آچارفرانسه و زن دایی

من اسمم پدرامه ، می خوام ماجرای بهترین سکس زندگم رو که با زنداییم بود براتون تعریف کنم .من رشتم الکترونیک هست ، الان ترم آخر کاردانی هستم اون موقع تازه ترم یک بودم . تو فامیل من آچار فرانسه هستم و معمولا هرجا برم هر کار فنی که بتونم انجام می دم . تو فامیل همه رو من یه حساب دیگه ای باز می کردن و فکر می کردن که از من بچه مثبت تر وجود نداره (از نظر ادب میگما )
یه روز از دانشگاه رفتم خونه داییم چون نزدیک به یونی (دانشگاه) بود . رفتم دیدم فقط زن داییم هست و داییم رفته تعمیرگاه این زن دایی من حیوونی بچه دار نمیشه ، خیلی هم رابطش با من خوبه البته تا اون روز خیلی چیزا فرق می کرد .این زن دایی من که اسمش مژگانه 37 سال سن داره و تو فامیل چادر سرش میکنه و همین طور جلوی من حتی وقتایی که تنها بودیم !خلاصه من رفتم داخل و نشستم رو مبل جلوی تلویزیون شروع به حال و احوال و اونم رفت میوه آورد و ازم پذیرایی کرد یهو چشمم به مهتابی کنار سالن افتاد که گوشش سیاه شده بود و سوخته بود به زنداییم گفتم چرا اینو عوض نمی کنین ؟ اونم گفت من که بلد نیستم داییتم که دست به این چیزا نمی زنه دست خودتو میبوسه ، منم گفتم نه بابا این چه حرفیه رفتم یه مهتابی خریدم و اومدم یه چارپایه بهم داد و رفتم بالا لامپ رو عوض کنم زن دایی پایین وایساده بود و منتظر بود تا مهتابی رو ازش بگیرم من که اومدم لامپو ازش بگیرم یه لحظه سرم گیج رفت ، بله چیزیو که نباید ببینم دیدم چادرش باز شدن بود و من خط سینه های درشتشو داشتم می دیدمبه روی خودم نیاوردم و لامپو ازش گرفتم داشتم می بستمش که یه فکری به سرم زد و انجامش دادم ، موقع اومدن پایین از چارپایه خودمو انداختم زمین که مثلا پام لیز خورده و افتادم ، زندایی هم با دیدن این صحنه رنگش سفید شد و خیل ترسید منم با اون که حواسم بود ولی خیلی کمرم درد گرفته بود خلاصه بهش گفتم که باید به یه جا تکیه بدم و بیاد کمکم کنه تا برم سمت مبل . با اکراه اومد و از کنار منو گرفت و کشون کشون منو داشت می برد که پامو گزاشتم روی چادرش و چادرش از سرش افتاد تا اومد برش داره گفتم زندایی من و شما که این حرفارو با هم نداریم گفت آخه ، گفتم آخه نداره که ولش کن گفت باشهدوباره اومد کمکم کنه که این دفعه خودمو انداختم روش ، دیگه کفری شده بود داد زد گفت برو گمشو اونور ، منم که با دیدن همون خط سینه گر گرفته بودم گفتم نه و الا که من باید تورو بکنم و خیلی دوست دارم و از این حرفا
اصلا را نمیداد ، منم که بالا بودم و مسلط به ماجرا شروع کردم به خوردن لباش هر هلم میداد ولی من ول کن نبودم ، یه دستمو فرستادم سمت کسش تا حشریش کنم ، از روی شلوار شروع کردم مالوندن چوچولش ، یکم که مالوندم شل شد و مقاومتش رو کم کردبهش گفتم دیدی خودتم بدت نمیاد ، کسی که نمی فهمه هم من تو رو دوست دارم هم تو منو اما باز انتخابش رو میزارم به عهده خودت و بلند شدم و لنگ لنگان رفتم نشستم روی مبل .یه دیقه بعد اومد نشست کنارم و گفت آخه تو ، دیگه چیزی نگفت . گفتم من چی ؟ بچه ام ؟ غریبه ام ؟ چی ؟یکم نگام کرد و اومد جلو لباشو گذاشت رو لبام ، منم شروع کردم لباشو خوردن خیلی داغ شده بود دستمو از زیر لباسش بردم تو از روی سوتین شروع کردم بازی کردن با سینه هاش ، کنار زدمش و پیرهنش و سوتینش رو درآوردم و سینه هاش که فکر کنم سایزش 85 بود پرید بیرون ، سینه های تپل و رو به بالایی داشت شروع کردم به خوردن وای که چقدر من سینه دوست دارم یه 10 دیقه ای داشتم فقط سینه می خوردم بعدش رفتم سراغ شلوار و شورتش و شروع کردم خودرن کوس زندایی مژگانم دیگه به جیغ زدن افتاده بود . منو کنار زد و اومد سراغ کیرم ، شلوارمو و شرتمو درآورد و کیر قرمزمو یکم نیگاه کرد بعد شروع کرد به ساک زدن ، خیلی عالی این کارو می کرد یکم که خوردش تا ته میکرد تو گلوش ، این کار خیلی بهم حال میدادکیرمو از دهنش دراوردم و گذاشتم لای سینه هاش ، اگه این کارو نکردین حتا امتحان کنین ، خیلی حال میدهمژگان که دیگه تحمل نداشت بلندم کرد و نشوندم روی مبل خودشم اومد آروم نشست روی کیرم ، کسش خیلی داغ بود جوری که نزدیک بود هومن اول آبم بیاد . کیرمو تا ته کرد تو کس و یکم مکث کرد . بعد شروع کرد بالا و پایین کردن خیلی صحنه قشنگی بود با بالا و پایین رفتم اون سینه هاش که حالا دیگه در حد انفجار بودن هم داشتن می لرزیدن و منو بیشتر حشری می کردن.
یکم بعد دیدم سرعتش کم شده و خسته شده بهش گفتم سگی بشین ، اونم رفت اونورتر و سگی نشست اومدم از پشت بزارم تو کسش که چشمم به کون خوشگلش افتاد ولی معلوم بود که آکه آکه آروم گذاشتم تو کسش و شروع کردم تلمبه زدن ، من معمولا آهسته و پیوسته پیش می رم و یهو مثل خر کل انرژیمو نمیزارم پای کاربعد از یه 20 دیقه ای که تو کسش تلمبه زدم و اونم یه بار خودشو خالی کرده بود دیگه نزدیک بود آبم بیاد بهش گفتم اونم چون مشکل بچه دار شدن داشت گفت بریز تو کسم. حالا سرعتمو زیاد کردم و با هم ارضا شدیم ، بدون اینکه کیرمو دربیارم روش خوابیدم و شروع کردم دم گوشش ازش تشکر کردن که اونم برگشت گفت فکر نمی کردم انقدر خوش بگذرهاز اون به بعد هروقت بخوام میرم و کس زن دایی رو میگام چند دفعه بهش گفتم کونتو بکنم که امتناع کرد و نزاشت.من به همین کس هم قانع هستم !

tags:کردن زن دایی, خیانت به دایی, سمس با خواهر زاده شوهر, سکس با زن دایی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر