داستان های ارا – آنجلینا 4

رفتیم ساحل جمیرا نزدیک برج العرب ساعت 10 شب بود جمعیت خیلی زیادی نبودن اونجا ولی کاملا سکوت بود و آروم.رفتیم کنار دریا واسادیم سعید گفت یه مرد نیست بره تو آب ما بخندیم؟ گفتم شرمنده فردین مرد دوران فردین بازی هم تموم شد! اون 2تا میخندیدن منو سعید تیکه بار هم میکردیم یکم بعد سعید گفت تو ذاتا کمبود داری دیگه باهات کل کل نمیکنم بعد دست ماندانا رو گرفت گفت ما بریم صحبت ها خصوصی زیاد داریم یواشکی یه چشمکی بهم زد منم خندیدم گفتم مامان بابا 1 دونه بچه کافیه! ماندانا و آنا فقط میخندیدن سعید گفت نترس امکانات همرامه! ماندانا گفت بی ادب از مهمون خجالت بکش بعد دست سعید رو کشید رفتن.من موندم و آنا دستام رو کردم تو جیبم گفتم خب ما چیکار کنیم؟ آنا یکم نگام کرد گفت نمیدونم! بهش گفتم یکم از خودتون بگید گفت چی بپرس؟ گفتم وای چه سخت پس هیچی نگیم! (میترسیدم تیکه بندازم خراب کاری شه) گفتم ما امشب برنامه شما و ماندانا رو که خراب نکردیم؟ گفت نه اصلا چه حرفیه داشت به دریا نگاه میکرد گفتم تا کی اینجا هستین؟ گفت نمیدونم شاید تا 2 ماه دیگه گفتم پس خوبه! گفت چطور؟ گفتم هیچی منظورم این بود که خوش میگذرونی گفت آهان آره بدک نیست.بسته سیگارم رو در آوردم بهش تعارف کردم یکمی نگاه کرد گفت این چه مارکیه؟ گفتم بردار خوبه یکمی مکث کرد بعد با اکراه یه سیگار برداشت فندکم رو در آوردم هم زمان اونم دست کرده بود تو کیفش فندکش رو در آورده بود خندیدم گفتم دوئل خوبی بود. فندکم رو بردم طرفش روشن کردم گفت اوا؟ گفتم چیزی شد؟ فندکش رو آورد بالا یه زیپو (zippo) بود دیدم درست مثل مال منه طرح هر2تاشون هم مثل همه فقط ماله من بدنش طلا سفید بود مال اون طلا زرد خندم گرفت گفتم چقدر جالب! لبخندی زد گفتم پس من سیگار شما رو روشن میکنم شما هم سیگار من رو گفت باشه و سیگارامون رو روشن کردیم.آسمون رو نگاه کردم پر از ستاره بود و هر چند دقیقه یک هواپیما چشمک زنان رد میشد سیگارم نصف شده بود سرم رو آوردم پایین گفتم خسته شدم میشه یکم راه بریم؟ گفت باشه و را افتادیم تو راه ساکت بودم دیدم نه اصلا حرف نمیزنه باید خودم شهید شم گفتم شما چکار میکنین؟ درس میخونی؟ سیگارش رو پرت کرد اون طرف گفت آره. امسال استراحت کردم اول سال تحصیلی دیگه میرم دانشگاه دندون پزشکی بخونم.گفتم خیلی خوبه. انتظار داشتم حد اقل یه سوال خشک خالی کنه دیدم نه! تازه داشتم میفهمیدم چه خبره ولی به خودم گفتم عجله نکن پسر. دیدم سعید از دور داد میزنه سارق! گفتم بدو بریم الان بی آبرو میشیم اونم خندید شروع کردیم به دویدن نزدیک سعید اینا بودیم پاش گیر کرد تو ماسه نزدیک بود با سر بره تو ماسه ها که دستش رو گرفتم گفتم یواش خندید گفت ببخشید پام گیر کرد رسیدیم پیش سعید اینا سعید داد زد سارق گفتم ساکت بی فرهنگ این همه آدم اینجا آروم دارن استراحت میکنن زشته بابا. گفت ماندانا زنگ بزن شرطه (پلیس) بیاد این پسره دختر مردم رو یکشبه دزدید رفت.آنا خندید گفت من اینجام بابا سعید گفت ای بابا تاحالا کجا بودی؟ من اصلا ندیدمت پس؟ گفتم سعید جون حالا امید به 2 قلو بودنش هست؟ ماندانا گفت ارا سعید ول کنین جلو مهمون.سعید گفت ای تو منو کشتی با این گیر دادن هات اگه مهمون نارحت شه زبون داره میگه نارحت شدم! خندیدیم گفتم ساعت 11 شده بریم دیگه راه افتادیم سمت ماشین و حرکت کردیم سعید گفت ماندانا رو برسون بعد برمیگردیم جمیرا بریم خونه. ماندانا رو رسوندیم گفت بچه ها خیلی عالی بود خیلی وقت بود انقدر تفریح نداشتم از همتون ممنون فردا خبرتون رو میگیرم و رفت. برگشتیم جمیرا سعید گفت بریم خونه ما گفتم باشه رسیدیم ویلا سعیدشون پیاده شدیم آنا گفت آقایون ممنون خیلی خوش گذشت بعد خندید گفت راستش رو بخوایین تاحالا اینجوری تو یه جمع غریبه نبودم اگرم بودم اصلا لذتی نبردم ولی امشب یه جور دیگه بود. سعید گفت من ماشین رو میبرم توی ویلا تو با آنا برو تا جلو در ویلاشون دیر وقته! (یواشکی یه چشمک زد) گفتم باشه با آنا اومدیم 20 متر پایین تر (جلو درشون) گفتم خب شما برو بعد من میرم یکمی نگام کرد گفت ممنون از لطفی که کردین لبخندی زدم و رفت گفتم شب بخیر. اومدم بیام یهو صدام کرد گفت آقا ارا برگشتم نگاش کردم خندید گفت راستی مارک سیگارتون چی بود؟ واقعا فوق العاده بود تا حالا همچین چیزی ندیده بودم (تو دلم گفتم خیلی چیزا دارم ندیدی!) یه خنده کوچیک کردم گفتم بعدا میگم شب بخیر گفت پس یادتون نره و رفت تو خونه منم رفتم تو ویلا سعیدشون.
4 روز گذشت ویلا سعید اینا منتظر بودیم ماندانا هم بیاد تا ببینیم چه کرده چه باید کرد.ماندانا اومد گفتم خب؟ این چند روز صحبتی چیزی نکردی باهاش؟ گفت چرا.فردای اون شبی که بیرون بودیم زنگ زدم درمود شب قبل صحبت کردیم خیلی راضی بود گفت یه برنامه دیگه واسه آخر این هفته بزاریم شب 5 شنبه بریم بیرون. گفتم خب؟ در مورد من حرفی نزدین؟ خندید گفت ارا خیلی بدی گفتم باز چرا؟ گفت با دختر مردم چیکار کردی؟ گفتم کاری نکردم چی شده؟ گفت آنا بهم لا به لای حرفاش گفتش تو برخورد اول احساس کردم اصلا حوصلش رو ندارم ولی بعدا نظرم عوض شد بنظرم خیلی جالب اومد شخصیت جالبی داشت. زدم زیر خنده گفتم مرسی! دیگه زیاد نمونده سعید پرید وسط گفت حواست باشه دنگ منو ندی دورش رو خط بکش گفتم همین؟ گفت آره. به ماندانا گفتم راستی با سعید در مورد Nissan Altima صحبت کردی؟ (منظورم ناهید بود) یهو ماندانا مثل برق گرفته ها پرید گفت وای یادم رفت دستت درد نکنه سعید بیا بریم بالا کارت دارم ماندانا از پله های وسط هال میرفت بالا سمت اتاق سعید و سعید هم پشت سرش راه افتاد برگشت یه بیلاخ بهم نشون داد گفت Fuck you!فردا شبش زنگ زدیم ناهید و سارا اومدن خیلی خندیدیم و بساط داشتیم بعدم تا صبح کلی فوق برنامه (سکس) داشتیم! منتظر بودم زودتر آخر هفته شه.
پنج شنبه بود تو اتاقم جلوی آینه واساده بودم گفتم امشب تمومش میکنم دیگه خسته شدم اگرم نشد اون رو بخیر ما رو به سلامت و کش موهام رو سفت کردم. سعید زنگ زد گفت هویی پایین برج واسادم بدو بیا منم سریع رفتم پایین توی Porsche سعید نشستم رفتیم.سعید گفت چرا ساکتی؟ گفتم هیچی خسته شدم یا امشب تموم میشه یا هیچ وقت نمیشه خندید گفت رفیق من که بهت گفته بودم کارت سخته حالا امشب هم دندون رو جیگر بزار در ضمن اوج هنرت رو امشب میخوام ببینم باشه؟ (بهم اشاره کرد) تو جانوری هستی که دومی نداری میخوام امشب هالیوود و بازیگراش پیش بازی تو کم بیارن.به بیرون خیره شدم گفتم به تام کروز بگو بیاد ببینه هنر بازیگری چیه! امشب باید مخ آنا رو بزنم تموم شه….ساعت 7 شب بود تو آرمان کافه نشسته بودیم سعید قلیون میکشید با خودش حال میکرد منم اخمام تو هم بود داشتم فکر میکردم که ماندانا و آنا اومدن سعید سریع پاشد گفت بفرمایین بعد آنا اومد نشست جلو من سعید هم نشست کنار آنا ماندانا هم کنار من بود رو به روی سعید. یه چشمک به آنا زدم گفتم خانوم جولی چطورن؟ خندید گفت خوب! سعید سر قلیون رو به سمت آنا گرفت گفت بفرمایین؟ آنا گفت نه ممنون دوست ندارم سعید هم قلیون رو داد به ماندانا بعد آنا بهم گفت ارا؟ یه سیگار بهم تعارف میکنی؟ لبخندی زدم بسته سیگارم رو در آوردم گذاشتم جلوش گفتم حالا شما از سیگارات به من تعارف کن خندید گفت وای تو دیگه کی هستی! بسته سیگار رو به سمتم گرفت گفت بفرمایین. سیگارم رو روشن کردم گفت چه بوی جالبی داره فوق العادست.آنا هم سیگارش رو روشن کرد تو صورت هم خیره شده بودیم چشام رو نازک کردم گفتم دلت پیشه کسیه؟ خندید گفت نه اصلا.گفتم چشات یه چیز دیگه میگن.یکمی مکث کرد گفت شما چی؟ گفتم آره.گفت کیه؟ گفتم دختر باباش! خندید گفت اون دختر بیچاره کیه؟ گفتم چرا بیچاره؟ گفت آخه باید بهت یه دزد گیر وصل کنه از بس شیطونی! گفتم چرا؟ گفت ناهید سلام رسوند سریع به سعید نگاه کردم دیدم سعید هم برق از چشاش پریده! تو دلم گفتم بدبخت شدم یه شب یه غلطی کردیم همه دنیا فهمیدن همشم بخاطر سعید نکبت بود. گفتم ناهید؟ ناهید کیه؟ خندید گفت Nissan Altima داره نمیشناسی نه؟ گفتم صبر یه چیزایی یادم اومد دست و پام رو گم کرده بودم گفتم آها آره ناهید چه دختره گلی بود یادته سعید باهاش تصادف کرده بودیم؟ سعید گفت آها ناهید آره بابا عجب شیطونی بود ماندانا با تعجب نگاه میکرد ما چه طوری داریم این اراجیف رو سر هم میکنیم! آنا یه پک به سیگارش زد و بهم نگاه کرد گفت همیشه انقدر دروغ میگی نه؟ سرم رو انداختم پایین گفتم همیشه هم نه گاهی پیش میاد! از جاش پا شد گفت بچه ها من میرم سعید سریع رفت کنار آنا با عصبانیت راه افتاد رفت ماندانا هم گفت لعنت به هردوتون نامردای آشغال برین گمشین بعد دوید دنبال آنا.زدم رو میز گفتم سعید میکنمت سعید گفت گم شو بابا به من چه اون دختره جنده رو باید کرد اونم سگی.گفتم حالا چه غلطی بکنم ها؟ لعنت به تو سعید با این فوق برنامه های تخمیت پاشدم اومدم بیرون سعید هم دوید دنبالم گفت واسا چته حالا درستش میکنیم گفتم خفه شو فهمیدی؟ خفه شو.تو ماشین سعید نشسته بودیم به بیرون خیره شده بودم گفتم به تام کروز بگو نیاد هالیوودمون بگا رفت.سعید گفت الان زنگ میزنم به این دختره جنده(ناهید) دهنش رو سرویس میکنم بی شرف هر دو مون رو بگا داد.گفتم ولش کن بدتر نکن به اندازه کافی بدبختی داریم نکبت.راه بیوفت برو ببینم چه غلطی بکنیم.اونشب هر دری زدیم به فکرمون نرسید چکار کنیم دست از پا دراز تر رفتیم خونه ما.آخر شب سعید تو نشیمن داشت تلویزیون نگاه میکرد اومدم تو اتاقم به بیرون خیره شدم به آسمون خراشها و چراغ قرمز های چشمک زنشون به خودم گفتم حقته آدمی که بین هوس و احساس دیوار و حصاری قائل نمیشه اینم میشه عاقبتش.رفتم یه سیگار روشن کنم هرچی گشتم پیدا نکردم یادم افتاد سیگارم دست آنا موند! دست از پا دراز تر رفتم پیش سعید ولی تمام فکرم تو حادثه امشب بود خودم رو لعنت کردم گفتم سعید چیکار کنیم؟ گفت بیا فرار کنیم بریم گفتم میشه یه بار جدی باشی؟ گفت نه اگه باشم که مثل تو دیوونه میشم همون نباشم بهتره گفتم راست میگی به عقل خودم نرسیده بود.یکمی بعد گفتم تو ماندانا از دستت پرید منم آنا میگن دنیا عدالت داره همینو میگن نه؟ سعید خندید گفت ولش کن جدی نگیر اگه برگشتن که خوش اومدن اگرم نه بزار برن چون حق داشتن ولی من دهن اون ناهید رو صاف میکنم جنده نکبت.یه آهی کشیدم گفتم ولش کن رفتنی میره.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر