ژينا

24 سالم بود … اما هنوز بي کار بودم . از دار دنيا يه خونه 40 متري داشتم و ديگه هيچ ، نه خونواده اي ، نه فاميلي ، فقط هيچ و هيچ و هيچ …. کسي بهم زن نميداد چون بيکار بودم . چون خرج خودم رو نمي تونستم در بيارم . با پنجاه هزار تومن حقوقو بيمه فوت پدرم زندگيم رو سر ميکردم . کارم فقط اين شده بود که صبحهاي زود از خواب بلند ميشدم و ميرفتم سر کوچه يه روزنامه همشهري ميخريدم و اگهي هاي استخدامش رو ورق ميزدم تا شايد بتونم واسه خودم يه کاري پيدا کنم . اما هيچ کس من رو قبول نمي کرد .آخه نه ضامني داشتم ، نه ماشيني ، نه موتوري … !تا اينکه يه روز که مثله بقيه روزا داشتم کاغذاي توي روزنامه رو ورق ميزدم ، چشمم خورد به يه اگهي که به يک کارگر جوون براي نظافت منزل شخصي نياز داشتند . شماره رو با يه چند تا شماره ديگه تويه کاغذ يادداشت کردم و رفتم سراغ تلفن عمومي سر کوچمون و اولين کاري که کردم با شماره همون اگهيه که نظافتچي مي خواستند تماس گرفتم … يه خانوم تقريبا ميان سالي گوشي رو برداشت .گفتم :” من در مورد اون اگهي که توي روزنامه داديد مزاحم ميشم “ازم پرسيد : تحصيلاتتون چيه ؟گفتم : ديپلم .گفت : وسيله نقليه هم داريد ؟گفتم : نه !گفتش : متاسفيم . شخصي رو که ما در نظر داريم بايد وسيله نقليه در اختيار داشته باشه . چون منزل ما بد مسيره و سمت کوهپايه هاي شماله تهرانه . . منم که از اين اگهي هم نااميد شده بودم ،به شوخي جواب دادم : بابا ماشين ندارم ، خوشتيپ که هستم ! يه خنده نازي پشت گوشي کرد و گفت : ازت خوشم اومد . پاشو بيا ببينيم چقدر خوشتيپي !خلاصه آدرس و ازش گرفتم و همون موقع به سمت خونشون حرکت کردم . دو ساعتي تو راه بودم تا اينکه بالاخره رسيد م . يه خونه ويلايي بزرگ که ته خيابون ولنجک بود ! زنگ رو فشار دادم . بعد از چند لحظه همون خانومي که از پشت گوشي تلفن باهام صحبت کرده بود گوشي رو برداشت . گفتم من هموني هستم که امروز در مورد اون اگهي با …. هنوز حرفم تموم نشده بود که با آيفن در رو باز کرد و گفت : بفرماييد داخل . چقدر خونه زيبايي بود . دور تا دور ويلا حياط پارک مانندي بود که آدم وقتي از وسطش رد مي شد حظ مي کرد. در زدم . بعد از چند لحظه يه خانوم خوشگل و ناز در رو باز کرد و گفت : بفرمائيد ! از همون برخورد اول فهميدم که اينجا مثله جاهاي ديگه نيست که قبلا به اونجاها رفت و آمد داشتم . چراش رو خودتون يه کم جلوتر مي فهميد . داخل که نشستم يه صندلي گذاشت جلوي من و رو کرد بهم و گفت : نه ! مثل اينکه واقعا” خوش تيپ هستيد . من مينو هستم . شما خودتون رو معرفي نمي کنيد ؟ منم که تا حالا يه زن بيحجاب رو به جز مادرم محارمم جلوي روم ندبده بودم ، يه کم منو من کردم و گفتم : منم کاميار هستم که البته صدام ميکنند کامي ! گفت : خيلي خوشبختم ! بعد ازم خواست تا خودم رو با ميوه ها پذيرايي کنم تا برام يه نوشيدني گرم يباره ! خيلي تعجب کرده بودم . انگار نه انگار که من براي نظافت کردن خونه اومده بودم . راستش رو بخوايد يه جورايي باور کرده بودم که واقعا خوش قيافه خوش تيپ هستم که انقدر تحويلم ميگيرند .اما از هرچي بگذريم نمي تونم از کون مينو بگذرم که بد چيزي بود !! يه پيرهن يقه هفت گشاد صورتي تنش بود طوري که راحت ميتونستي سينه بندش رو ببيني ! يه شلوار پاچه کوتاه تنگ ساده رنگه پاش کرده بود که وقتي پشت به من کرد تا برام يه نوشيدني بياره ، اون کون قلمبه شدش داشت ديوونم ميکرد . از شما چه پنهون همون موقع کيرم بد جوري شق کرد ، دستم رو تو کردم تو جيبم و سر کيرم رو از همونجا گرفتم تا معلوم نشه کيرم راست شده ! دو سه دقيقه بعد ديدم يه سيني دستش گرفته و داره مياد . دو تا فنجون قهوه ريخته بود . ازش تشکر کردم و گفتم : ديگه شما خيلي خجالتم داديد . خوب ! اگه ممکنه بريم سر اصل مطلب ، کار من اينجا چيه ؟ يه ته خنده اي کرد و گفت : تنها کاري که ما اينجا از آقا کامي مي خوايم اينه که مراقب گلهاي گلخونه ما باشيد ، همين ! منم که اصلا” فکرش رو نميکردم که کارم انقدر راحت باشه سريع قبول کردم و پرسيدم : ببخشيد که اينو ميپرسم ! حقوق من چقدره ؟ جواب داد ؟ حقوق شما فعلا ماهي 140 هزار تومانه و اولين حقوقتون رو هم همين امروز ميگيريد ! ديگه داشتم از تعجب شاخ در مي آ وردم . رفت و يه دسته چک آورد و صد و چهل هزار تومن نوشت و برگه چک رو بهم داد و گفت : مبارکه ! ميتونيد از همين امروز مشغول شيد ! منم از جام بلند شدم و اومدم که برم سمت گلخونه گفت : راستي کامي ! يادم رفت بقيه اعضاي خانواده رو خدمتت معرفي کنم … من يه دختر دارم که 21 سالشه و يه پسر 14 ساله هم دارم اما شوهرم خيلي وقته عمرش رو داده به شما . بعد گفت : الان هم دخترم دانشگاست و پسرم هم مدرسه . تا يکي دو ساعت ديگه پيداشون ميشه . من هم خودم فعلا خانه دارم اما قبلا پرستار بودم ! سرم رو به علامت خوشحال شدن از آشنايي با مينو تکون دادم و لبخند کوچيکي زدم و به سمت گلخونه رفتم . يه دو ساعتي گذشت که صداي زنگ در اومد . مينو داد زد : کامي جان ؟! لطفا” در رو باز کن . آيفون رو زدم . دختر مينو بود با پسر 14 سالش ! اما چه دختري و چه پسري . يکي از يکي حوري تر !! اي کاش هيچ وقت نميديدمش !
تا وارد خونه شد سلام ريزي داد ! و مقنعش رو جلوي من در آورد و پشت سرش هم مانتوش رو . يه تاپ سفيد تنگ تنش بود طوري که سينه هاي اناريش هر کسي رو وسوسه ميکرد . از اون ورم يه دامن کوتاه نقرهاي ! اومد طرف من و گفت : من ژينا هستم و اونم برادرم باربد ! گفتم : از آشناييتون خيلي خوشحالم . منم کاميار هستم !
اين اولين لحظه آشنايي من و ژينا بود . ژينايي که بعدها … بگذريم . من روزها سر کار مي اومدم و سعي ميکردم شبها دير وقت برم خونه تا بتونم هرچه بيشتر ژينا رو ببينم ، ژينا هم کم کم با من خودموني شد . بعد از ظهرها که خونه ميومد خيلي با هم حرف ميزديم تا اينکه اون اتفاق افتاد …..
يه روز صبح که ژينا و باربد به دانشکده و مدرسشون رفته بودند ، همينطور که داشتم روي نردبون شيشه هاي پاسيو ي گلخونه رو تميز ميکردم ، نمي دونم يه دفعه چي شد که سرم گيج رفت و از بالاي نردبون افتادم پايين و يه فريادي زدم . مينو هم که صداي منو شنيد ، سريع دويد طرف من و گفت : چي کار کردي با خودت کامي ؟ منم خودمو به اه و ناله کردن زدم و گفتم نمي دونم . فکر کنم کتفم شکست ! بهم گفت : تکون نخور ببينم چيشده . پرسيد کجات درد ميکنه ؟ با سر به کتفم اشاره کردم . يه کم که با کتفم ور رفت گفت : پاشو ديگه نازنکن ! ما يه عمر پرستار بوديم!راست ميگفت ! اصلا درد نداشت ! خواستم که از جام بلند شم گفت : کجا ؟! پيرهنت رو در بيار ببينم حالا واقعا چيزي نشده ؟ جواب دادم : نميخواد . اما گفت : نميشه ! بايد ببينم ! خودش دگمه هاي پيرهنم رو يکي يکي باز کرد و وقتي قشنگ پيرهنم رو در آورد يه نگاهي به چشمام انداخت و شروع به ور رفتن با کتفام کرد : ” اينجاش درد داره ؟! … اينجاش ؟ … اينجا چي …؟ اينجا …. ” دست لطيف مينو داشت وسوسم ميکرد . زير چشمي يه نگاه به چشماش انداختم . غافل از اينکه اونم زير چشمي منو نگاه ميکرد . هر دومون از نگاههاي هم فهميديم که از هم چي ميخوايم ! دستم رو بردم سمت شونه هاش و کتفاش رو مالوندم … مخالفتي نکرد . اينبار عميق تر نگاهش کردم ! لبام رو بردم جلو .. جلوتر … چسبوندم رو لباش . شروع کردم بوسه هاي ريز رو از لب و صورتش گرفتن … همينجوري که غرق بوسش کرده بودم ، بغلش کردم و تنش رو رو تن خودم رو زمين انداختم . با زبونم بين لبهاش رو خيس کردم و آروم پيرهنش رو از سرش کشيدم بيرون . خودش دستش رو برد پشت کمرش و بند کرست صورتي رنگش و و با دستاي نحيفش باز کرد . حالا ديگه گرمي تنش و نرمي سينه هاش رو رو تنم حس ميکردم دهنمو بردم طرف سينه هاش و و نوک سينه شو گذاشتم لاي دندونام و گاز کاز کردم … اونجا بود که صداي اخ اه اووف مينو به هوا رفت … هرچي بيشتر داد ميزد کيرم بيشتر شق ميکرد . واي که چه لذتي داشت . دستمو بردم جلو شلوارش تا زيپ شلوارش رو بکشم پايين . اما گفت : کامي نه ! ولي من توجهي نکردم . دستش رو کنار زدو رو زيپش رو پايين کشيدم . مينو انقدر حشري شده بود که ديگه اصلا” مخالفتي نکرد . دستمو بردم تو زيپش . شورت پاش نبود … آررو دستمو گذاشتم رو کسش ، يه کم مرطوب شده بود … با دو تا انگشتام شروع کردم به مالوندن روي کسش .. مينو هم با يه دستش چوچولشو مي مالوندش و با يه دست ديگش کير منو مي مالوند . يه کم که با کيرم بازي کرد ، دگمه هاي شلوارم رو باز کرد و کيرم رو از لاي جاي زيپش آورد بيرون . کف دستش و با زبونش ليس زد و با همون دست شروع کرد به مالوندن کيرم … هنوز هيچي نشده بود داشت آبم ميومد . نمي خواستم نکرده تو سوراخ آبم بيا د … واسه همين از جام بلند شدم و شلوارم رو کامل در آوردم و سر کيرم رو يه کم با آب دهنم خيس کردم و خوابيدم رو مينو …. يه کم سر کيرم و رو کسش ماليدم و تا اومدم تو کسش فرو کنم از شانس بدم يهو متوجه شدم يکي در خونه رو باز کرد . انقدر فاصله ما با در ورودي کم بود که تا در باز شد ديدم ….اون ژينا بود . هيچ وقت تاحالا تو عمرم انقدر از خودم خجالت نکشيده بودم . سريع خودمو از رو تن مينو جمع کردم … از جام بلند شدم و يه گوشه اي نشستم . نمي تونستم تصور کنم که ژينا منو تو اون وضع ديده . جرات نگاه کردن تو چشماش رو نداشتم . چند لحظه اي سرم پايين بود و صداي هيچ کي در نمي اومد ، مينو هم شلوارشو پاش کرد و سينه بندش رو بست و رفت تو اتاقش . من موندم و ژينا …با پررويي يه کم سرم رو بلند کردم که ببينم ژينا چه حالي داره … آروم و با شرمندگي سرم و آوردم بالا ، صاف داشت تو چشماي من نگاه مي کرد در حالي که يه قطره اشک کوچيک از کنار چشماي قشنگش ، رو گونه هاش سر مي خورد … بدون اينکه چيزي به من بگه در رو بست و از خونه زد بيرون ، اون لحظه بود که از خودم متنفر شدم ، تنفر از اينکه چطور تونستم از اعتمادي که ژينا به من کرده بود سوء استفاده کنم . اون حتي يه فحش کوچولو هم به من نداد …. از روي خجالت حتي نمي تونستم برم دنبال ژينا تا ازش معذرت خواهي کنم . آخه بهش چي ميگفتم ؟ ميگفتم ببخشيد که با مادرت حال کردم ؟! ديگه خودم حساب کار خودم دستم اومده بود …. تو اون سکوتي که تو خونه حاکم شده بود ، وسايلم رو جمع کردم و ساکم رو انداخت رو کولم و براي هميشه با اون خونه خداحافظي کردم . ديگه اونجا جاي موندن من نبود ، تازه به اونجا عادت کرده بودم ! اي کاش هيچ وقت از اون نردبون پرت نمي شدم . نمي دونم مقصر کي بود ؟ من يا مينو ؟! اما به هر حال من در حق ژينا نامردي تمام کرده بودم .نمي دونستم ژينا انقدر منو دوست داره ، اينو از نگاه اخرش فهميدم که بدون اينکه به من چيزي بگه از خونه زد بيرون، آره ! منم ژينا رو دوست داشتم ، شايد عاشقش بودم ؛ اما آخه کي ميومد با يه پسري که حقوقش ماهي چهل هزار تومن بود ازدواج کنه ؟ اونم ژينايي که حداقل يه خونه دو هزار متري تو ولنجک داشت ؟ هان !؟ کي ميومد …خلاصه اون روز گذشت و من از اون خونه زيبا رفتم و کارم رو هم خودم از دست خودم گرفتم ! ديگه از اون روز به بعد هيچ وقت سر کار نرفتم ، هيچ وقت صبحهاي زود بلند نشدم که برم روزنامه همشهري بخرم ، هيچ وقت آگهي هاي روزنامه رو ورق نزدم …. مثله ديوونه ها هر روز تا دير وقت تو رختخواب مي خوابیدم ؛ وقتي پا ميشدم يه چيزي مي خوردم و باز ميرفتم تو رختخواب و به ژينا و خاطراتم از اون خونه فکر مي کردم ؛ به اين فکر مي کردم که چطور خودم رو بدبخت کردم . همش به خودم فحش ميدادم که خره ! شايد ژينا هم عاشق تو بود ، شايد مي تونستي با اون ازدواج کني ، شايد ….گذشت ….يه دو ماهي از اون روز گذشت و منم ديگه پس اندازم تموم شده بود و به سختي به زندگي ديوونه وارم ادامه ميدادم تا اينکه يه روز که مثل هميشه تو خواب عميق بودم ، با صداي زنگ در از خواب پريدم . از جام بلند شدم و همينجوري که يه شورتک بلند پام بود و چشمام هم از هم باز نمي شد ، رفتم سراغ در ؛ گفتم : کيه ؟ کسي جوابمو نداد . باز پرسيدم کيه ؟ اينبار هم کسي جوابم رو نداد . در رو باز کردم . يه که به اوني که پشت در بود نگاه کردم ! باورم نمي شد . چشمام رو باز مالوندم . فکر کردم هنوز خوابم . نه ! اشتباه نمي ديدم . اون ژينا بود !!انقدر جا خورده بودم که سلامم يادم رفت ، تا اينکه خودش گفت : سلام ! با همون قيافه ژوليده از خواب بلند شده با صداي آروم گفتم : سلام ژينا … گفت : دعوت نمي کني بيام تو ؟ با تعجب گفته : تو ؟! گفت : آره ديگه ! نميذاري بيام ؟ در رو باز کردم و گفتم : بفرماييد … دست و پام رو گم کرده بودم . نمي دو نستم واسه چي اومده اينجا ! خونه هم خيلي به هم ريخته بود . خيلي هم کوچيک ! وسايل داخل خونه فقط يه تخت خواب بود يه تلويزيون! از خونمون هم جلوي ژينا خجالت کشيده بودم …. اومد داخل و خودش رفت رو تخت نشست . منم گفتم : شما چند لحظه منتظر باشيد من الان ميام . گفت : باشه . سريع رفتم تو دستشويي و يه دستي به سر و روم کشيدم . بعدش بدو بدو رفتم سر کوچه وچند نوع ميوه و يه بسته شکلات گرفتم و برگشتم . ميوه ها رو شستم و ريختم تو يه ظرف و اومدم تو اتاق . ظرف ميوه ها رو کنار ژينا رو تخت گذاشتم و خودم هم کنار ظرف نشستم ! هنوز نمي دونستم ژينا با من چي کار داره . گيج بودم … از رو شرمندگيم هم نمي تونستم حرفي بزنم . چند لحظه اي هر دو مون ساکت بوديم . تا اينکه ژينا سر صحبت رو باز کرد .ازم پرسيد : فکر کردي براي چي اومدم اينجا ؟! گفتم : نمي دونم . يه کم مکث کرد و گفت : ميدوني چي شده ؟ گفتم نه ! گفت : مينو يه ماه پيش مرد ! اينو که گفت خيلي جا خوردم . پرسيدم : چطوري ؟ آهسته جواب داد : تصادف ! حالم خيلي گرفته شد سرم رو انداختم پايين و با ناراحتي به ژينا گفته : من واقعا متاسفم . تسليت ميگم . بقاي جون خودت باشه . ادامه داد و گفت : اومدم اينجا تا ازت راهنمايي بگيرم ! گفتم : از من ؟! گفت : آره ، فقط از تو بر مياد . جواب دادم هر کاري از دستم بر بياد دريغ … هنوز حرفم تموم نشده بود ، پريد تو حرفم و گفت : ميدوني گناه من چيه ؟ پرسيدم : منظورت چيه ؟ گفت : گناه من اينه که عاشق مردي شدم که با مادرم سکس داشته ، عاشق يه مرد نامرد شدم ؛ عاشق يه مرد بي معرفت . عاشق يه مردي که ميدونست من دوسش دارم اما …. از بس خجالت کشيدم ، با صداي بلند حرفاشو قطع کردم و گفتم : بسه ديگه ژينا ! انقدر منو اذيت نکن ! خودم مي دونم چه غلطي کردم !بغض ژينا شکست و گفت : نه تو نمي دوني چي کار کردي ، نمي دوني ! مادر من به خاطر تو مرد . اون تصادف نکرده . اون خود کشي کرده ! … ديگه سرم داشت گيج مي رفت . نمي دونستم چه جوابي بدم . همينطور به شيون هاش ادامه داد و گفت : با اين همه دوستت دارم . اما نمي تونم با تو باشم و نمي تونم هم که با تو نباشم ! من مي خواستم تو مال من باشي اما تو همه چيز رو خراب کردي ، خراب … يه دستمال کاغذي برداشتم و اشکاش رو پاک کردم . صورتش رو نوازش کردم . بغلش کردم . گونه هاشو بوسيدم … اما اشکهاش بند نمي اومد . نمي دونم چش شده بود . يه چند لحظه بعد از جاش بلند شد و گفت : خوب ديگه من بايد برم . دستش رو گرفتم و گفتم کجا ؟ گفت : يه نفر اون بيرون منتظر منه . گفتم : کي ؟ گفت : شوهرم !آه …. دنيا رو سرم خراب شد . دست و پام سست شد . نشستم رو تخت . ژينا گفت : خداحافظ . خداحافظ تا هميشه ! … يه نگاهي تو عمق چشماش کردم و با چشمام بهش حالي کردم که منو ببخش ژينا … ژينا روش رو پشت به من کرد . من فکر کردم مي خواد از خونه بره بيرون ، در کيفش رو با کرد ، يه چاقوي بزرگ در آورد . بلند داد زدو گفت : خدااا ………. و با ضربه هاي چاقو سينش رو پاره پاره کرد !انگار داشتم خواب ميديدم . سر جام خشک شده بودم . نمي دونم چرا نمي تونستم جلوي ژينا رو بگيرم . انگار پاهام خشک شده بود . جلوي من داشت خودش و پر پر ميکرد . بغض جلوي چشمام رو گرفت . از ته دل داد زدم : ژينا … آخه چرا اين کار رو با خودت کردي دختر … چرا … چاقو رو از دستاش گرفتم . بي حال افتاد رو زمين . بلد نبودم اين موقعها چي کار کنم . با چي خون رو بند بيارم . اخه کجاش رو با دستمال مي بستم ، همه جاي بدنش با کارد ، پاره پاره شده بود .آروم دستمو گذاشتم رو صورت ژينا … همينجوري که بغض کرده بودم ، تو چشماي نازش نگاه کردم و گفتم : دوست دارم ژينا ! به اندازه تمام دنيا و لبهاي خونيش رو بوسيدم . ژينا هم لبخندي زد و چشماش رو بست … ژينا مرد ………….
آره ! من باعث خودکشي ژينا بودم . چاقو رو از دست ژينا در آوردم . ديوونه شده يودم . مي خواستم خودم رو مثل ژينا از زندگي راحت کنم . مي خواستم خودم رو به سزاي اعمالم برسونم . دست ژينا رو تو دستم فشار دادم و آروم گفتم : منم الان ميام ژينا . … همين الان ….چاقو رو بردم بالا تا تو سينم فرو کنم که … صداي زنگ اومد . زنگ در ! جا خوردم … يه چيزي بهم مي گفت : برو ببين کيه … بلند شدم . از لاي پنجره نگاه کردم . يه مرد خوش تيپ بود که زنگ در رو داشت از جا مي کند ! فکر کنم متوجه سر و صداهاي داخل شده بود . دوزاريم افتاد که شوهر ژيناست ! دست پاچه تر شدم و ….

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر