماله خودتو زدی بزرگ تر شده . گفتم : قابله شما رو نداره . گفت : چی ؟ با دست كیرمو نشونش دادم و گفت : بی تربیت . هر دو از توالت اومدیم بیرون و شام رو خوردیم و آماده شدیم كه فردا بریم مهمونی .
خلاصه نوبت به فردا رسید و روز موعود مهمونی . اون روز بعد از خوردن نهار نوبتی حموم رفتیم و حسابی به خودمون رسیدیم و مامانم و خواهرم رفتند تو اتاق تا آرایش بكنند . سه تامون كماكان لخت مادرزاد بودیم و بعد از حدود یك ساعت كه مامان و خواهرم از اتاق اومدن بیرون وقتی دیدمشون كف كردم یه آرایش غلیظی كرده بودن كه نگو . من داشتم همین جوری نگاشون میكردم كه مامانم گفت : به چی زل زدی . ؟ گفتم : به شما ها آخه تا حالا این جوری آرایش نكرده بودین . خواهرم گفت : یعنی خوشگل شدیم .؟ گفتم : از خوشگلی هم اون ور تره . دیگه ساعت داشت نزدیك 8 شب میشد و ما گفتیم كه آماده شیم تا بریم چون قرار بود ساعت 9 شب اونجا باشیم . من رفتم و یه پیرهن پوشیدم و در حالی كه داشتم از اتاق میومدم بیرون پیرهنمم داشتم تنم میكردم كه دیدم خواهرم به مامانم میگه چی بپوشه ؟ من پرسیدم : مگه لباس میخاین بپوشین ؟ مامانم گفت : نه پس لخت بیایم تو خیابون . گفتم : لخت كه نه ولی یه مانتو بپوشین زیرشم چیزی نمیخاد بپوشید خوب مگه باهره خانم نگفت ما همه رو میفرستیم تو یه اتاق تو حیاط ویلا همون جا لخت شن . خوب لباس نمیخاد كه . بعد خواهرم گفت : آخه بهروز من نمیتونم مانتوی خالی بپوشم گفتم : چرا ؟ رفت از اتاق یه مانتو آورد گفت : مانتوی مریم رو گرفتم اینم خیلی كوتاه است . گفتم بپوش ببینم وقتی پوشید دیدم تا روی باسنشه به شوخی گفتم : الان نمیشه ولی شاید نصفه شب كه برمیگردیم بشه تنها پوشیدش . مامانم گفت : خوب نیلوفر جان اون دامنه كه تا بالای زانوته زیرش بپوش . گفتم : آره این طوری خوبه . بعد رو كردم به مامانم گفتم : مامان تو هم مثل نیلوفر یه دامن با مانتو بپوش . مامانم و خواهرم و من لباسامونو پوشیدیم . نیلوفر كه خیلی جیگر شده بود . مانتوش آنقدر تنگ بود ( سایز دوستش مریم از خواهرم كوچیكتره ) كه نوك سینه هاش زده بود بیرون خلاصه لباسامون معلوم شد و زنگ زدیم به آژانس . دمه در كه داشتیم كفش میپوشیدیم دیدم نیلوفر نشسته رو پله و داره كفششو میبنده و لاپاشام بازه . كسش قشنگ افتاده بود بیرون . برگشتم كه مثلا به مامانم بگم دیدم به به مامانم خودش مثل طوری كه رو توالت میشینن نشسته و دامنشم داده بالاداره كفششو تمیز میكنه كسشم كامل افتاده بیرون . گفتم : بابا خودتونو جمع كنید الان یكی میاد میبینه . خواهرم گفت : یه نفرفقط ؟ خوب تا نیم ساعت دیگه كه پنجاه نفر میبینن. و شروع كرد خندیدن از پله ها رفتیم پایین دیدم مامانم روسریشو فقط انداخته رو سرش و دو طرفش همینجوری ول شده و واسه اینكه زیره مانتو هم لخته خط سینش معلومه گفتم : مامان اون روسریتو درست كن سینت معلوم نشه كه این دفعه مامانم شاكی شد و گفت : بهروز چقدر داری گیر میدی اصلا نمیریم ها . گفتم : نه ببخشید اصلا هر جور راحتی بیاین . آژانس رسید و خواهرم و مامانم رفتند عقب و منم جلو نشستم . تو راه خواهرم و مامانم واسه اینكه منو اذیت كنند منو صدا زدن یواشكی و مامانم مثلا شروع كرد با من حرف زدن كه اگه راننده تو آینه حواسش به مامانم پرت بشه . بعد از اون طرف نیلوفر لا پاشو باز كرده بود و داشت میخندید و میخاست حرسه منو در بیاره . یا وقتی نیلوفر با من حرف میزد مامانم روسریشو الكی تكون میداد كه خط سینش معلوم بشه . بعد از نیم ساعت كه تو راه بودیم رسیدیم به آدرس و جلوی یه خونه ویلایی وایسادیم . واقعا خونه بزرگی بود . زنگ و زدیم و وارد خانه شدیم .
