داستانی از بلال

اسلام دين محبت و گذشت است باور نداريد داستانی از صدر اسلام از بلال بشنويد زمانی که بلال برده ای بيش نبود و مسلمان شده بود توسط اميه ابن خلف بشدت شکنجه می شد تا اينکه در نهايت از صاحبش خريداری شده و آزاد می گردد . اما داستان را زبان فردی به نام عبدالرحمن بشنويد :امية بن خلف در مكه با من دوست‏بود،و نام من پيش ازآنكه مسلمان شوم عبد عمرو بود و چون مسلمان شدم نام خود رابرگردانده عبد الرحمن گذاردم،امية بن خلف كه اطلاع يافت من‏اسمم را تغيير داده‏ام روزى بمن گفت:اى عبد عمرو نامى راكه پدر و مادرت براى تو نهاده بودند تغيير دادى؟ گفتم: آرى. گفت: من كه‏«رحمن‏»را نمى‏شناسم پس نام ديگرى‏انتخاب كن كه من هم آنرا بشناسم و تو را بآن صدا بزنم؟ من بسخنش اعتنائى نكرده از او گذشتم و از آن پس هر زمان مرا مى‏ديد صدا مى‏زد: اى عبد عمرو!من پاسخش را نمى‏گفتم تا بالاخره روزى‏باو گفتم:تو نامى براى من انتخاب كن(كه مطابق عقيده من وميل تو باشد)گفت:نام‏«عبد الاله‏»چطور است؟گفتم:خوب‏است.و بدين ترتيب از آن پس مرا«عبد الاله‏»صدا مى‏زد و من‏هم پاسخش را مى‏گفتم. تا روزى كه جنگ بدر پيش آمد هنگام فرار قريش من براى‏پيدا كردن غنيمت‏بدنبال ايشان در ميان كشته‏گان مى‏گشتم وهر كجا زرهى در تن آنها بود بيرون مى‏آوردم و بدين ترتيب چندزره پيدا كرده بودم بناگاه چشمم بامية بن خلف افتاد كه دست‏پسرش على بن امية را در دست دارد و متحير ايستاده،چشمش‏كه بمن افتاد صدا زد:اى عبد عمرو!من پاسخش را ندادم. دوباره صدا زد: عبد الاله! اين مرتبه پاسخش را داده ايستادم. گفت:بسراغ من بيا(و پيش از آنكه مرا بكشند باسارت‏بگير)كه استفاده اينكار براى تو بيش از اين زره‏ها است. پيشنهاد او را پذيرفته زره‏ها را به طرفى انداختم و دست او وپسرش را گرفته بسوى محمد براه افتادم،ودر آنحال او مرتبا مى‏گفت: راستى عجيب است!تاكنون چنين وضعى نديده بودم!آيا هيچيك از شما شير را دوست نمى‏دارد ؟ (مقصودش اين بود كه هر كه مرا باسارت بگيرد من براى آزادشدنم باو شتران پر شيرى مى‏دهم. قدرى كه خيالش آسوده شد از من پرسيد:اى عبد الاله آن كه‏بود كه در ميان لشگر شما شمشير مى‏زد و براى اينكه شناخته‏شود پر شتر مرغى بسينه‏اش نصب كرده بود؟ گفتم: او حمزة بن عبد المطلب بود. گفت: اى عبد الاله!او بود كه ما را باين روز انداخت ولشگر ما را درهم شكست. در همين احوال بلال حبشى از دور چشمش بامية بن خلف‏افتاد و(گويا آن شكنجه‏هائى كه در مكه باو داده بود يادش آمدزيرا)همين امية بن خلف بود كه روزها هنگام ظهر بلال را درمكه برهنه مى‏كرد و او را روى ريگهاى تفتيده بيابان مكه‏مى‏خوابانيد و سنگ بسيار بزرگى روى سينه‏اش مى‏گذارد ومى‏گفت:دست از دين محمد بردار،و بلال در همان حال‏مى‏گفت: احد...احد...(خدا يكى است...). از اينرو بسوى او دويده فرياد زد:اين ريشه و اساس كفرامية بن خلف است!روى رستگارى را نبينم اگر امروز بگذارم اونجات يابد! من داد زدم: اى بلال اين هر دو اسير من هستند،آيا بااسيران من چنين رفتار مى‏كنى؟ بلال بسخن من وقعى ننهاده همان حرف را تكرار كرد. دو باره صدا زدم:اى بلال گوش كن چه مى‏گويم؟ ديدم همان كلام را تكرار كرده و دنبالش با صداى بلندفرياد زد:اى ياران خدا بيائيد...بيائيد كه ريشه كفر اينجاست! بيائيد...كه امية بن خلف اينجاست. چيزى نگذشت كه مسلمانان از چهار طرف حلقه‏وار ما رااحاطه كردند من هر چه خواستم از آن دو دفاع كنم نشد تابالاخره يكى از مسلمانان شمشير كشيده و پاى پسر امية را قطع‏كرد چنان كه بزمين افتاد. امية كه آن منظره را ديد چنان فريادى زد كه تاكنون نشنيده‏بودم و بدنبال او سايرين نيز حمله كردند و آن دو را با شمشيرقطعه قطعه كردند. عبد الرحمن پس از اين قصه بارها مى‏گفت:خدا بلال رارحمت كند كه هم زره‏ها را از دست ما داد و هم اسيران را(و بااين ترتيب ضرر زيادى بمن زد) . آري كساني كه مكتب اسلام را از سر چشمه آموخته اند چنين مي انديشيده اند يكي كينه خود را خالي ميكرده , ديگري دنبال غنيمت جنگي بوده , و عده بسياري نيزبه اميد در آغوش كشيدن حوريان بهشتي به استقبال مرگ مي رفتند

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر