امير و بيتا

سلامی مجدد به همه دوستان گلم امروز میخوام داستان فانتزی خیالی ازدواجم رو با همسرم بیتا براتون بنویسم.واقعي نيست من زن ندارم باز سوتفاهم نشه؛امیدوارم از این داستان خوشتون بیاد.اما در پايان هر قسمت منتظر نظرات شما هستم تا ادامشو براتون بنویسم.کوچیک همتون
بیتا همسرم دختریه سفید رو با قد 165سانتیمتر و وزنش تقریبا 62 کیلو گرم که موهای بلند و مشگی داره رنگ چشمهاش میشی است بینی متوسطی داره و دهانش هم متوسطه.باسنش برجسته و کمرش تقریبا باریکه.سینه هاش نسبتا کوچک و بسیار خوش فرمه و نوک سینه اش قهوهای بسیار خوش رنگه.بیتا بسیار محجوب و نسبتا کم حرفه که من سعی میکنم اونو به حرف زدن تشویق کنم.اون تاحالا با هیچ پسری دوست نبوده و هیچ مردی رو تا قبل از ازدواج با من لمس نکرده بخاطر همین در عشقبازی بی تجربه است.دوست داره حجاب نسبتا پوشیده ای داشته باشه و با مانتو و روسری از خانه خارج میشه.اندامش خیلی متناسبه.حالا از زبون بیتا بشنوین...امیر همسر منه و 9 سال از من بزرگتره.قدش 170 سانتیمتر و وزنش 70 کیلو گرم میباشد.رنگ چشماش قهوه ای که خیلی قشنگه و واقعا دل ادمو میبره.موهاش مشکی و فرق سرش رو از چپ به راست کج میکنه.سفید روست و صورتش رو با تیغ اصلاح میکنه و گاهی ریش میذاره که در هردو حالت خیلی با نمکه.به پوشیدن کت و شلوار در خارج از خانه و در محیط کارعلاقمنده و در مجالس خانوادگی و غیررسمی تی شرت و شلوار جین میپوشه.به من گفته تا حال هیچ وقت دوست دختر نداشته و بدن هیچ دختری رو تا حالا لمس نکرده که من از رفتارش در عشقبازی مطمئن شدم راست میگه چون دیدن اندام من براش تازگی داشت و در عشقبازی هول میشه و گاهی منو هم اذیت میکنه.هیکل خوش تیپی داره و بدنش مقداری مو داره که خیلی لطیفه و من اون ها رو خیلی دوست دارم.کیرش نسبتا بلنده تقریبا سیزده چهارده سانتیمتره ما چون هنوز عروسی نکردیم تجربه احساس کیرش را درون بدن خودم ندارم ول چون با دهان انرا خوردم فکر میکنم که اندازه مناسبی داشته باشه.من کمی نگرانم که دخترهای دیگه بخواهند امیر رو جذب خودشون بکنند چون اون خیلی خوش برخورد و خوش صحبته ولی از طرفی مطمئنم امیرم هیچ دختری را به من ترجیح نمیده چون ما دونفر خیلی با هم همفکر و همراهیم و هردوتامون بهم دیگه خوب حال میدیم و هیچ چیز از هم کم نمیذاریم.حالا بریم سراغ داستان خودمون از همون اول آشنایی تا ازدواج.آشنائی من و بیتا اینجوری بود که مادر من در یک مهمونی بیتا و مادرش را میبینه و نظرش اونو میگیره و به طریقی ادرس و شماره تلفن انها رو پیدا میکنه و باهاشون تماس میگیره و قرار خواستگاری را میذاره ومن و بقیه میریم خواستگاری و مورد پسند طرفین واقع میشه.خانواده بیتا معتقد بودند که بین من و بیتا تا قبل از مراسم نامزدی صیغه موقت چند روزه خوانده بشه و فقط ما اجازه داشته باشیم تو یکی از اتاقهای خونه انها باهم صحبت کنیم و ده روز دیگه مراسم نامزدی داشته باشیم که انوقت بطور خصوصی و با حضور بزرگان اصلی فامیل عقد محضری هم بکنیم و شش ماه بعدهم عروسی کنیم که مورد قبول ماهم شد.یک حاج آقائی از فامیل بیتا برای ما صیغه محرمیت خوند و ما اجازه پیدا کردیم با هم صحبت کنیم.در این مدت بیتا همیشه با یک فاصله ای از من با مانتو روسری مینشست و من اصلا نتونستم به اون دست بزنم و اندام اونو ببینم.