وارد حیاط كه شدیم به سمت جلو حركت كردیم بعد از چند لحظه باهره و شوهرش اومدند استقبالمون اونم لخت مادر زاد بعد از سلام و احوالپرسی و دست دادن ما رو به طرف اتاقی كه گفته بود و در گوشه ایی از حیاط ویلا بود راهنمایی كرد . وقتی وارد اتاق شدیم دیدم یه زن و مرد دیگه با یه بچه 2 ساله هم اونجا بودن سلام كردیم . اونا تقریبا لخت بودن مامانم و خواهرم كه مانتوشونو در آوردن چون لخت بودن و زیر مانتو هیچی نداشتن زنه كه اونارو دید با خنده گفت شما مثل اینكه از خونه آماده شدیدا ! .مامانمم خندید و گفت ایده پسرم بود كه زیره مانتو هامون چیزی نپوشیم . زنه گفت : چه ایده خوبی امیر منم برگشتنی زیره مانتوم هیچی نمیپوشم . بعد مرده گفت : باشه عزیزم هر جور راحتی . زنه رو به ما كرد و گفت : راستی یادم رفت خودمونو معرفی كنیم من شیوا هستم اینم شوهرم امیره . این كوچولو هم پسرمون پارسا هست . ما هم اظهار خوشحالی كردیم و مامانم گفت : من رویا هستم اینم پسرم بهروز و دخترم نیلوفر هستن . بعد از اینكه همه كامل لخت شدیم با هم به سمت ویلا حركت كردیم . چون ما یه مقدار دیر رسیده بودیم تقریبا همه اومده بودند . دیدن نزدیك به 50 نفر آدم اونم لخت مادرزاد واقعا زیبا بود . سلام و احوالپرسی كردیم و یه قسمت نشستیم . خیلی جالب بود همه نوع آدمی بود پیر جوون یكی كیرش كوچیك بود یكی بلند یكی كلفت یكی سینه هاش افتاده بود اون یكی سر بالا خلاصه همه یه جوری بودن . همین طور كه نشسته بودیم یه دفعه نیلوفر گفت : بهروز اون یارو رو ببین چه آلت بزرگی داره . گفتم : تو چشمت تو آلت مردها چیكار میكنه ؟ گفت : نه اینكه تو اصلا زنارو نگاه نمیكنی . گفتم: خوب حالا كدومو میگی ؟ گفت : اونی كه اون ته كناره دره هیكلشم بزرگه . من یه خورده كه دقت كردم دیدم آره واقعا كیره بزرگی داشت . گفتم : شیطون تو از كجا اونو دیدی ؟ گفت : خوب بزرگ بود دیدم دیگه . ولی بیچاره زنش ؟ گفتم : واسه چی ؟ گفت : همین جوری دیگه زنش با این چی كار میخاد بكنه گفتم : شایدم زن نداشته باشه . گفت : آره ممكنه . گفتم : اگه زن نداشته باشه بهت پیشنهاد ازدواج بده قبول میكنی ؟ گفت : نه مگه خرم . گفتم : چرا ؟ گفت : با این چیزی كه این داره آدم باید خر باشه زنش بشه . منم با خنده گفتم : پس اگه واست خاستگار اومد بگیم اول كیرشو نشونت بده . كلمه كیر رو كه شنید تعجب كرد . گفتم : بابا من سختمه هی بگم آلت همون كیر و كس بهتره . كیر و كس رو كه گفتم مثل اینكه مامانم شنید و گفت چی شده ؟ كه من گفتم هیچی مامان نیلوفر از دیدن سایزه كیره اون یارو كه اون ته نشسته تعجب كرده . مامانم گفت : آره منم كه اومدیم تو وقتی دیدمش تعجب كردم خیلی كلفته خوش به حاله زنش . من گفتم : مامان چه جوریه تو میگی خوش به حاله زنش نیلوفر میگه بیچاره زنش . دره گوشم گفت : نیلوفر هنوز تجربه نكرده وگرنه نمیگه بیچاره زنش . خلاصه شامو خوردیم و رقصیدیم و تا نزدیك ساعت 3 صبح داشتیم حال میكردیم . تو این مدتم با یه خانواده كه یه زنه به اسمه سارا بود و 30 سالش بود و شوهرش حمید كه اونم 33 ساله بود آشنا شدیم و با اونا بودیم . موقع رفتن كه شد قرار شد با سارا و شوهرش برگردیم و مارو تا خونه برسونن . همگی اومدیم بیرون و بعد از خداحافظی از باهره و شوهرش رفتیم كه لباس بپوشیم و وارد اتاق شدیم . من و حمید زودتر لباس پوشیدیم و گفتیم كه میریم تو ماشین منتظره شما . اونا یه رونیز داشتن كه تو حیاط پارك بود . من نشستم عقب و حمید هم كه پشت فرمون بود بعد از چند دقیقه اومدن . من كه دیدمشون دهنم وا موند هیچ كدوم كه روسری سرشون نبود . مامانم كه همون دامن و مانو رو پوشیده بود سارا هم شلوار با مانتو ولی بدتر از همه نیلوفر بود كه اون مانتوی تا روی كونش رو پوشیده بود بدونه هیچی . گفتم دامنت كو ؟ گفت : خودت گفتی برگشتنی نمیخاد بپوشی . گفتم : من شوخی كردم . گفت : اصلا حال ندارم كسی كه نمیبینه نصفه شبه دیگه من كنار پنجره بودم و نیلوفر نشست وسط و مامانمم اونور .
بچه ها واسه اینكه زیاد معطل نشید و زودتر به جاهای سكسی كار برسید من یه جاهایی از داستان رو خلاصه میكنم تا به اصل كاری برسیم . اون روز تو ماشین كلی شوخی كردیم و رسیدیم خونه . تو خونه به خاطر جوی كه از بودن تو اون پارتی داشتیم یه اتفاقاتی افتاد كه منجر به سكس بین من و مامان و خواهرم شد . من و خواهرم كه تا حالا تجربه سكس رو نداشتیم خیلی حال میكردیم و مامانمم كه به گفته خودش خیلی وقت بود سكس نداشت واسه همون هر سه تامون فوق العاده هات بودیم . اون شبی كه ما از پارتی برگشتیم خانه به مدت 2 روز داشتیم سكس میكردیم تو این 2 روز من نزدیك به 15 بار آبم اومد كه آخراش دیگه خبری از آب نبود و فقط حسش بود . واقعا هم كمرم دیگه درد گرفته بود و اصلا نمیتونستم دیگه كاری كنم كه به مامانم و خواهرم گفتم من دیگه نمیتونم ولی اونا انگار نه انگار همین جوری مشتاق سكس بودن . از اینجا به بعد از زبان داستان . مامانم : بهروز من بهت نیاز دارم تو با نیلوفر بیشتر بودی . من بهش گفتم : مامان جون دیگه جون ندارم بزار یكی دو روز بگزره بعد به جفتتون حال میدم . خواهرم گفت : یعنی یكی دو روز از كیر خبری نیست . گفتم : چیه زبونت باز شد اول اسمه كیر و شنیدی تعجب كردی حالا كیر كیر میكنی . گفت : مامان یه چیزی بهش بگو اصلا من الان كیر میخام . مامانم گفت : خوب دخترم منم میخام ولی میبینی كه داداشت دیگه نمیتونه . نیلوفر دوباره شروع كرد به داد زدن كه من كیر میخام . من عصبانی شدم گفتم : میخای برم یه نفر رو از خیابان بیارم بكنتد . گفت : اگه اینكارو بكنی كه خیلی خوب میشه . گفتم : نگاه كن چه پر رو شده یه ذره بچه حالا خوبه هنوز دو روز نشده كیر رو دیدی اینقدر كیر كیر میكنی . مامانم گفت : بهروز جان ببین اگه میتونی یه بار دیگه با من و نیلوفر سكس كن بعد دیگه استراحت كن . گفتم : مامان جون قربونه اون كست برم نمیتونم كمرم درد میكنه خوب یعنی هیچ كس رو ندارید كه باهاش حال كنی مامان جون . به باهره بگو شاید یكی رو بتونه براتون جور كنه . مامانم گفت : نه بابا من كه با كسی تا حالا رابطه نداشتم . باهره هم كه از من بدتره . یه دفعه خواهرم گفت : یعنی اگه كسی رو بشناسیم میتونه بیاد ما رو بكنه . ؟ گفتم : اگه خیلی احتیاج دارید آره چون من كه دیگه نمیتونم ادامه بدم . خواهرم سرش رو انداخت پایین و گفت : قول بدید دعوام نكنید من میتونم یكی رو بیارم . یه دفعه من و مامانم چشامون گرد شد گفتیم‌: كی ؟ گفت : گفتید دعوام نمیكنید كه . من گفتم : كاریت نداریم بگو . گفت : من با یه پسره دوستم خیلی دوست داشت باهام سكس كنه ولی من نمیزاشتم . میتونم به اون بگم بیاد . مامانم گفت : قربونه دخترم برم كه دوست پسرم پیدا كرده . من گفتم : حالا چند وقته باهاش دوستی . گفت : هشت ماهی میشه . گفتم : قابل اعتماد هستش ؟ گفت : آره بابا تازه پولدارم هستن . مامانم گفت : خوب بهش بگو بیاد دیگه . خواهرم گفت : جدی ؟ من و مامانم تایید كردیم . خواهرم كلی حال كرد و بلند شد كه بره سمت تلفن گفت : مامان تازه كیرشم كوچیكه جون میده واسه كون كردن . من گفتم : مگه باهاش سكس كردی . تازه وقتی فهمید سوتی داده سرشو انداخت پایین و گفت : نه . گفتم : پس از كجا كیرشو دیدی ؟ كه باز سرشو انداخت پایین . گفتم : عزیزم من كه كاریت ندارم تو الان آزادی كه با هر كی میخای باشی . گفت : بهم نشون داده و رفت كه تلفن بزنه و اومد و گفت كه تا یه ساعت دیگه اینجاست . گفتم : بهش چی گفتی ؟ گفت : گفتم فقط من خونه هستم بیاد با من سكس كنه . مامانم گفت: آره اینجوری بهتره آخه اگه از اول میفهمید قراره منم بكنه حول میكرد . بعد مامانم پرسید : حالا چه جوری باهاش رفیق شدی ؟ نیلوفر گفت : دوست دوست پسره مریم بود . یعنی مریم واسم جورش كرده . من گفتم : این مریم خودش جندست خواهره مارم داره از را بدر میكنه كه مامانم گفت : حالا كه همین مریم مارو از بیكیری نجات دادا و همه خندیدیم .
خلاصه تقریبا چهل دقیقه گذشته بود و دیگه نزدیك بود كه پارسا ( دوست پسره خواهرم ) برسه كه نیلوفر اومد گفت : تو چرا حاضر نمیشی ؟ گفتم : حاضر برای چی . گفت : خوب بری بیرون دیگه ؟ گفتم : بیرون كجا بود من میخام بمونم سكس تو و مامان با پارسا رو ببینم . خواهرم داد زد گفت : مامان بهروز نمیخاد بره بیرون . مامانم اومد گفت : بهروز میخای بمونی مگه ؟ . گفتم : آره ایرادی داره ؟ گفت : نه ولی مطمئنی میخای سكس مارو ببینی ؟ گفتم : آره مامان جون حالا بهتره به خودتون برسید تا پارسا جون میاد آماده باشید . سه تایی نشسته بودیم كه دیدیم زنگ در زده شد . نیلوفر رفت و در را باز كرد گفت پارساست . ما رو مبل نشسته بودیم . صدای سلام پارسا اومد هنوز ما رو ندیده بود . همین كه وارد حال شد و من و مامانمو دید در جا خشكش زد . مامانم گفت : پارسا جان چرا زحمت كشیدی گل لازم نبود كه . منم گفتم : بیا بشین آقا پارسا . هنوز تو شك دیدن ما بود كه خواهرم دستشو گرفت و گفت بیا بشین دیگه . پارسا كه معلوم بود ترسیده با ترس اومد و رو مبل نشست . و طوری كه ما نفهمیم داشت از خواهرم میپرسید كه مثلا من و مامانم اونجا چیكار میكنیم . نیلوفر هم واسه اینكه بیشتر پارسا رو اذیت كنه یه دفعه بلند گفت : مامان پارسا میخاد بدونه شما و بهروز اینجا چیكار میكنید ؟ . پارسا دست پاچه گفت : نه بخدا من فقط داشتم از اینجا رد میشدم . اگه اجازه بدید من دیگه برم . مامانم گفت : كجا پارسا جان تازه اومدی هنوز كاری نكردی كه . مگه قرار نبود با نیلوفر سكس كنی ؟ پارسا همین جوری مونده بو و ماتش برده بود . مامانم گفت : من دیدیم میخای با نیلوفر حال كنی گفتم خوب به منم یه حالی بدی دیگه . اون هنوزم مونده بود و هیچی نمیگفت . بعد من گفتم : تازه منم سكستونو میبینم اگه با مامان و خواهرم خوب سكس كنی بازم میتونی بیایی و اینارو بكنی . اون كه انگار از شك در اومده باشه گفت : یعنی من میتونم با شما دو تا سكس كنم . مامان و خواهرم جفتشون تعیید كردن . رو كرد به من و گفت : یعنی از نظر شما هم ایرادی نداره ؟ من گفتم : نه چه ایرادی فقط باید یادت باشه از این واقعه كسی بویی نبره چون تا زمانی كه كسی نفهمه میتونی بیای و مامان و خواهرمو بكنی ولی اگه كسی بفهمه اولا دیگه از سكس خبری نیست و دوما اینكه كسی هم حرفتو باور نمیكنه . گفت : نه بابا مگه خرم به كسی بگم . من كه دیدم اوضاع مناسبه گفتم : نیلوفر جون پس به پارسا جون برس نمیبینی مگه كیرش از زیره شلوار چه بادی كرده . خواهرم تو یه چشم به هم زدن پارسا رو لخت كرد كیرش از كیره منم كوچیكتر بود آخه هم سن خواهرم بود و از من كم سن تر بود . پارسا هم لباسای نیلوفر رو از تنش در آورد و شروع كردن لب گرفتن . رو كردم سمت مامانم گفتم : مامان تو نمیخای مشغول شی خوب اینم كیر دیگه مگه نمیخاستی . مامانمم كه انگار منتظر اوكی من بود رفت سمت اونا و در حالی كه پارسا با خواهرم لب تو لب بودن رفت و كیره پارسا رو گرفت و كرد تو دهنش و شروع كرد به ساك زدن . من خیلی حال میكردم و واقعا حشری شده بودم . آخه صحنه جالبی بود خواهرم داشت با یكی لب میگرفت و مامانم داشت كیرشو ساك میزد . پارسا كیرشو از دهنه مامانم در آورد و رفت بین پاهای نیلوفر و شروع كرد كسشو خوردن مامانمم دوباره كیره پارسا رو گرفت دهنش و شروع كرد ساك زدن . پارسا از تكون هایی كه میخورد انگار داشت ارضا میشد و بدون اینكه چیزی بگه تو دهن مامانم ارضا شد و آبشو همون جا خالی كرد . مامانمم همه رو با یه ولع خاصی میخورد . چون آب پارسا اومد كیرش خوابید مامانم به نیلوفر گفت من خسته شدم بیا تو ساك بزن . مامانم جاشو با نیلوفر عوض كرد و نیلوفر مشغوله ساك زدن شد . جالب اینجا بود كه نه مامانم دهنشو شست و نه خواهرم كیره پارسا رو تمیز كرد و هومن كیره آب كیری رو كرد تو دهنش . كیره پارسا كه شق شد از دهنه خواهرم در آورد و گرفت سمت كس مامانم و با یه فشار كرد تو و شروع كرد تلمبه زدن . خواهرمم رفت سمت سینه های مامانم و مشغوله لیسیدنه اونا شد . مامانم با چیزایی كه میگفت معلوم بود كه داره ارضا میشه . هی میگفت : جون پارسا جونمممممممم منو پاره كن منو جر بده . من و دخترم دیگه جنده های تو هستیم . من كه از شنیدن این حرف ها كلی حال كردم و پارسا هم هی تلمبه میزد كه مامانم دادش رفت هوا و ارگاسم شد . تا مامانم ارضا شد خواهرم كونشو كرد سمت پارسا و گفت زود باش نوبته منه . پارسا گفت : چه قدر عجله داری ؟ گفتم : پارسا جون عزیتش نكن بكن تو دیگه . گفت : چشم اقا بهروزادامه دارد …

۱ نظر: