داستان های ارا – آنجلینا 3

موبایلش رو برداشت و زنگ زد به دوست دخترش. اسمش ماندانا بود دختر خیلی گلی بود اونم ایرانی و باباش سهام دار بورس امارات بود واقعا دختر مهربون و با معرفتی بود یه دختر ناز و ساده که من بهش میگفتم فرشته! چون از فرشته ها چیزی کم نداشت خیلی هم مقید بود نسبت به سعید برعکس سعید که هرموقع احساس نیاز میکرد با یکی میخوابید! ماندانا گوشی رو برداشت سعید بهش گفت کجایی؟ هر موقع تونستی یه سر بیا پیش من ارا هم اینجاست یه کاری پیش اومده و خداحافظی کردن. بهش گفتم سعید این چه کاری بود؟ میخوایی آبروی منو ببری؟ گفت ساکت باش خوله اگه کاری بشه اون باید انجام بده! گفتم چطور مگه؟ گفت خوله بابای ماندانا با بابای اون آشنان روی همین حساب ماندانا کاملا آنا رو میشناسه حالا واسا بیاد خودت میفهمی. چشام برقی زد گفتم ای نامرد؟ چرا تاحالا نگفتی؟ گفت دوستت دارم نمیخوام تو دردسر بیوفتی حالا هم که خودت میخوایی کون لغت بهت کمک میکنم با سر بری تو چاه! 2 ساعت بعد ماندانا اومد (خونشون شیخ زائد رود بود نزدیک بودن به اونجا) سعید گفت خسته نباشی؟ چه زود؟ ماندانا گفت صبر کن برسم مامانم کارم داشت ببخشید دیر شد و اومد سمت من گفت سلام ارا جون باهام دست داد و نشست کنار سعید. سعید گفت به اون میگی جون به من تو هم نمیگی؟ خندید گفت کاش یکم مثل اون بودی نامرد دیشب اینجا چه خبر بود؟ سعید پرید هوا گفت هیچی؟ چه خبر بود؟ ماندانا گفت مارمولک اون Nissan Altima پشت در پارک بود مال کی بود؟ سعید گفت تو بپای خونه مایی مگه؟ مهمون داشتیم دوستای ارا بودن ماندانا گفت خر خودتی نامرد من میدونم ناهید بود. سعید گفت ناهید کیه بابا خواب دیدی ماندانا گفت بگذریم بعدا پوستت رو میکنم حیف که ارا اینجاست حالا واسه من با ناهید میپری؟ سعید گفت تو از کجا میشناسیش؟ ماندانا خندید گفت عزیز دلم اون موقعی که تو هنوز باهاش آشنا نشده بودی من باهاش سلام علیک داشتم خوبم میشناسمش آمار تو هم خوب دارم.سعید گفت ول کن حالا پیش اومده دیگه از غم دوری تو چیکار کنم؟ وقتی فقط ماهی 2.3 بار باهم بخوابیم همین میشه ماندانا زد رو پاش گفت خجالت بکش همین هم زیادته پر روی نامرد منم گفتم بس کنین دیگه شما دوست دختر دوست پسرین یا سگ و گربه؟ سعید گفت من گربه ام اونم سگ! اون همش پاچه میگیره خودت که دیدی؟ گفتم باشه حالا ول کن بعد به ماندانا گفتم راستش گفتیم بیایی که یه کاری باهات داشتیم. سعید گفت گولش رو نخور توی فکرای مبتذله ماندانا گفت صبر کن ببینم چی میگه گفتم ببین…. سعید گفت بزار من بگم آقا دیروز آنجلینا جولی رو دیده حالا گیر داده بهش! ماندانا خندید گفت بهتره بری مشکلت رو با برد پیت حل کنی به من چه! سعید گفت خره اون نه این همسایه ما آنا رو میگم ماندانا خندید گفت آنا؟ مگه تاحالا ندیده بودیش؟ گفتم نه! گفت ازش خوشت اومده؟ گفتم میشناسیش؟ گفت معلومه! گفتم کیه خب؟ گفت امریکا زندکی میکنن لس آنجلس اینجا هم سالی 2.3 ماه بیشتر نمیان اونم وقتی هوا خنک تر میشه آخه باباش اینجا سهام داره به بهانه اون میان.مامانش کم تر میاد این ورا یه دادش هم داره که اونم با مامانشه کم تر میاد الانم فکر کنم 10 روزه خودش و باباش اومدن.گفتم چند سالشه؟ گفت 20 سال. گفتم خب؟ چطوری میشه بهش کانکت شد؟ یکم نگام کرد گفت ارا من خیلی دوستت دارم ولی آخه میدونی یه چیزی هست. گفتم بگو؟ گفت ببین یکم دردسره به ظاهرش نگاه نکن یه اخلاقای عجب غریب داره در ضمن خیلی هم مغروره فکر نکنی مثل خودمون خاکیه.سعید گفت الهی قربونت برم منم همین رو گفتم بهش. گفتم بابا حالا یه امتحان که ضرر نداره؟ فوقش ازش خوشم نمیاد حوصله سر رو کله زدن باهاش رو ندارم تمومش میکنیم بره دیگه.سعید خندید گفت ای احمق! به همین راحتی؟ فکر کردی اون منتظر تو واساده بری محک بزنی و تموم؟ گفتم نخیر من اینو نگفتم ماندانا گفت میل خودت ولی تا بری کانتکت شی و باهاش باشی طول میکشه در ضمن پدرت هم در میاد آخرش هم اگه خوشت نیاد چی؟ این همه زحمت هدر میره.گفتم باشه قبول! سعید یه صوت زد گفت به افتخار این کودن احمق که خوشی زده زیر دلش یه کف مرتب بزنین.به ماندانا گفتم خب از کجا باید شروع کنم؟ گفت بهت میگم ولی حواست باشه یه بار اشتباه کنی باید دورش رو خط بکشی.گفتم باشه راستی دوست پسر داره؟ سعید گفت داشت 2 تاشون سکته کردن 5 تاشونم فرار کردن از زمین رفتن به مریخ خندیدم گفتم پس یه بلیط ماه از الان رزرو کنم ها؟ سعید گفت ای ول خوشم اومد خودت فهمیدی.(تو دلم گفتم این جانور وحشتناک که میگن واقعا اینطوریه؟) بعد به ماندانا گفتم من سر تا پا گوشم سعید هم گفت منم توشم خندیدم گفتم حرف نزن بزار به کارمون برسیم سعید گفت هوی به چه کاری برسی؟ دیشب ناهید رو از تو بقلم قاپیدی فکر کردی اینم مثل اونه؟ ماندانا جونش بره به من خیانت نمیکنه ماندانا گفت چشم روشن؟ پس دیشب حسابی گیر و دار داشتین ها؟ سعید گفت نخیر بکن بکن داشتیم.ماندانا زد رو پاش گفت بی ادب بعد به من گفت ارا؟ از تو انتظار نداشتم. حالا این سعید احمقه تو چرا شریک قافله بودی؟ گفتم بابا دروغ میگه تو که دوست پسرت رو بهتر میشناسی چرا باور میکنی؟ (آره ارواح عمت دروغ میگه!) ماندانا یکم به سعید که چشاش 4 تا شده بود نگاه کرد گفت راست میگی خودش غلط کرده حالا دنباله شریک جرمه.گفتم آره بابا خب از کجا شروع کنیم؟ ماندانا گفت ببین من باید زنگ بزنم به آنا ازش دعوت کنم برای شامی ناهاری چیزی بعد…. گفتم مرسی خیلی توپه خب کی انجام میدی؟ گفت صبر کن بابا خیلی وقته ندیدمش زنگ بزنم 2 3 روز خبرش رو بگیرم بعد دعوتش میکنم گفتم مرسی قربون معرفتت سعید هم از بالای سر مانداتا یه بیلاخ بهم داد خندیدم گفتم رو سرت رو نگاه تا سعید رفت خودش رو جمع کنه ماندانا دید بیلاخ سعید رو ولی نفهمید با من بوده! زدم زیر خنده ماندانا گفت کثافت بی شعور سعید خیلی بد شدی وقتی هرزه بازی کنی ازین بهتر نمیشی من احمق رو بگو برای تو…. سعید یه سیب برداشت پرت کرد تو سینه من گفت به خدا با این بودم ای آدم فروش نامرد ماندانا گفت حالا بعدا آدمت میکنم سعید خان.
3 روز بعد ظهر سعید زنگ زد گفت امشب ساعت 8 رستوران دانیال. گفتم جدی میگی؟ مرسی پس ساعت 7.30 جلو در ویلا منتظر باش با ماشین من میریم خندید گفت ای جانور Porsche turbo دلت رو زده میخوایی حالا میخوایی با BMW 530i شیطونی کنی؟ گفتم برو حوصله ندارم شوخی نکن.ساعت 7.30 جلوی ویلا سعیدشون بودم یه پیرهن مشکی و شلوار مشکی پوشیده بودم با کفش مشکی ساق بلند ریش هامو زده بودم موهامم مثل همیشه از بالا سامورایی بسته بودم سعید اومد راه افتادیم سمت رستوران دانیال یه گوشه نشستیم ساعت 7.55 دقیقه بود منتظر بودیم اونا بیان برن یه جا بشینن بعد… ساعت 8.5 دقیقه بود که دیدم ماندانا اومد تو پشت سرش هم…. وای خدا این کی بود وقتی اومد از کنار هرکی رد میشدن بزرگ و کوچیک برمیگشتن نگاش میکردن مسلما در نگاه اول همه فکر میکردن آنجلینا جولی رد شده جا میخوردن! سعید زد رو دستم گفت درست بشین احمق لب و لوچت رو جمع کن به خودم اومدم گفتم ببخشید نمیدونم چرا اینجوری میشم میبینمش آخه راستش رو بخوایی آنجلینا جولی به نظرم بینظیر ترین زنیه که دیدم! سعید گفت خوبه حالا شلوغش نکن یکی دیگه میکنه تو تبلیغات میکنی؟ خندیدم گفتم خوب اگه قسمت بشه قراره خواهر 2قلوش مال من شه سعید گفت نگو نمیتونم اینجا بخندم آنجلینا جولی که بخواد با جراحی پلاستیک و N دلار خرج درست شده باشه همون بهتر نشه! گفتم هویی درست صحبت کن غیرتی میشما محکم زد تو پام گفت آدم فروش بد بخت! ماندانا و آنا 2 تا میز اونطرف تر نشسته بودن سعید رفت گفت اشاره کردم بیا. پاشد رفت سمت اونا که ماندانا گفت وای سعید تو اینجا چیکار میکنی؟ گفت من با دوستم اومدیم شام همون کاری که تو میکنی بعد با ماندانا دست داد بعد هم با آنا. سعید رو به آنا لبخندی زد گفت همسایه خیلی گلی هستن آنا جان آنا هم لبخندی زد گفت شما هم همینطور بعد ماندانا به سعید گفت با ارا اومدی؟ بگو بیاد پیش ما چرا مثل یتیم ها تنها نشسته؟ بعد رو به آنا گفت اشکالی که نداره؟ (روم به اونا بود ولی سرم رو انداخته بودم پایین زیر چشمی نگاشون میکردم گوشام هم دربست پیش اونا بود) آنا یواش یه چیزی گفت نشنیدم بعد سعید گفت ارا؟ سرم رو بالا آوردم گفتم جانم؟ گفت پاشو بیا اینجا با ماندانا اینا بشینیم گفتم باشه و آروم پاشدم رفتم سمت اونا دستم رو دراز کردم با ماندانا دست دادم ماندانا گفت اینم ارا جون.لبخندی زدم گفتم لطف داری بعد دستم رو به سمت آنا بردم گفتم خانوم جولی؟ یه اخم خوشگل کرد گفت دیروز جلوی در خونه سعید اینا هم منو با آنجلینا اشتباه گرفته بودی اونجوری نگاه میکردی نه؟ یه خنده کوچیک کردم گفتم حق نداشتم؟ گفت خب دفعه اول همه همینن من عادت کردم! گفتم خب پس حق با من بود. نشستم سر میز (میز گرد بود) آنا رو به روی من و سعید رو به روی ماندانا بود.بهش دقت کردم واقعا جراحی حرفه ای شده بود صورتش تا 90% مثل آنجلینا شده بود.صدای آروم و خیلی قشنگی داشت با یه حالت خاصی صحبت میکرد در کل میتونم بگم مثل اون ندیده بودم و دیگه هم نخواهم دید.رنگ چشاش مثل آنجلینا سبز بود با موهای مشکی براق و لبای پهن و ….موقع شام هیچ کس حرف نمیزد یهو آنا گفت شما چرا اینطوری غذا میخوری؟ تیکه تیکه؟ لبخند زدم گفتم مسابقات بدن سازی نزدیکه رفتم تو رژیم غذایی دارم خودم رو آماده میکنم هنوز حرفم تموم نشده بود متوجه شدم همه دارن نگام میکنن گفتم چی شد؟ سعید خم شد پشقاب من رو برداشت گفت پاشو پاشو اینجا باشگاه بدنسازی نیست سالن مسابقات هم نیست اینجا میان مثل آدم غذا بخورن نه مثل دختر 14 ساله یکم از گوشت فلان 2کم از ماهی فلان و ازین حرفا. لبام رو جمع کردم یکمی نگاش کردم هیچی نگفتم دیدم آنا و ماندانا دارن میخندن گفتم سعید بخاطر مهمون محترمی که اینجاست چیزی نمیگم سعید خندید گفت منم میدونم کجا اذیتت کنم.مراسم شام تموم شد سعید رفت از بوفه دسر و میوه بیاره یه نگاهی به آنا کردم اخمام رو کشیدم یه خنده کوچیک کردم گفتم آنا شما چقدر ساکتی؟ نگاهی کرد گفت خب چی بگم؟ (تو دلم گفتم پیشنهاد بده بهم) خندیدم گفت شما واسه چی میخندی؟ گفتم معذرت میخوام ببخشید یاد یه موضوعی افتادم گفت بگو ما هم بخندیم گفتم چیز خاصی نیست (چه غلطی کردم حالا چی بگم؟) گیر داد گفت باید بگی منم دیدم نگم ضایع میشه گفتم یه خاطره قدیمی براشون تعریف میکنم بره همون موقع سعید اومد گفت چه خبره باز شلوغ کردی واسش گفتم ایجوری شده گفت خب آنا جان راست میگن دیگه بگو همه بخندن (تو دلم گفتم ای احمق آدم فروش) بعد گفتم یاد یه خاطره قدیمی افتادم رو به آنا کردم گفتم من با سعید اینا راحتم ولی با شما رو در وایسی دارم اجازه میدید راحت باشم آخه خاطرم یکمی منحرفه! لبخندی زد گفت راحت باشین!گفتم تازه 17 سالم شده بود و اون موقع بدنساز آماتور بودم(چند ماهی بود شروع کرده بودم) یه مربی خیلی گل داشتم همیشه راهنماییم میکرد اون موقع ها تزریق آمپولهای هرمون که داشتم خودش انجام میداد واسم.سعید گفت واسه همین صدات اینجوری خش دار شده نه؟ گفتم نخیر اجازه میدی حرف بزنم؟ ادامه دادم یه روز غروب بعد از باشگاه 3 تا تزریق داشتم رفتیم طبقه بالا بزنه واسم. باشگاه تو زیر زمین یه ساختمون تجاری بود که کنارش مسکونی بود توی طبقه هم کف از کنار زیر زمین یه راهرو میخورد میرفت به حیاط خلوت ساختمون اونجا یه خیلی پنجره رو سرت بود که پنجره های پاسیو خونه مسکونی ها بود. به مربی گفتم همینجا بزن بره گفت میان رو پنجره فکر میکنن موادی چیزیه درست نیست گفتم ولش کن بابا کی میخواد بیاد اینا فقط بازه هیچ کس نمیاد خلاصه راضیش کردیم همونجا تو حیاط خلوت تزریق رو بزنه. بلوزم رو در اوردم که اول تو بازوهام بزنه اون رو زد شلوارم رو باز کردم هونجا سرپا دستام رو گذاشتم رو دیوار گفتم بزن بره گفت سرپا بزنم؟ گفتم بزن بابا ولش کن اومد جلو شلوارم رو داد پایین 2 تا آمپول باید به باسنم میزد که هردوش روغنی بودن از اونایی که از درد میکشتت! موادشم خیلی زیاد بود تموم نمیشد! خلاصه اولی رو آورد نامردی نکرد چکشی از عقب پرت کرد به سمت باسنم گفتم آی! چرا اینجوری میزنی؟ گفت ساکت بابا الا میریزن اینجا بی آبرو میشیم یهو احساس کردم پشتم داغ شد سرم رو خم کردم دیدم آمپول رفته تو رگم همینجوری داره خون میاد در آورد دوباره زد اونم رفت تو رگ باز خون زد بیرون سریع کشید بیرون زد بالاتر خلاصه شروع کرد به زدن وسطاش دیگه از درد داشتم میمردم گفتم آی یواش تر بابا سوراخ سوراخم کردی بس نبود؟ گفت ساکت زیاده من چیکار کنم خب؟ دیگه آخراش بود گفتم آی تمومش کن دیگه (بلند داد زدم) خلاصه اولیش تموم شد رفت دومی! اونم همونجوری چکشی پرت کرد گفتم آی نمودی منو آی گفت شل کن لعنتی شل کن میشکنه اون تو بدبخت میشی گفتم شل نمیشه بد زدی.شروع کرد به تزریق کردن آمپول گفتم آی مردم از درد آی تمومش کن بکش بیرون بد زدی لامذهب رو گفت ساکت آبرومون رفت گفتم زود باش درش بیار خلاصه اونم درآورد گفتم خدا ازت نگذره تاحالا اینجوری آمپول نزده بودم. یهو یادم افتاد کجام سرم رو آوردم بالا دیدم همه ساختمون بغلی اومدن رو پنجره دارن با تعجب نگاه میکنن میخندن! رنگم پرید گفتم بدو جم کن بریم. اینم عاقبتش فکر کردن ما اینجا داریم فعل حرام انجام میدیم!دیدم همه زدن زیر خنده دارن هر هر میخندن سعیدم منتظر سوجه شروع کرد به تیکه انداختن آخ کاش منم اونجا بودم اون موقع ها هم مثل الان بچه خوشگل بودی؟ و…. ساعت رو نگاه کردم دیدم 9.30 شده گفتم کم کم بریم آنا جان هم دیرشون میشه آنا گفت میخوایین بریم حرفی نیست ولی من رو بهونه نکنین چون وقت زیاد دارم (چشام برق زد) گفتم باشه پس بریم یکم گردش دلمون گرفت اینجا گفتن باشه بریم سعید به یکی از گارسون ها اشاره کرد صورت حساب رو بیاره اونم آورد دیدم یه جوون هندیه سعید گفت خوب گردن کی بندازیم یکمی مکث کردم گفتم نه اینکه خیلی هم گذاشتین غذا بخورم حالا منم حساب میکنم سعید از زیر میز زد تو پام (منظورش بود ای مارمولک) حسابش رو گذاشتم توی بیل گفتم “کیس بایجان” گارسون هم لبخندی زد گفت “آچائه” و رفت دیدم همه دارن یجوری نگام میکنن سعید گفت عجب جانوری هستی! گفتم حرف نزن پاشین بریم.اومدیم از در بیرون گفتم خوب کجا بریم گردش؟ سعید گفت بریم یه ماکت کره زمین پیدا کنیم دورش بچرخیم بگیم دنیا رو دور زدیم نظرتون چیه؟ اون 2 تا زدن زیر خنده گفتم سعید زشته امشب مهمون داریم درست نیست.گفتم نظرتون با پرشین نایت چیه؟ ماندانا گفت باشه یه شب با آمادگی بریم.سعید گفت خوب بریم ساحل جمیرا نظرتون چیه؟ گفتم نمیدونم اون 2 تا گفتن باشه بریم.حرکت کردیم سمت ماشین که بریم گفتم شما ها با ماشین اومدین؟ آنا گفت دیوید (راننده خونشون بود) من و ماندانا رو رسوند رفت انقدر شلوغ کردین اصلا یادم رفت زنگ بزنم بیاد گفتم عیبی نداره من ماشین آوردم سعید زد پشتم گفت ای جانور از اولشم گفتی با ماشین تو بیاییم نقشت بود نه؟ میخواستی با شام نمک گیرش کنی بعدم بیاد تو ماشینت خودمونیش کنی؟ خندیدم گفتم برو زشته میفهمن بعدا صحبت میکنیم.نشستیم تو ماشین سعید جلو نشست ماندانا هم پشت سرش آنا هم پشت سر من بود از آینه یکم نگاش کردم برق رضایت رو تو چشاش میشد خوند خیالم راحت شد تو دلم گفتم یک قدم به هدف نزدیک تر….

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر