س*س با ارزو

مثل همیشه داشتم می رفتم مدرسه . اصلا تا حالا ندیده بودمش . از كنارم رد شد . ادكلن عجیبی زده بود . بوی ادكلنش تا چند تا كوچه اونطرفتر میامد . اصلا به روی خودم نیاوردم و از كنارش رد شدم . وقتی از مدرسه برمی گشتم توی اون كوچه غیر از من و اون هیچكی دیگه نبود . یه بار به خودم گفتم یه تیكه بندازم اما غیرتم زد بالا كه نه این كار بدیه . هر چی به من نزدیكتر می شد كیرم وسوسم می كردم كه یه چیزی بگم . تا اینكه بهش رسیدم « سلام خانوم خانوما » اونهم كم نیاورد و گفت « علیك سلام » . دیدم ای بابا مثل اینكه اینم ازاونهاست ها . بهش گفتم افتخار آِشنایی می دین و اونم كه مثل اینكه خیلی مشتاقه گفت بله عزیز . خلاصه از اونروز دو هفته گذشته بود كه متوجه شدم پدومادرش رفتن خونه خالش . اول اینو بگم كه خونه خالش توی خیابون توحید بود و حدس می زدم كه تا ساعت 8 شب نیاین خونه . اونروز آرزو امتحان داشت و به مامان و باباش گفته بود چون فردا امتحان دارم می خوام یكم درس بخونم به خاطر همین با اونا نرفته بود. ساعت تقریبا 3 عصر بود كه تلفن به صدا در اومد . دیدم آرزویه . گفتم سلام آرزو چه خبر؟ اونم جوابمو داد و گفت مامانم قضیه دوستی ما رو فهمیده و گفته كه بیای ببینمت . منم خیلی ترسیدم . با خودم گفتم نرم . امكان داره بدبختی برام پیش بیاد . اما دوباره آروز زنگ زد . اینبار مادرم می خواست گوشی تلفن رو برداره كه من سریع رفتم گوشی رو برداشتم . دیدم دوباره آروز از اون ور تلفن می گه كجایی ؟ زود باش دیگه مادرم كارت داره . دیدم اگه نخوام برم كه بدتر میشه به خاطر همین بلند شدم به مامانم گفتم « مامان من می رم خونه رضا تا با هم درس بخونیم » مادرم هم گفت « باشه برو . اما برگشتنا چند نون هم بگیر » با ترس و لرز به راه افتادم . به در خونه ی آرزو كه رسیدم یه بار دیگه به خودم گفتم از همینجا برگردم تا هنوز دیر نشده . كه یه دفعه ای دیدم در خونه ی آروزشون باز شد و خود آرزو با یه چادر سفید رنگ اومد در خونه . گفت اومدم ببینم كه میای یا نه . من هم كه دیدم كم كم داره سه می شه گفتم تازه همین الان رسیدم و می خواستم دربزنم كه تو اومدی و درو باز كردی . به من گفت بیا داخل منو مادرم با هم تنها هستیم . منم رفتم داخل اما اصلا خبری از مامانش نبود . به من گفت بشین اینجا تا من برم مامانم رو صدا بزنم . رفت توی اتاقشون و بعد از چند دقیقه دیدم اومد . تا چشمم بهش افتاد تعجب كردم . گفتم این دیگه چه مامانی داره كه هیچی بهش نمی گی ؟ یه لحظه تا به خودم اومدم دیدم آرزو لخت لخته . با خودم گفتم یعنی چی ؟ این دیگه چی بوده كه به تورم خورده ؟ آرزو اومد كنارم نشست و دستشو انداخت دور گردنم . كیرم داشت می تركید . اونقد اومده بود بالا كه نزدیك بود شلوارم رو پاره كنه . آرزو به من گفت « بلند شو لباسهات رو دربیار امروز خیلی كارا داریم كه باید انجام بدیم » من هم با خجالت زیاد فقط لباسم رو در آوردم یه دفعه آرزو گفت « چه كار می كنی زود باش دیگه شلوارت رو هم دربیار » منم مثل این بچه كوچولوها كه به حرف مادراشون می كنن مو به مو به حرفهاش گوش می كردم . با آرزو رفتیم توی اتاقش و روی تخت نشستیم . اون اومد و از روز اول دوستیمون گفت و منم فقط گوش می دادم . كه یه دفعه گفت شروع كن دیگه . من گفتم اخه من چكار كنم . گفت تو باید امروز یه حالی به من بدی . منم گفتم باشه . اینو بگم كه من اولین باریه كه سكس داشتم اونم توی 19 سالگی . دراز كشید و منم مثل این آدم نافهما با هیكلم دراز كشیدم روی آروز . بیچاره یه دفعه گفت جون مادرت زود باش . كیرم واقعا داشت می تركید . همینطور كه دراز كشیده بودم روی آرزو كیرم رو هم بدون هیچ معطلی گذاشتم روی كس آرزو . اما مگه این سك پدر می رفت توی كسش . یه كس تنگی داشت كه نگو . خلاصه با هر بدبختی كه بود كیرم رو فرو كردم توی كس اون بیچاره . یه دفعه ای جیغش بلند شد « آخ آخ آخ بازم بازم بازم » منم شروع كردم به تلمبه زدن . آبم كم كم داشت می اومد بعد از چند لحظه آبم اومد و منم به خاطر اینكه خودم و اونو بدبخت نكم آبم و ریختم روی سینه های توپلی و سفیدش . بعد بلد شدم و كیرم رو بردم جلوی صورتش اونم بدون هیچ معطلی اونو گرفت و كرد توی دهنش . خیلی حال می داد . انگار كه داشتم توی بهشت راه می رفتم . احساس می كردم كه داره حالش بهم می خوره چون نوك كیرم داشت می خورد به انتهای دهنش . كیرم رو درآورم و به اون گفتم خودت رو برگردون . اونم خودش رو برگردوند و منم كیرم نازنیم رو كردم توی كونش . اولش كه از كسش تنگ تر بود و سروصدا هم زیاد . اما آروم آروم دیگه جای خودش رو باز كرد . اونروز من و اروز بهترین روز زندگیمون بود . چون خیلی حال كردیم . ساعت 5 بود كه بخودمون اومدیم . یه دفعه آرزو بهم گفت می خوام یه چیزی قشنگ نشونت بدم .« اینو همین امروز از یكی از بچه ها گرفتم . واستا تا برات بزارم » به طرف دستگاه سی دی شون رفت و سی رو گذاشت . یه سوپر تمام بود . بعدش به من گفت بیا اینحا بشین یه چیزایی یاد بگیر . منم رفتم و نشستم . اما نشستن و همانا و رفتن توی دنیای دیگه همون . آرزو در همون حالی كه هنوز لخت بود هر كاری كه هنرپیشه زن اون سوپر انجام می داد انجام داد و به من گفت تو هم شروع كن منم دیدم بابا دارم عقب می افتم . دایماً صدای فرچ فرچ كیر و كوس و كون ما دو تا بود كه به جای صدای تلویزون داشت در می اومد . بعد از اینكه با هم كلی حال كردیم با همدیگه رفتیم حموم و اونجا هم به هم پریدیم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر