داستان های ارا – آنجلینا 6

رو تختم دراز کشیده بودم 4 روز از اتفاق اون شب گذشت بود بی پروا فکر میکردم. از فکر آنا به کلی اومده بودم بیرون فقط داشتم فکر میکردم چقدر مسخره! اصلا حماقت از خودم بود توصیه بهترین دوستم رو گوش نکردم حالا هم بخور تا ته.پاشدم لباس پوشیدم برم بیرون یکم هوا بخورم.ماشین رو روشن کردم راه افتادم گفتم سر راه برم سیتی سنتر غرفه Piere Cardin یه پیرهن کرم رنگ بخرم جای اونی که اون شب تو دعوا بگا رفته بود بشه رفتم Pire Cardin پیرهن کرم رنگ با مدلی که میخواستم (مثل همونی که بگا رفته بود) برداشتم گفتم تا اینجا اومدم بگردم ببینم مدل روز چی داره داشتم واسه خودم دور میزدم تو لباسها دیدم یه مرد نسبتا سن دار ولی کاملا شیک و جذاب خیلی جدی وارد شد پشت سرش آنا بود پشتش هم یه مرد جوون فهمیدم اولی باباش بوده مرد جون هم دیوید راننده شخصیشون. منو ندیدن چون تو لباسها بودم اخمام رو کشیدم گفت Fuck this hell اینم از شانس ما.دلم نمیخواست همدیگرو ببینیم شروع کردم به قایم موشک بازی پشت لباسها هی اونا میومدن اینور من مرفتم اونور ای بابا چرا نمیرین؟ خلاصه دلم رو زدم به دریا گفتم مدل دیگه نخواستیم همین یکی بسه رفتم جلوی میز حساب کنم برم کیفم رو در آوردم پولش رو دادم اومدم برم یکی صدام کرد آقا برگشتم دیوید پشت سرم بود (امریکایی بود انگلیسی صحبت میکردیم) گفتم بله؟ گفت خانوم کارتون دارم بعد اشاره کرد به آنا که داشت منو نگاه میکرد یه لبخند زدم گفتم نمیشناسم اشتباه گرفتین پشتم رو کردم سریع اومدم بیرون دوباره صدام کردن اینبار خود آنا بود برگشتم گفتم بله؟ گفت چرا موش و گربه بازی میکنی؟ گفتم بله؟ من اصلا بازی نمیکنم. گفت یه لحظه به یه خانوم محترم گوش کردن اینقدر سخته خندیدم گفتم نه ولی یه دروغ گو تحمل یه مشت حرف یه دروغ گوی دیگه رو نداره اخمی کرد گفت متاسفم گفتم منم همینطور البته بیشتر واسه خودم که خودم رو با شما درگیر کردم اومدم برم گفتم در ضمن غرور شما پیش غرور من مثل کاه جلوی کوه میمونه اینبارم ادب حکم کرد جوابتون رو بدم.فکر نکنم تاحالا کسی اینجوری خوردش کرده بود از قیافش معلوم بود فقط نگام میکرد منم یه نیش خند زدم رفتم.فرداش سعید زنگ زد گفت پاشو بیا اینجا ماندانا غذا درست کرده بعد دست زد گفت بدو بیا بعد از یک قرن غذا خونگی میخوریم پاشو بیا.رفتم ویلا سعیدشون ناهار رو با هم بودیم.بعد از ناهار ماندانا گفت ارا بازم به آنا فکر میکنی؟ خندیدم گفتم نمیدونم گاهی خودش میاد تو فکرم! سعید گفت خوب دستاش رو از زیر در ببین راش نده گفتم ساکت ماندانا گفت اون پشیمونه گفتم از؟ گفت از اشتباهی که کرده گفتم میخواست نکنه بعد ماندانا دستم رو گرفت گفت ببین سعید زد رو دستش گفت چون از من خوشگل تره میخوایی ازون بچه دار بشی؟ ماندانا گفت سعید خفه شو دارم صحبت میکنم بعد دوباره دستم رو گرفت گفت ارا قبول داری تو هم اون اشتباه رو قبلش کردی؟ گفتم مال من بحثش با اون فرق داشت گفت چرا شما پسرا اینطوری فکر میکنین؟ یعنی هر غلطی خواستی کردی حالا اونم نصفشم نکرد بعد میگی چون دختر بود کار اون بدتر بود؟ خوب خره همیشه یه طرف دختره یه طرف پسر اینو که میفهمی سعید گفت نخیر نفهمید از قیافش معلومه به ماندانا نگاهی کردم گفتم خب؟ گفت حالا حساب بی حساب شدین تموم شد رفت تازه تو اون پسره رو داشتی میکشتی بیشتر به نفعت شد. گفتم حرف آخر؟ گفت سو تفاهم رو تموم کنین گفتم حرفشم نزن خود آنجلینا جولی هم بیاد میگم نه چه برسه به این تقلبیش.سعید زد تو سرم گفت خودخواه بدبخت جنس به این آسی رو ندیده میگیری؟ ماندانا زد رو پاش گفت احمق مگه پفک و چیپس معامله میکنی؟ سعید گفت پس چی شما دخترا همتون حکم جنس رو دارین ماندانا گفت ای بی شعور پس به منم این نگاه رو میکنی نه؟ سعید گفت این چه حرفیه تو سگی منم گربه! ماندانا گفت تو هذیون نگو اعصابم خورد میشه بعد به من گفت خب؟ بازم ناز میکنی گفتم حالا چیکار کنم برم به پاش بیفتم (زدم زیر خنده) گفت نخیر میریم با هم بیرون بشینین سو تفاهم رو حل کنین سعید گفت منم ماندانا رو هضم میکنم رو دلم گیر کرده گفتم باشه هرموقع شد قرار بزار.فردا شبش قرار شد بریم رستوران دانیال همونجایی که روز اول رفته بودیم ساعت 7.30 جلو ویلا سعیدشون منتظر بودم سعید بیاد بریم ساعت 8 سر همون میز قبلی نشسته بودیم که آنا و ماندانا اومدن یکمی دلم آشوب بود طبق معمول از هرجا رد میشد عالم و آدمم برمیگشتن نگاه میکردنن به خودم گفتم اولش جذابه همه نگات کنن بعدش دیوونه میشی اومدن سر میز آنا جلوی من ماندانا جلوی سعید نشست سلام ساده ای کردیم و رفتیم از بوفه غذا برداریم سعید اومد کنارم گفت خره آب مارو آوردی حالا ناز میکنی؟ غلطی که کردی پاشم واسا هرکی طاووس میخواد جور هندوستان میکشه اینم از بوتیک شما گفتم حرف نزن اول باید اون عذر خواهی کنه خندید گفت پس امشب فیلم سینمایی داریم گفتم ای همچین گفت از من میشنوی اول تو قدم بزار. رفتیم سر میز شام رو خوردیم سعید از زیر میز زد به پام گفتم آنا؟ سرش پایین بود گفت بله؟ گفتم من به عذر خواهی به شما بدهکارم گفت 2تا چشام در اومد سعید زد به پام گفتم خب 2تا! گفت منم بدهکارم گفتم 3تا گفت واسه چی؟ گفتم همینجوری خندید گفت باشه 3 تا گفتم خب حساب بی حساب گفت خب؟ سعید پرید وسط گفت گولش رو نخور این خون آشامه ماندانا گفت سعید بحث جدیه سعید گفت منم جدی گفتم این خون میخوره حالیش نیست ماندانا گفت پاشو بیا کارت دارم دست سعید رو کشید برد سعید هم هی میگفت Vampire Vampire همه داشتن نگاش میکردن! به آنا نگاهی کردم گفتم مال من میشی؟ هیچی نگفت (حرصم گرفته بود میخواستم پاشم برم) چشام رو تنگ کردم گفتم البته اجباری نیست یعنی درسته ما اتفاقات زیادی داشتیم ولی میخوام تصمیمت کاملا جدا باشه.یکمی نگام کرد گفت من 1 ماه و نیم دیگه میرم امریکا بعدش چی؟ (از روی حرصم) برو به سلامت! گفت همین؟ تازه فهمیدم خراب کردم گفتم نه منظورم این بود که خب میری ربطی نداره دوری و دوستی نشنیدی؟ گفت تو چرا نمیایی؟ (چشام پرید بیرون) گفتم نمیتونم من اینجا زندگی میکنم فقط گاهی هر 1.2 سال میرم خونه عموم ویرجینیا تو هم که لس آنجلس هستی. گفت پس دیگه چه فایده داره؟ گفتم خب دوستی دوستیه دیگه دور و نزدیک نداره که گفت واسه من داره (تو دلم گفتم به تخمم شورش رو داری در میاری) گفتم نمیدونم چی بگم شایدم یجورایی حق با تو باشه در کل نمیدونم چی بگم بعد تکیه دادم عقب گارسون رو صدا زدم صورت حساب رو دادم گفتم میرم بیرون هوا بخورم رفتم بیرون جلوی در به آسمون خیره شدم گفتم یه حماقت دیگه کردم اگه قبول میکرد چی؟ خیلی احمقی ارا خیلی احمقی فکر کردی دنیا همین 1 ماه و نیم تموم میشه؟ به خودت گفتی امشب رو از کف ندیم فردا رو بیخیال؟ آخه ابله تو که عرضه نداری آدم بیخیالی باشی برای چی اینکارو کردی.دنیا امشب و فردا و 1 ماه دیگه نیست اگه قبول میکرد 1ماه دیگه میرفت بدتر میشد پس همون بهتر! یه سیگار در آوردم روشن کردم احساس سبکی میکردم احساس میکردم یه بار سنگین از روی دوشم برداشته شده ولی حیف که عمر سیگارم از عمر اون فکر بیشتر بود! سیگارم به نصف نرسیده بود یکی از پشت دستش رو گذاشت رو شونم گفت تنها؟ آنا بود گفت حالا تنهایی سیگار میکشی؟ احساس کردم تمام خستگی های دنیا افتاد رو شونم چشام خیس شدن ولی به روی خودم نیاوردم گفتم بفرما این چه حرفیه.از کیفش بسته سیگارش رو در آورد هم مارک سیگار من بود گفت نمیخواد خودم دارم گفتم ای نامرد تقلب کار خندید گفت حالا واسم روشن کن سیگارش رو روشن کردم گفت ارا؟ گفتم هوم؟ گفت چرا صبر نکردی جواب منو بشنوی ها؟ گفتم خب حق با تو بود دیگه صبر نمیخواست گفت کی میگه؟ گفتم من میگم سرش از پشت آورد کنار گوشم گفت تو بیخود کردی آقای عجول فقط میخواستم تو رو محک بزنم دلم حوری ریخت پایین چشام رو بستم مغز سرم تیر میکشید اشک حلقه زده بود تو چشام منتظر بود چشام رو وا کنم بریزه پایین اومد جلوم گفت حالت خوبه؟ گفتم آره فقط یکمی جا خوردم بعد چشام رو وا کردم چند قطره اشک ریخت پایین گفت وایی چت شد؟ گفتم هیچی هیچی فقط یکمی خوشحالم همین بعد یه خنده زورکی کردم دستم رو انداختم پشت سرش کشیدمش جلو رو سینم آسمون رو نگاه کردم بغض گلوم رو گرفته بود گفتم خدایا این چه غلطی بود یه حماقت دیگه و خودم رو لعنت کردم….آره آنا مال من شد یکمی زیادی سخت بود بهش رسیدن ولی خب در کل خوب نتیجه گرفتم الان که فکر میکنم میخندم میگم شاید بتونم هنر پیشه های هالیوود رو قاپ بزنم ولی عرضه ندام یه پشه ماده هم نگه دارم! یعنی عرضه که نه شانسش رو ندارم یا هرچی که اسمش رو بزارین.و مهم هم همینه به هدف رسیدن مهمه ولی تا همیشه هدف دار بودن خیلی سخت تره.من و آنا و سعید و ماندانا هر روز صمیمی تر شدیم نیم ماهی گذشته بود احساس میکردم دارم از هدف دور میشم تا بهش برسم.روزها رو میشمردم تا روز پرواز آنا برسه و برگرده امریکا.سعید با همه خل بازیاش کاملا درک میکرد احساس من رو و نمیذاشت زیاد بهم سخت بگذره ولی افسوس که زمان میره ما همه قربانی های ناخاسته اتفاقات هستیم.20 روز از شروع من و آنا گذشته بود ما دیگه خیلی بهم نزدیک بودیم سعید و ماندانا هم همینطور واقعا بهترین روز ها رو داشتیم البته هنوز با آنا سکسی نداشتیم حتی هنوز لباش هم بوس نکرده بودم واسه اینکه واقعا آنا رو با تمام سکسی بودنش برای سکس نمیخواستم بعدم دوست نداشتم با فکر بدی بره بعد ها بگه ارا میدونست من میرم 1ماه ازم استفاده کرد.شب ویلا سعید اینا بودیم با ماندانا و آنا.سعید گفت بچه ها بیایین یه جا بریم.بعد گفت بریم فضا؟ گفتم فضا یا فضا؟ خندید آسمون رو نشون داد گفت فضا گفتم خوب لباس بپوشین بریم سعید بپر موشک منو بیار سعید گفت موشک تو دست من نیست؟ سرجاشه ماندانا زد رو پاش گفت از اول بی تربیت از شکم مامان در اومدی دست خودت نیست.آنا خندید گفت بزار راحت باشه شما هنوز با من غریبی میکنین؟ سعید گفت الهی قربونت برم از اول میگفتی این سگ به جونه منه گربه نیوفته گفتم سعید جون حالا بچتون چی؟ سعید گفت ای بابا یه “گربه سگ” این حرفا رو نداره که آنا مرده بود از خنده ماندانا هم میخندید گفتم سعید بچت هم مثل خودت منحرف در میاد نه؟ گفت پسر هنوز زودته منو بشناسی 2.3 بار ماندانا رو میندزم رو خودم میگم به مامانش رفته بعد سعید زد روی پای ماندانا گفت قربون مامانش به خودم حسودیم میشه همچین تیکه ای دارم.ماندانا گفت سعید بس کن آبرو واسمون نذاشتی سعید خندید گفت برو بابا آبرو چیه ازین 2تا خجالت بکشم؟ اون جانور (اشاره به من) که خودش منو رو سفید کرده نامرد ناهید تو از بغلم کشید بیرون (ماندانا و آنا اخمی کردن سعید فهمید خراب کرده سریع جمش کرد) بعد با لگد انداختش بیرون گفت پیشت پیشت برو. این جیگر هم که (اشاره به آنا) تو فیلم گناه اصلی (فیلم Original Sin) خودم دیدم آنتنیو باندراس چیکارش کرد! آنا فقط میخندید ماندانا گفت سعید؟ گفتم ولش کن بزار اراجیف بگه دق نکنه سعید گفت اراجیف تو میگی اصلا هم عرعر میکنی هم جیک جیک اراجیک میگی….سعید 1 ساعت حرف زد آخرش خسته شد گفت نگفتین فردا کجا بریم؟ گفتم نمیدنم کجا تو دوست داری عزیزم؟ گفت بریم شیطونی خندیدم گفتم من که مشکلی ندارم ولی ماندانا فکر کنم زیاد مشکل داره ماندانا گفت ارا؟ این یه چیز میگه عقلش کمه تو چرا همراهی میکنی؟ گفتم همیجوری گیر میدی دوست پسرت انقدر سر به هوا شده دیگه بزار آزاد باشه ببین چقدر بهتر میشه گفت بستمش و اینه آزاد بشه که هیچی سعید گفت آزاد بشم اول میپرم روی تو خندیدم گفتم ول کن حالا ماندانا تو هم گیر نده راحت باش این که آدم نمیشه خودت رو اذیت نکن خب حالا فردا کجا بریم؟ سعید گفت بریم دریا شنا گفتم نه ولش کن شلوغه خوشم نمیاد این آنا همینجوریش با پالتو رد میشه کله ها برمیگرده با بیکینی فکر کنم خبر نگارا BBC هم روش زوم کنن.آنا خندید گفت اینجوریم نیست گفتم ول کن حوصله معروف شدن ندارم فردا بگن آنجلینا با یه پسره سواحل امارات دیده شد بعد همه زدن زیر خنده سعید گفت خب بریم دریا کوچولو؟ گفتم دریا کوچولو چیه؟ گفت استخر ویلای ما! خندیدم گفتم بدم نیست حد اقل دوربین ها زوم نمیشه ماندانا گفت باشه تو با سعید برین همدیگرو اذیت کنین منو آنا نگاه میکنیم سعید نامرد مارمولک هم گفت نخیر یا همه هیچ کس بعد به من چشمک زد گفت ارا هم همینو میگه منه جانور هم نامردی نکردم گفتم 100% همینه! ماندانا گفت ارا؟ آنا خندید گفت ماندانا چیه؟ ماندانا گفت تو سعید رو نمیشناسی خب این احمق به من که دوست دخترشم چشم چرونی میکنه تو بیایی که هیچی چشاش در میاد. خندیدم گفتم انقدر بکنه خسته شه سعید گفت کیو گفتم چشم چرونی رو آنا هم گفت راست میگه ولش کن از خودمونه ماندانا اخمی کرد بعد خندید گفت عواقبش با خودتون سعید پرید وسط گفت ارا جونم فردا بیا مبادله کالا به کالا من آنا رو دید میزنم تو هم ماندانا رو دید بزن ماندانا جا خورد گفت بیا اینم سمبل غیرت! گفتم هر غلطی میخوایی بکن.بالاخره قرار شد فردا ظهرش بریم استخر ویلای سعید اینا من شب ویلا سعیدشون خوابیدم ماندانا هم رفت ویلا آناشون موند…..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر