دختر لزبین

به همان دوران راهنمائی بر می گردم. زمانی که اولین احساسات نسبت به زن در من شکل گرفت. من در درجه ی اول شوهر اسکارلت اوهارا بودم. یادم می آید با یکی از دخترهای فامیل مان نمایش بربادرفته را بازی می کردیم و زمانی که نوبت صحنه های عاشقانه می رسید سعی می کردم آن دختر را، که دستم به دور کمرش بود، ببوسم. اما او با طنازی خودش را از من دور می کرد و اجازه نمی داد ازش لب بگیرم. کلاس سوم راهنمائی با یکی از بچه های همکلاسم که توی یک محله بودیم دوست صمیمی شدم. مدتی بعد فهمیدم که یکی از دخترهای کلاس به من خیلی علاقه دارد. با او هم صمیمی شدم و واقعاً عاشقش شدم. این عشق و دوستی ادامه داشت بدون اینکه من این احساس را جدی بگیرم. با ورود به دبیرستان دختر هم محله ای و عشق من وارد هنرستان شدند و من بر خلاف علاقه ی شدیدم به رشته ی هنر مجبور شدم به دبیرستان بروم. من طوری تربیت شده بودم که دیگر لازم نبود پدر و مادرم من را به زور بفرستند به رشته ای که ازش متنفر بودم. افکارم طوری رشد یافته بود که رفتن به هنرستان را بد می دانستم و تصمیم گرفتم خودم کتاب ها را بخوانم. اما کار عملی بلد نبودم و مجبور شدم در رشته ی خودم امتحان کنکور بدهم. با ورود به دبیرستان عشقم و هم محله ایم با هم خیلی صمیمی شدند و من احساس می کردم آنها ازمن فاصله گرفته اند. اعتماد به نفسم هم کم بود و شاید حسادت هم می کردم. همه ی این عوامل باعث شدند که با آن دو دختر قطع رابطه کنم. من نمی توانستم دختری که همیشه در خانه مورد تحقیر پدر و مادر قرار می گیرد را قابل دوست داشتن بدانم. در دوران دبیرستان عاشق یک خواننده ی مرد مو بلند شدم. از طرفی چند زن مو بلند خوشگل هم دیده بودم و تصمیم گرفتم موهایم را بلند بگذارم. اما عجیب با آن خواننده مو بلند در هم آمیخته بودم و یکی شده بودم. تمام حرکاتم را از او تقلید می کردم. دقیقاً مثل او می رقصیدم و مثل او لباس می پوشیدم. دوستم می گفت این مدل مو و لباس الان دیگر مد نیست. او هم عاشق همان خواننده بود. هر دوی ما هم دوست داشتیم با آن خواننده ازدواج کنیم اما من غافل از این بودم که در ناخودآگاهم در نقش آن مرد فرو رفته ام. به دوستم می گفتم من کاری به مد ندارم می خواهم مثل این مرد باشم. در همین دوران یک روز با دختر عمه ام که عضو تیم والیبال یکی از باشگاه های اصفهان بود به باشگاه او رفتم. به من گفته بود که یکی از مربی ها یک زن زیباست. من در قسمت تماشاچی ها نشستم. دختر عمه ام آن زن زیبا را به من نشان داد و من دیگر نتوانستم به بازی والیبال نگاه کنم. در تمام مدت به او نگاه می کردم و وقتی برگشتم منزل شروع کردم به نوشتن متن های عاشقانه در مدح او. در همان دوران با دختر فوق العاده حسود و بد اخلاقی آشنا شدم که یک شباهت هایی به آن زن زیبا داشت. من که در رؤیای آن زن به سر می بردم عاشق آن دختر شدم. هم کلاسی هایم شروع کردند من را اذیت کردن و به من می گفتند راستش را بگو این دختر شبیه کدام پسر است که تو عاشق او شده ای؟ و من می گفتم باور کنید شبیه مربی والیبال دختر عمه منه. اما آنها می خندیدند و متلک می انداختند. از طرفی به من گفتند حالا که دوستش داری لااقل بهش بگو. و من بالاخره راضی شدم و یکی از دخترها رفت و به او گفت که فلانی دوستت داره. از روز بعد آن دختر خیلی مغرور شد و وقتی جواب سلامم را نداد من خیلی عصبانی شدم و داد و بیداد راه انداختم. دوست هایم سعی کردند من را با او آشتی بدهند اما من با عصبانیت گفتم آدم مهم نیست که چقدر زیبا باشد، مهم اینست که اینقدر پوچ و توخالی نباشد و رفتم. الان که فکرش را می کنم می بینم که واقعاً خیلی مهم است که یک لزبین با یک لزبین دوست باشد چون با دخترهای استریت حتی یک دوستی معمولی هم نمی شود داشت. خیلی کم پیش می آید. مگر اینکه با دختری دوست باشی که بتونی بگی لزبین هستی و به خاطر حالت ها و علایقت مورد تمسخر قرار نگیری. وارد دانشگاه که شدم با اینکه قبل از آن دوران داشتن احساس نسبت به مرد را تجربه کرده بودم اما با مردها خیلی بد بودم. همیشه با پسرها دعوا می کردم. همیشه می گفتم ای کاش اینجا هم مثل دبیرستان بود و من مجبور نبودم با این پسرها سر یک کلاس بنشینم. دیگه معروف شده بودم. طوریکه سال بعدش پسرها به ورودی های جدید گفته بودند با این دختر حرف نزنید، چون بهش بگویید بالای چشمت ابروست خون به پا می کند. از طرفی خودم را فدای هم اتاقی هایم می کردم. اگر یک پسر به آن ها می گفت بالای چشمت ابروست من شروع می کردم به دعوا که چرا به یک دختر اهانت می کنید، غافل از اینکه همین دخترها می مردند برای همان پسرها. من خودم آن موقع مرد جدیدی وارد زندگیم شده بود. یک خواننده دیگر. آرزو داشتم این خواننده مثل شمس که بر مولانا ظهور کرد بر من ظهور کند و من را به تعالی برساند. در کنار آن خواننده از یک خواننده دیگر هم خوشم آمده بود که هر دوی آنها ریش داشتند، اما دومی صدای بم تری داشت. من دیگر کارم این شده بود که راه بروم و تا آنجایی که می توانم صدایم را بم کنم و بزنم زیر آواز. دبیرستان هم که بودم دوران خوشی من دوران بعد از یک سرماخوردگی سخت بود که صدایم دورگه می شد و من وسط سالن دبیرستان راه می رفتم و داد می زدم خانم ها برید سر کلاس و دخترها همه از صدایم می ترسیدند. بعد از آشنایی با آن خواننده هم همیشه با صدای بم ترانه های او را می خواندم، البته به این هم بسنده نکردم. با موهای بلندم مثل دراویش سماع می کردم و حتی یکبار رفتم جلوی آینه و موهایم را چسباندم توی صورتم و دور لب هایم که ببینم آیا ریش و سبیل به من هم مثل خواننده ی محبوبم می آید یا نه. راستش را بخواهید خیلی به من می آمد و خوشگل شده بودم. بالاخره ما به اصفهان آمدیم و من چون دلم می خواست به رشد و تعالی برسم در یک دوره روانشناسی گروهی آزاد شرکت کردم. این دوره خیلی روی من تأثیر مثبت گذاشت و باعث شد که من رفتار ملایم تری را با مردها در پیش بگیرم. از اینکه همیشه با مردها دعوا می کردم پشیمان شدم و فهمیدم که همیشه می خواستم برتری خودم را به آنها نشان بدهم. پا به پای آنها از دیوارهای یک قلعه قدیمی می رفتم بالا و گاهی کارهای عجیب و خطرناک می کردم. البته این روحیه ماجراجویی هنوز هم با من هست. پسرهای دانشکده مان گاهی واقعا جرأت نداشتند جاهائی که من می روم را بروند و ببینند. البته بعضی ها هم از من جسورتر بودند. اما من در درون خودم ترس های زیادی داشتم و هنوز هم دارم. هنوز هم نتوانسته ام آن اعتماد به نفس لازم را به دست آورم. با ادامه ی دوران دانشجویی کم کم هم اتاقی هایم به خاطر به دست آوردن دل پسرها بدترین رفتارها را جلوی رو و پشت سر من انجام می دادند. و من کم کم از زن جماعت بدم آمد. ترم اول دانشگاه دوست هایم همیشه دنبال تور کردن پسرها بودن. من هم به یکی از دوستانم گفتم تصمیم گرفته ام فلان پسر و فلان پسر را تور کنم. اما وقتی ترم تمام شد و بعد یکی از آن پسرها ازدواج کرد من یک دفعه یادم افتاد که قرار بود آن پسر را تور کنم. به این فکرم خنده ام گرفته بود چون می دیدم من اصلاً اهل این جور برنامه ها نیستم. از مردها خوشم می آمد اما در قالب آنها فرو می رفتم و حتی برای ازدواج هیچ وقت دوست نداشتم کسی را تور کنم. وقتی خواهرم وارد دانشگاه شد و شروع کرد به پیدا کردن دوست پسر و البته همسری برای زندگی آینده و مادرم من را سرکوفت می زد که تو بی عرضه ای، تصمیم گرفتم دوست پسر پیدا کنم. پسری که ازش خوشم می آمد اخلاقش با من جور در نمی آمد و خیلی مذهبی بود. اما سرانجام سال آخر با پسر دیگری دوست شدم. این بار اما در نقش مادر آن پسر ظاهر شدم و او از این رابطه رنج می برد. در همین دوران بالاخره با یک دختر خوب هم اتاقی شده بودم و او را نامزد خودم خطاب می کردم. باورتان می شود که من همه ی این ماجرا ها را داشتم اما نمی دانستم که لزبین هستم. در کنار این خانم نامزد مجبور بودم از مغازه های لوازم خانگی و لباس فروشی دیدن کنم. آرایش کردن را دوست داشتم. اما هر چند وقت یکبار آرایش نسبتاً زیاد می کردم و بعد این کار را هم فراموش می کردم انجام بدهم. ناخن هایم همیشه کوتاه بودند و دوستانم می گفتند، "مثل بچه دبستانی ها هر هفته ناخن هاتو را کوتاه می کنی." اما من می گفتم، "مگه چیه، پدرم هم همیشه ناخن هاشو را کوتاه می کنه." کارهایم بیشتر شبیه کارهای پدرم بود. الان هم تنها کسی که از تیپ من خوشش می آید پدرم است و هر روز به من می گوید، بگذار موهایت همینطور کوتاه باشه." از آرایش هم خوشش نمی آید. بر عکس، مادرم از همه چیز من بدش می آید و من درست بر عکس آن چیزی شده ام که او دوست دارد. یکی از هم اتاقی هایم به من می گفت اخلاقت شبیه اخلاق شوهر من است، شاید بهتر بود تو زن او می شدی. خندیدم و بهش گفتم، "اگر من زن شوهر تو می شدم خونمون حسابی دیدنی می شد." فکر کنم اصلاً نمی شود نگاه به آن زندگی ای که من زن خانه اش باشم کرد. یادم می آید دبیرستان که بودم یک مدتی تصمیم گرفته بودم در کارها به مادرم کمک کنم. آشپزی را که تا زمانی که وارد دانشگاه شدم و تا زمانیکه مجبور نشده بودم یاد نگرفتم. که البته تعداد غذاهایی که یاد گرفتم بپزم از چند تا تجاوز نمی کند. همین ها را هم به طور تئوری یاد گرفتم و هرگز کنار کسی نایستادم که آشپزی یاد بگیرم. یک روز وقتی خانه را تمیز کردم و جارو کشیدم، رفتم توی آشپزخانه تا ظرف بشویم و یک دفعه حس کردم مثل یک زن خانه دار و به قول معروف کدبانو شده ام. از احساسی که در من بوجود آمده بود بدم آمد و ظرف ها را همانطور رها کردم و به خودم گفتم تو یک زن کدبانو نیستی.با دوست پسرم در دانشگاه یک جور رقابت پنهان داشتم. با من خیلی راحت بود و از هر دختری خوشش می آمد به من می گفت. اما من خیلی حساس شده بودم. از طرفی به محض اینکه می گفت از فلان دختر خوشش می آید، من می رفتم با آن دختر دوست می شدم و به او محبت می کردم. غافل از این بودم که در این میان عاشق یکی از همین دخترها شده ام. بعد از فارغ التحصیلی، دوری از خوابگاه خیلی آزارم می داد و دلم برای همه آن دخترهایی که به من اهانت کرده بودند تنگ شده بودالان که به گذشته نگاه می کنم می بینم که واقعاً دوست پسرهایم چقدر از بودن در کنار من عذاب می کشیدند. من آنها را کوچولو خطاب می کردم و اسم های دخترانه روی آنها می گذاشتم. اسم یکی غزال تیز پا بود و اون یکی نرگس مست. نرگس مست را به هر ترفندی بود راضی اش کردم که قبول کند کوچولو صدایش کنم. اما همیشه غر می زد که تو چرا مثل دخترهای دیگر ناز نمی کنی. با اینکه وقتی دوست پسر قبلی ام به من گفته بود "چقدر ناز می کنی،" خیلی از این حرفش ناراحت شده بودم و با اینکه از ناز کردن به شدت بدم می آمد و در همان لحظه که به من گفت "تو چرا ناز نمی کنی" من به دختری که پشت میزی جلوتر از ما نشسته بود و با نگاه های خمار و عشوه هایش از دوست پسرش دلبری می کرد، نگاهی انداختم و با اینکه از درون حالم داشت بد می شد که بخواهم اینطوری با دوست پسرم رفتار کنم برگشتم بهش گفتم، "نه من هم ناز می کنم." بعد با هم بحثمان شد و به من گفت، "تو چرا ریمل نمی زنی." من هم گفتم "ولی من دفعه پیش ریمل زدم." رفته بودم یک ریمل به درد نخورد چهار صد تومانی خریده بودم. موقع خرید به خانم فروشنده گفتم: یک ریمل ارزون بده چون می دونم که فقط یکبار ازش استفاده می کنم. کم کم سعی کردم رفتارهایم کمی با ناز باشد. گرچه توی خیابان موقع راه رفتن رژه می رفتم و همیشه پسرها برایم یک دو سه چهار می گفتند اما توی رقصم یک کم یاد گرفته بودم حالت عشوه گری داشته باشم. اما از طرفی دوباره تصمیم گرفتم موهایم را کوتاه کنم و دیگر نگذارم بلند شوند و از دامن هم بدم آمده بود و بدون اینکه متوجه بشوم به جز در عروسی ها که پیراهن بلند می پوشیدم در هیچ مجلس دیگری دامن و پیراهن نپوشیدم. راستش الان خودم هم نمی دانم آیا من حالت های مردانه دارم یا ندارم. خیلی گیج شده ام و قاطی کرده ام. البته این مهم نیست که آیا این حالت ها را کسی دارد یا ندارد اما من از وقتی فهمیدم لزبین هستم روی این حالت ها حساس شده ام. از تاپ های لختی رنگی دخترانه خیلی خوشم می آید. اما از طرفی حاضر نیستم دامن بپوشم و از دامن بدم می آید. احساس می کنم نه دخترانه ی دخترانه ام و نه پسرانه ی پسرانه. وقتی فهمیدم لزبین هستم از یک طرف باورم نمی شد و خوشحال بودم و از طرفی داشتم دیوانه می شدم. یادم می آید چند بار لاک ناخن خریده بودم و یک مدتی استفاده می کردم بعد تحملم تمام می شد و پاکشان می کردم و دیگر استفاده نمی کردم. زمانی که فهمیدم لزبین هستم یادم افتاده بود که من آرایش و لاک ناخن را همیشه برای بقیه دخترها دوست داشتم اما خودم تحمل استفاده کردن از آنها را نداشته ام. در همان دوران عروسی خواهر کوچکم بود که بالاخره همسر دلخواهش را پیدا کرده بود و اتفاقاً از روزی هم که باهاش دوست شده بود به من گفته بود با یک پسری دوست شده که اخلاقش و سلیقه هایش دقیقاً مثل من است. من و شوهر خواهرم واقعاً هر دو تعجب کرده بودیم که اینقدر به هم شبیه هستیم. من دیگر آرزوم این شده بود که او شوهر خواهر من بشود. دیگر طوری شده بود که توی خانه وقتی او از یک چیزی خوشش نمی آمد من ازش دفاع می کردم و می گفتم دامادمان حق دارد چون من هم همینطوریم. اما شب عروسی شان من دچار بحران بدی شده بودم. همان موقع با یک نفر مشورت کرده بودم و به من گفته بود لزبین هستم. از طرفی یادم می آمد که چقدر در عروسی های قبلی از اینکه آرایش می کردم بدم می آمده و دلم می خواست خودم باشم. از طرفی دختر دایی هایم و خواهر کوچکترم داشتند به قول معروف هفت قلم آرایش می کردند و با تعجب به من نگاه می کردند و می گفتند چرا نشسته ای؟ به دختر داییم می گفتم لاک بزنم به ناخنم؟ می گفت یعنی نمی خواهی لاک بزنی؟ می دیدم لاک به ناخن های بلند او خیلی قشنگ می آید، اما نمی دانستم خودم هم دوست دارم بزنم یا نه. داشتم فکر می کردم بعداً چطوری این لاک را تحمل کنم؟ باید زود پاکش کنم. با خودم فکر می کردم بالاخره دوست داری یا نداری؟ نکند فکر می کنی چون لزبین هستی نباید آرایش کنی یا لاک بزنی؟ اما تو قبلاً هم زیاد این جور کارها را دوست نداشتی و از ترس اینکه بگویند امل هستی و برای اینکه مثل بقیه باشی آرایش می کردی. برای تنوع لاک می زدی اما خیلی زود خسته می شدی. اعصابم حسابی به هم ریخته بود و بالاخره خودم را دیدم که توی ماشین نشسته ام و دارم می روم باغ و اصلاً یادم رفته بود که حد اقل به ناخن های پایم لاک بزنم. و اما در کل چی شد که من فهمیدم لزبین هستم؟ بعد از فارغ التحصیلی فراموش کردم دنبال دوست پسر بگردم. بعد از مدتی در یک آموزشگاه کامپیوتر ثبت نام کردم و تصمیم گرفتم دوست دختر بگیرم. اما هر دختری که با من دوست می شد راهش را کج می کرد و می رفت سراغ شوهر یا دوست پسرش. سرانجام با دختری دوست شدم که دنبال شوهر می گشت و با یک پسری در آن آموزشگاه دوست بود. من یک دفعه یادم افتاد که یک پسر خیلی خوش قیافه ای را یک ماه پیش توی آن آموزشگاه دیده بودم. اینقدر اعتماد به نفسم پایین بود و هنوز دوست پسر هم پیدا نکرده بودم و مادرم من را بی عرضه می دانست و همین باعث شد که با آن دختر نقشه کشیدیم که او واسطه بشود من با آن پسر دوست بشوم. خلاصه کلام اینکه از همان ابتدای کار آن دختر نخاله از آب در آمد و همه چیز به هم ریخت. آن مرد هم من را برد خانه اش و از من سکس می خواست. من در دوران دبیرستان یک مدتی از جسم مرد حالم به هم می خورد. نمی دانم آیا فقط از جسم پدرم بود یا همه ی مردها. اما تنها مردی که در کنار من بود پدرم بود و من طوری از کنارش رد می شدم که بدنم به بدنش نخورد. تا قبل از آن مرد هم در حد جزئی با مرد سکس داشتم و هرگز برهنه نشده بودم. آن شب هم برهنه نشدم اما او از من خواست تا اندام جنسی او را لمس کنم. برای او که با دختران متعددی سکس داشت خیلی راحت بود، اما من داشتم سکته می کردم. دستم را به زور برد توی شورتش و من تا دستم خورد به ک**رش جیغ کشیدم و آن بیچاره هم که اصلاً به این موضوع توجه نداشت که من ندید پدیدم به زور و در شرایط بدی خودش را ارضا کرد. ما با هم دوست نشدیم و من در شرایط روحی خیلی بدی به سر می بردم و تصمیم گرفتم یا خودم را بکشم با بروم فاحشه بشوم. آدم در زندگی گاهی اتفاقاتی برایش می افتد که خودش را بهتر می شناسد و می فهمد که بر خلاف آنچه فکر می کرده آدم قوی ای است. من بعد از این ماجرا فهمیدم که چقدر قوی هستم چون در آن شرایط بد خودم را زنده نگه داشتم و البته فقط شانس آوردم که سیگاری نشدم. چون سیگار را خیلی دوست دارم اما هر کاری کردم نتوانستم یاد بگیرم سیگار بکشم، آلرژی هم داشتم و کلاً از سیگار کشیدن منصرف شدم. بعد از اینکه به خاطر حفظ آبروی خانواده ام تصمیم گرفتم زنده بمانم، و دیدم فاحشه هم نمی توانم بشوم، شروع کردم به دیدن برنامه های روانشناسی ماهواره و خواندن کتاب های روانشناسی. شاید باورتان نشود اما من به مدت یک سال و اندی در هفته بین چهار تا هشت ساعت برنامه ی روانشناسی می دیدم و در کنار برنامه ها کتاب هم می خواندم. کم کم متوجه شدم سکس چیز بدی نیست و حق هر انسانی است که سکس داشته باشد و کمی هم با همجنسگرایی آشنا شدم و فهمیدم که روانشناس ها به همجنسگراها احترام می گذارند و آنها را نرمال می دانند. اما کتاب های روانشناسی فقط در مورد زندگی با جنس مخالف نوشته شده بود و در برنامه ها هم بیشتر در همین موارد صحبت می شد به همین دلیل من باز هم نفهمیدم که لزبین هستم. فقط یاد گرفتم که ک**ر مرد را باید دوست داشته باشم و اگر بتوانم بخورمش هم که چه بهتر. خلاصه نشستم کلی فیلم پورونو دیدم تا به قیافه ی ک**ر عادت کنم. بعد دیگر آرزوی من این شده بود که با مرد سکس داشته باشم تا به مردها نشان بدهم که من می توانم سکسی ترین زن برای آنها باشم. البته دوست پسری که سر راه من قرار گرفت آدم چندان جالبی در زمینه ی سکس نبود. اما من حسابی بهش حال می دادم. هیچ لذتی از خوردن ک**ر نمی بردم و آن جسمی که آرزو داشتم توی بغلش بخوابم هم یک جسم سفت و سخت و پرمو بود. فکر کنم از حالت هایم معلوم بود که از ک**ر بدم می آید چون آدم وقتی به دروغ از ک**ر یک نفر تعریف کند، تن صدایش بالاخره امواج منفی را به شخص مقابل می رساند. وقتی آب طرف می ریخت روی بدنم حالم به هم می خورد و دوست پسرم می پرسید: بدت میاد؟ می گفتم: نه. اما دلم می خواست زودتر این مایع زشت که حالم را به هم می زد را از روی بدنم پاک کند. فکر می کنم کاملاً مشخص بود که دروغ می گویم. دوست پسرم می فهمید دارم دروغ می گویم، ولی من خودم متوجه نبودم. در واقع نمی خواستم باور کنم که بدم میاد و می خواستم طبق نوشته های کتاب همه چیز مردها را دوست داشته باشم. کم کم اتفاقات دیگری برای من افتاد. موقع سکس دلم می خواست می توانستم به سینه های آن مرد مثل سینه های یک زن دست بزنم و آنها را بخورم. حتی یکبار دستم را کشیدم در فاصله بین ک**ر و مقعد دوست پسرم و به خودم گفتم چرا اینقدر اندام مردها بی معنی است؟ خیلی مسخره است که در این ناحیه هیچ شکافی وجود ندارد! خوب است من مرد نیستم با این اندام زشت مسخره شان. دیگر دوست پسرم می دانست من چقدر دوست دارم سینه های یک زن را بخورم و یکبار من را به زور وادار کرد سینه هایش را بخورم که نخواهم به سراغ دختری بروم. به روی خودم نیاوردم اما در دل گفتم آخه این هم سینه است تو داری؟ به این که نمی گویند سینه. دیگر اعصابم حسابی به هم ریخته بود. برایم مهم نبود که دوست پسرم می تواند من را ارضا کند یا نمی تواند. زیاد از فرو رفتن ک**ر داخل واژنم هم خوشم نمی آمد. شب ها خواب می دیدم یک دختر گی آورده ام تا باهاش سکس داشته باشم اما نمی توانم جای خلوت پیدا کنم. هنوز هم این خواب را گاهی وقت ها می بینم. سر انجام از دوست پسرم جدا شدم. یک شب جمعه وقتی شنیدم که یکی از دوستان قدیمی ام فوت کرده و من اعصابم به هم ریخته بود رفتم توی روم. یک سال قبل تصمیم گرفته بودم بروم توی روم و با یک دختر همجنسگرا دوست بشوم اما بلد نبودم چطور از محیط روم استفاده کنم و دنبال کار را نگرفتم. آن شب دیگر اعصابم خیلی خورد بود و باز رفتم توی روم. یک آی دی به اسم لزبین ساختم، باورتان نمی شود که من تا آن روز یادم می آمد که یکبار شنیده بودم به مرد همجنسگرا می گویند گی، و نوه عمه ام که پزشکی می خواند به من گفته بود که اسم دختر همجنسگرا هم لزبین است. من هر کاری می کردم این اسم را یاد نمی گرفتم و هر بار از داخل یکی از کتاب های پدرم این کلمه را پیدا می کردم اما باز فراموشش می کردم. آن شب تصمیم گرفتم برای اینکه این کلمه را فراموش نکنم یک آی دی به این اسم بسازم که هر بار مجبور باشم تایپش کنم و دیگر یادم نرود. با آی دی لزبین وارد روم شدم و داد می زدم، "آهای مردم من دوست دختر می خوام." پسرها به اسم دختر با من چت می کردند و دخترها چون من وارد نبودم و نمی توانستم از voice به علت ورژن قدیمی ای که داشت استفاده کنم و وب هم نداشتم، محل نمی گذاشتند. یکی از مردها هم گیر داده بود که تو مثل مردها حرف می زنی و دروغ می گویی که زنی. آخرش فقط توانستم با یک پسر مازوخیست دوست شوم که تا مدتی برای هم میل می فرستادیم و آدم خوبی بود چون اهل دروغ نبود و به من کمی اطلاعات داد. هنوز هم گاهی برای هم اس ام اس می فرستیم. چند روز بعد از آن شب یک آقایی من را اد کردند و من از این آقا هم خوشم آمد چون اطلاعات خوبی به من می داد و مجله ای را به اسم ماها به من معرفی کرد و چون من در دورانی از زندگی ام دوست پسر داشتم به من گفت تو بایسکشوال هستی. بعد از آشنایی با ماها من کم کم وقتی ماجراهای لزبین ها را می خواندم می دیدم که تنها تفاوت من با لزبین ها این است که من نسبت به مرد هم احساساتی داشته ام. اصلا دوست نداشتم بایسکشوال باشم و این خیلی من را رنج می داد.بالاخره بعد از خواندن مقاله یک آقای روانپزشک در ماها برای ایشان میل فرستاده و هر چی می دانستم در مورد خودم گفتم و با ایشان مشورت کردم. وقتی ایشان به من گفتند لزبین هستم باورم نمی شد. خیلی خوشحال شدم و احساس کردم بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده. حس می کردم دیگر مجبور نیستم آرایش کنم که دیگران فکر نکنند امل ام. حس کردم می دانم کی هستم. فکر می کردم چقدر شانس آورده ام که ازدواج نکرده ام. فکر می کردم آن زمانی که می رفتم کلیسا و از حضرت عیسی می خواستم که با دوست پسرم ازدواج کنم (در حالیکه می دانستم ازدواج با آن شخص کار درستی نیست) مسیح می دانسته که من نباید ازدواج کنم. از طرفی دچار دوگانگی هم شده بودم. به چند تا از افرادی که می شناختم گفتم لزبین هستم اما پسرها که می دیدند اگر من باور داشته باشم که لزبین هستم تلاش های آنها برای به دست آوردن من و لذت بردن از جسم من بی نتیجه می ماند، لزبین بودن مرا انکار می کردند و می گفتند، "تو باید با ما سکس داشته باشی تا ما یک حال اساسی به تو بدهیم تا بفهمی لزبین نیستی." من که خیلی عصبانی بودم و می دیدم چه ذهن کثیفی دارند دیگر رو دربایستی را گذاشتم کنار و گفتم جمع کنید اون جسم کثیف و ک**ر دراز بی ریختتان را که حال من را به هم می زند. آن موقع من هنوز با هیچ لزبینی آشنا نشده بودم اما الان که یکماه است با چند تا لزبین در تماسم و می دانم لزبین ها چه جور آدم هایی هستند، وقتی یک مرد به اسم دختر برای من میل می فرستد فورا شماره می دهم و وقتی حرف نمی زند می فهمم مرد است. بعد بهشان می گویم: آقای محترم می دونی از کجا شک کردم که مردی؟ برای اینکه من با هر لزبینی در تماسم بی مقدمه حرف سکسی نمی زنه و قربون صدقه اندامم نمی ره، سوتی دادی جانم، سوتی دادی. اما من شنیده بودم که لزبین های ایران همه تیپ پسرانه می زنند. راستش خودم دلم می خواست دوست دخترم ظریف و خوشگل و دخترانه باشد. کم کم متوجه شدم ایرانی ها این کارشان هم مثل بقیه ی کارهاشان از ریشه ایراد دارد. نیمی از دخترها اصلا لزبین نیستند و انگار لز بودن توی ایران مد شده. مثل جراحی بینی که یک مدت مد شده بود و حتی دخترها با بینی های خوشگل باز می رفتند عمل می کردند، یا یک بینی بزرگ تو صورتشان بود و الکی چسب می زدند که بگویند ما عمل کرده ایم. الان لز بودن هم همین جور مد شده. من چون چند نفری هویتم را انکار کرده بودند دچار ترس و اختلال روحی شده بودم و از اینکه می دیدم زیاد پسرانه نیستم و نسبت به مرد احساس داشته ام و می توانم با مردها دوستی نرمال داشته باشم (البته به شرطی که از سکس حرف نزنند چون حوصله ام را سر می برند) با خودم فکر می کردم نکنه من لزبین نیستم. تا اینکه در شبکه گی تی وی یک برنامه ای به اسم open space شروع شد و من در این برنامه هم لزبین می دیدم، هم گی، هم بایسکشوال و هم ترنس. در برنامه های دیگر هم لزبین ها را دیده بودم و متوجه شده بودم که همه آرایش دارند و دامن می پوشند و همه تیپی هستند. در این برنامه هم دیدم همه خیلی عادی تر از آن چیزی هستند که در ایران راجع بهش صحبت می شود. لزبین ها و گی ها با هم دست رو بوسی می کنند، راحت کنار هم می نشینند و حتی یکبار یک خانمی مهمان برنامه بود که یقه بلوزش خیلی باز بود و سینه های درشتی داشت. همه پسرها یکدفعه برق از چشم هاشان پرید و رفتند طرفش و خیلی تحویلش گرفتند. من آن شب کلی خندیدم و به خودم گفتم ببین چه هیکلی داره که برق از چشم گی ها هم پرانده. اما با وجود همه ی این حرف ها خیلی تنها بودم. در اصفهان کسی را نمی شناختم و فقط با چند نفر در تهران دوست شده بودم. داشتم فکر می کردم ما چقدر محدودیت داریم چون بر فرض که من بالاخره با چند تا لزبین در اصفهان آشنا شوم اما از کجا معلوم که ما برای یک دوستی دائمی مناسب هم باشیم؟ تنهایی به شدت من را رنج می داد. بالاخره به آرزوی دیرینه ام رسیدم و یکی از دوستان عزیزم در تهران یک مهمانی ترتیب داد و من برای اولین بار در عمرم در میان یک جمع لزبین قرار گرفتم. جمعی که در آن کسی از مرد و عشوه گری برای مرد حرف نمی زد. جمع کوچک هشت نفره ای که معنای کلمه رنگین کمان را به تمام معنی به من نشان داد و فهماند. هر کسی یک تیپی بود. از تک تک آن دوستان عزیز خوشم آمده بود. یکی از آنها را قبلاً در اصفهان دیده بودم و باید بگویم که واقعاً دختر ماهی است. من واقعاً حسرت می خورم که نمی توانم تهران باشم و با این دختر نازنین دوست باشم. قرار گرفتن در آن جمع خیلی به من کمک کرد. علناً دیدم که لازم نیست حتما تیپ پسرانه داشته باشم. علناً دیدم که در آن جمع هم کسی بود که مثل من دوست داشته باشد پدر باشد نه مادر اما موهایش را رنگ کرده بود. خیالم راحت شد. حالا دیگر می توانستم مرد درون خودم را حفظ کنم اما تاپ های صورتی و لختی دخترانه ام را هم بپوشم. می توانستم هم لباس ارتشی بپوشم هم موهایم را مش بزنم. امروز وقتی داشتم fashion خانم ها را می دیدم و به پاهای بلورین و سینه های لغزانشان نگاه می کردم داشتم فکر می کردم واقعاً از نظر من تنها اندامی که برهنه و نیمه برهنه اش زیباست و دیدن دارد اندام زنانه است. بعد زدم روی شبکه fashion آقایان؛ می دانید چه آرزویی کردم؟ دلم می خواست قدم بلند بود تا کت و شلوار جین می پوشیدم. همیشه از لباس عروس بدم می آمد و دلم نمی خواست شب عروسیم به عنوان عروس توی مجلس باشم. اما از وقتی فهمیدم لزبین هستم حس می کنم همسر عزیزم می تواند لباس عروس بپوشد اما من دوست دام یک کت و شلوار و کلاه مثل مال بریتنی اسپیرز یا راشل استرلینگ در سریال پرده ی مخملی بپوشم. البته اگر قدم بلند بود که دیگر کت و شلوار دامادی ام رو شاخش بود و آن وقت نشانتان می دادم که چه تیپی به هم می زدم. من از وقتی فهمیده ام که لزبین هستم تمام عشق های زندگی ام را به خاطر آورده ام و برایم معنا پیدا کرده اند. با دیدن راشل استرلینگ در سریال پرده ی مخملی شوکه شدم. چون او قیافه ی زن رؤیاهای من را داشت و من نمی دانستم که چرا همینطور که او را می بینم ناخود آگاه گریه می کنم. اما سرانجام آن غبار سیاه از ذهنم پاک شد و باز در یک شوک دیگری قرار گرفتم، این دختر ایده آل من که جلوی چشم من داشت فیلم بازی می کرد و من همینطور می دیدمش و گریه می کردم شبیه همان دختری بود که سر رقابت با دوست پسرم در دوران دانشجویی عاشقش شده بودم. آن شب فهمیدم که من عاشق او بوده ام. دفتر شعرم را باز کردم و شعرهای عاشقانه ای که برای او سروده بودم را باز خواندم. شب خوابم نمی برد. ساعت چهار صبح برای او یک میل فرستادم و نوشتم دوست عزیز خوشحالم که یک ماه پیش نیامدم عروسی ات. راستش دلم می خواست برایت بنویسم که عکس عروسی ات را برایم بفرستی، اما دلم بیشتر می خواست که عکس تکی ات را برایم بفرستی، اما فکر کردم شاید ناراحت بشوی چون تو الان دیگر خودت و شوهرت را یکی می دانی. اما دلم می خواهد یک چیز را بدانی. چیزی که من خودم همین امشب متوجه آن شدم. قول بده این میل را زود دیلیت کنی، چون اینجا ایران است و حتی ممکن است من را به خاطر آن اعدام کنند. البته چیز بدی نمی خواهم بنویسم اما در جامعه ی ما شرایط اینطوری است. قبل از هرچیز بهتر است بدانی که من یک لزبین هستم. نترس، یک لزبین هم یک آدم است مثل بقیه ی آدم ها. نمی توانم کامل توضیح بدهم باید راجع بهش مطالعه کنی تا بفهمی همجنسگرایی یعنی چه. اما همینقدر بدان که نه گناه است نه بیماری و نه تجاوز به کودک و یا تجاوز به دیگران. یک چیز کاملاً نرمال و عادی و البته یک حس خوب و دوست داشتنی است که من با هیچ چیز در دنیا عوضش نمی کنم. اما آن چه که من امشب فهمیدم این بود که من عاشق تو بودم. خودم هم وقتی فهمیدم شوکه شدم. اما عاشق بودم. به سراغ شعرهایی که برای تو سروده بودم رفتم و آنها را خواندم. همینطور نوشته بودم عاشقت هستم. نمی دانم چرا متوجه نشده بودم. اما الان تو دیگر شوهر داری و من سعی می کنم با مسئله کنار بیایم. سعی می کنم زیاد بهش فکر نکنم. فقط می خواهم این را بدانی و باور کنی که من تو را یک جور دیگری دوست داشتم. حس من با بقیه فرق داشت. یک حس عمیق بود، یک حس واقعی.

۲ نظر:

  1. salam
    harfat harfe dele man bud
    andazaye shoma tajrobe nadaram ama
    tahadi in sar dar gomi va azab ro keshidam
    :(
    matn e shoma kheili behem komak kard


    rastiii

    yekam paragraph bezar ,,, khundanesh aqean sakhte

    پاسخحذف