روز مراسم نامزدی که شد طبق قرار قبلی عاقد امد به خانه بیتا اینها و خطبه عقد رسمی و محضری را خوند و اینجا بود که من دیگه تونستم بیتا رو بدون روسری و آرایش کرده ببینم و دستش رو تو دستم بگیرم.یک جشن کوچک نامزدی هم در یک تالار گرفته بودیم که تقریبا ساعت 11 شب تمام شد و مهمانها رفتند.من و بیتا و پدر و مادر من و پدر و مادر بیتا باهم رفتیم خانه بیتا اینها و نیم ساعتی انجا بودیم.البته من تو اون نیم ساعت با بیتا رفتیم تو اتاقش و برای اولین بار در اتاق رو بستیم و من و بیتا باهم تنها شدیم.بیتا کنار تخت خوابش نشست و من روی یک صندلی که کنار میزش بود نشستم.کمی همدیگر رو نگاه کردیم و به هم لبخند زدیم میشه گفت یه جورهایی از هم خجالت میکشیدم چون بیتا تا قبل از اون تا حالا کنار مردی غیر از محارمش بدون روسری و با لباسی که تقریبا سینه هاش از اون نمایان بود نشسته بود.من سر صحبت رو باز کردم و گفتم بیتا جون دیگه از الان به بعد من و تو مال همدیگه هستیم و از همه افراد عالم به هم نزدیک تریم و تا اخر عمرمون هم باهم هستیم دیگه اختیار تمام کارهامون با خودمونه و برای انجام ان از طرف کسی باز خواست نمیشیم اونوقت بلند شدم رفتم کنارش رو لبه تخت نشستم.این برای اولین بار بود که من با یک دختر تو یک اتاق مینشستم دلم تالاب تالاب میزد و میدونم که بیتا هم همین حالت رو داشت.دست بیتا رو گرفتم تو دستم و بهش گفتم بیتا جون عزیزم دوست دارم من و تو از این لحظه به بعد دنیای دیگری رو خواهیم داشت و باید سعی کنیم که اون رو شاد شاد کنیم که بیتا هم جواب داد امیر جون منم دوست دارم.من کمی دستهای بیتا رو نوازش کردم و باهم شروع به صحبت کردن کردیم تقریبا نیم ساعت همینطوری باهم فقط حرف میزدیم که در زدند و گفتند میخواهیم بریم همینطور که دوتامون داشتیم بلند میشدیم من یه دفعه دستمو انداختم دور گردن بیتا و صورت اونو بوسیم و بیتا هم که کمی قرمز شده بود و داشت خجالت میکشید دستش رو انداخت دور گردن من و اونم منو بوسید.این اولین بوسه ما دونفر بود که در همون لحظه من اونو تبدیل به لب کردم و لبم رو گذاشتم رو لب بیتا و همدیگه رو تو اغوش گرفتیم.اولین اغوش من و بیتا از همینجا شکل گرفت و من بیتا رو در اغوش خودم احساس کردم.چون قرار بود ما بریم بیتا مانتو و روسریش رو پوشید و دوتائی از اتاق امدیم بیرون و من گفتم حاضرم که بریم مادر بیتا گفت امیر آقا شما تشریف داشته باشید که من گفتم خیلی ممنون چون مامان اینا ماشین ندارن باید ببرمشون.مادر بیتا گفت خوب پس فردا حتما بیائید دیگه شما داماد ما هستین مثل پسر من هستی بیتا جون دیگه نباید تنها باشه که من گفتم حتما اینجا خونه امید منه مادرم رفت کنار بیتا و گفت عروس خوشگلم دیگه با امیر تند تند بیا خونه ما دلمون برات تنگ میشه و بیتا رو بوسید و همگی خدا حافظی کردیم و رفتیم.ادامه دارد...شب خوش

۱ نظر:

  1. سلام دوست عزيز تعجب کردم داستان منو توي وبسايتت ديدم و در قسمت دوستان من هم نام وبسايتم بود لااقل يک خبر بمن ميدادي تا منهم شما رو لينک کنم رگر لطف کني و در آخر داستانهاي من نام وبسايتم رو هم بنويسي ممنون ميشم با تشکر امير سکسي www.amirsexi.blogspot.com

    پاسخحذف