سکس با خانوم مهندس

بهرام انقدر خنگ بازی درنیار اون کلمپ میتر رو بذار دور کابل بعد بهم بگو چندآمپره؟؟؟ احمقتر ازاین آدم تاحالا توی عمرم ندیدم.3ماه پیش خواهرش بهاره که صمیمی ترین دوستمه آوردش پیش من وگفت روشنک جون این داداش منم داره مثل خودت مهندس برق میشه دوست دارم قبل ازاینکه درسش تمومشه پیش تویه کم کار یادبگیره.منم ازاونجاییکه هیچوقت روی بهاره رو زمین نمیندازم قبول کردم ولی کاش هیچوقت همچین خریتی نمیکردم.نمیدونم کدوم احمقی میخواد به این پسره خنگ لیسانس بده؟؟ اینهمه پیش من کارکرده ولی حتی فرق آمپرو از ولت نمیفهمه.یه بچه21ساله که همش سرش تودختر بازی ولش بازیه.پولداریه باباش باعث شده اینجوری لوس و بدون مسئولیت باربیاد.اگه بچه من بود حالیش میکردم چجوری باید زندگی کنه.یه ماه پیش که تولد27سالگیمو گرفتیم بابام گفت برای کادوت یه لقمه چرب پیدا کردم.تاسیسات یه استخر بود نسبت به کارای قبلیم همچین کار بزرگی هم نبود ولی پولش حتما بیشتر بود.صاحب استخرهم ازدوستای بابام بود و روی حساب آشنایی کار تاسیسات برقی و روشناییش رو داده بود بمن.استخرِ خیلی شیکی درست کرده بود.منم حتما باید تمیزترین کارم رو اونجا انجام میدادم.تازه کارای بنائیش داشت تموم میشد که یه روز با بهرام رفتیم اونجا تاببینیم قضیه چجوریه.بعداز سلام و احوال پرسی با صاحب استخر بهرام رو بهش معرفی کردم وگفتم آقا بهرام دستیارمه.میشد ازنگاه آقای کاراپتیان به بهرام متوجه تعجبش شد برای اینکه خرابکاری نشه و درمورد منم اشتباه فکرنکنه گفتم آقای کاراپتیان به ظاهر و تیپش نگاه نکنید پسر با استعداد و کاری ای هست شاگرد اول دانشگاشونم هست.آقای کاراپتیان هم بعلامت تایید سرشو تکون داد و گفت روشنک جون اگه شما تاییدش میکنی حتما همینطوره و ادامه داد دخترم قراره استخر تا20روز دیگه افتتاح شه پس سعیکن زودتر کارا رو جمع کنی.شیرینیت هم پیشم محفوظه.منم قول دادم حتما کارا رو بموقع تحویل میدم ولی خودم میدونستم قول بیخودی دادم.این استخر به این بزرگی کار20روزه نبود.بعداز رفتن کاراپتیان به بهرام گفتم ببین بهرام من الان بخاطر این ظاهر مسخرت مجبور شدم کلی دروغ بگم لطفا آبرومو دیگه اینجا نبر.ازفردا مثل یه مهندس لباس میپوشی تنبلی و از زیرکار دررفتنم نداریم.دیگه تواین یکی پروژه من فقط میخوام نظارت کنم و همه کارا رو توانجام بدی.مامانت هردفعه داره بمن زنگ میزنه و میگه بهرام کارش چجوریه؟؟ منم زیرآبتو نمیزنم و میگم عالیه ولی اگه ایندفعه هم بخوای مثل قبل باشی همه چیومیگم.یخورده با اون قیافه توقسش نگام کرد وگفت مگه تاحالا بدبودم؟؟؟ گفتم روتم به خواهرت رفته امشب میری خونه و برام نقشه تابلوی استخر رو میکشی.میخوام ببینم توی این مدت چی حالیت شده فردا عصر وقتی میام دنبالت قبل ازاینکه خودت سوارشی باید نقشه رو ببینم وگرنه دیگه نمیذارم باهام بیای سرکار.ایندفعه جدیه بهرام.شب خودم برای احتیاط یه نقشه طراحی کردم تا اگه بازبهرام تنبلی کرد لنگ نمونم ولی عصرکه رفتم دنبالش دیدم یه نقشه خوب طراحی کرده با اینکه ایراد زیاد داشت ولی ازبهرام همچین چیزی بعید بود.ازصبح تا 4 بعد ازظهر کارای بنایی انجام میشد برای همین ما مجبور بودیم بعداز ساعت 4 که کارگرها میرن بیایم سرکار و چون قراربود کار20روزه تموم شه معمولا تا 12 شب سرکار بودیم.2 شب اول کارا خوب پیش میرفت و بهرام هم کارش خوب بود و ازش راضی بودم شب سوم نزدیکای ساعت10 بود که وسط کار موبایل بهرام زنگ خورد و بعد ازچند ثانیه صحبت کردن دیدم دوید بسمت درخروجی و چند لحظه بعد با یه دختری وارد شد.خودش و دختره اومدن جلو.بهرام گفت این دوست دخترم شیواست اومده ببینه کارم چیه بعد روکرد به شیوا و گفت ایشون هم روشنک خانم همکارم هستن.پسره بوزینه نگفت رئیسمه گفت همکارمه.شیوا دختر خیلی خوشگل و خوش برخوردی بود ازرفتارش معلوم بود دختر سنگینی هم باید باشه.تعجب کردم که چجوری با این پسره جلف دوست شده؟؟ گذاشتم دوتایی باهم راحت باشن.به بهرام هم گیر ندادم وخودم مشغول کار شدم بهرام هم داشت درمورد کارش و استخر به شیوا توضیح میداد و گوشه کنارای استخر رو بهش نشون میداد.همینطور سرگرم کارم بودم که احساس کردم خبری ازبهرام و دوست دخترش نیست.از نردبون پایین اومدم و اینور اونور سرک کشیدم ولی خبری ازشون نبود نزدیکای سونا که رسیدم یهو صدای صحبت کردن به گوشم رسید.بله صدا از توی سونا میومد ولی درش بسته بود.یه درچوبی که وسطش یه شیشه مات داشت و نمیشد ازپشتش چیزی دید.وقتی گوشمو به درنزدیک کردم به وضوح میشد صدای جفتشون رو شنید.ش:بهرام نکن زشته بخدا آبروی جفتمون میره؟؟ب: زشت پیرزنه که با مینی ژوپ بره خیابون ولشکن روشنک وقتی کارمیکنه دیگه هیچی حالیش نیست.ش:بهرام جون اصلا بیا بریم خونه ما ولی اینجا این کار رونکن بخدا من خجالت میکشم.تو چرا هیچی حالیت نیست؟؟؟ ب:شیوا اذیت نکن دیگه من الان میخوام.تا خونه شما برسیم شاید دیگه نخوام.بین همین صحبتها بود که صدای داد شیوا توی سالن پیچید.اولش گفتم ولشکن جوونه بذار حالشوکنه.این چند روزهم که خوب کار کرده چرا بیخودی بزنم توذوقش و شبشو خراب کنم ولی بعد بفکرم رسید اگه یه وقت کاراپتیان بیاد سرکشی و این وضعیت رو ببینه چی؟؟؟ دیگه نه پیش اون آبرو برام میمونه نه پیش خونوادم.برای همین ازسونا فاصله گرفتم و گفتم بهرام؟؟؟؟ بهرام جان کجایی؟؟؟؟ مثلا میخواستم نفهمه که من متوجه کارش شدم و تازه دارم میام سمت سونا.یهو دیدم درسونا رو بازکرد و هول و بلا پرید بیرون داشت دکمه های پیرهنشو میبست که منو دید رنگش ازگچ هم سفیدتر شده بود دکمه های شلوارش هم باز بود و فقط آخریشو بسته بود.گفتم کجا بودی؟؟؟ چرا سرو وضعت اینجوریه؟؟؟ به تته پته افتاده بود و نمیتونست درست حرف بزنه.فقط پشت سرهم آب دهنش رو قورت میداد.وقتی این وضعیتش رو دیدم دلم واقعا براش سوخت نباید اینجوری میکردم پسره بیچاره ازترس حتی نمیتونست حرف بزنه.انگار زیاده روی کرده بودم و نباید تواین وضعیت گیرش مینداختم.برای همین خواستم جبران کنم و بهش گفتم بهرام جان اگه الان جای من آقای کاراپتیان اینجا بود چی؟؟؟ میدونی چه آبرویی ازجفتمون میرفت؟؟؟ البته میدونم تو چیزی از آبرونمیدونی چون اگه میدونستی جلوی منم حتی این کار رو نمیکردی ولی یخورده هم بفکر من باش.بهرام که تازه تونسته بود خودشو جمع وجور کنه فهمید دیگه راهی برای بهونه آوردن و خالی بستن نداره براهمین سرشو انداخت پایین و باخجالت گفت ببخشید روشنک خانم نمیدونم چی بگم فقط میتونم بگم ببخشید.گفتم بهرام بمن مربوط نیست که تو با دوست دخترت چی کار میخوای کنی ولی درست نبود که اینجا کارتوکنی.دوباره سرشو انداخت پایین.دلم واسش سوخت که شبشو خراب کردم.گفتم خوبه خوبه بچه پررو نمیخواد واسه من ادای خجالتی ها رو دربیاری تو اگه خجالتی بودی ازاول این کارو نمیکردی حالا بخشیدمت ناراحت نباش.سرشو بالا آورد و خندید و گفت مرسی روشنک خانم و دوباره رفت طرف سونا.گفتم کجااااااا؟؟؟ به درسونا اشاره کرد و گفت اون تودیگه.گفتم بهرام؟؟؟ من به تو میگم یوقت کاراپتیان میاد بعد تو میخوای بری بقیه کارتو انجام بدی؟؟؟ گفت روشنک خانم تروخدا اذیت نکن آخه مگه کاراپتیان دیوانست که اینموقع شب بیاد اینجا؟؟؟ بخدا چیزی نمیشه تروخدا همین یه باره فقط قول میدم.خوب میتونم حس یه آدم حشری رو درک کنم حسی که خودمم زیاد بهش دچار میشم ولی کار بهرام هم درست نبود.تا اومدم حرف بزنم دیدم شیوا خیلی مرتب و صاف و صوف از درسونا بیرون اومد و گفت وای شما اینجایید؟؟؟ بهرام داشت داخل سونا رونشونم میداد.چقدر روشناییش رو خوب انجام دادی روشنک جان.ازسونای ساختمون ما بهتر کارشده.بهرام داشت ملتمسانه منو نگاه میکرد نمیخواستم جلوی دوست دخترش ضایعش کنم گفتم کارمن نبوده بهرام جان زحمتش رو کشیدن الانم یه سوال فنی داشتم اومدم ازبهرام بپرسم که چی کارکنم.چشمای بهرام ازخوشحالی داشت به اندازه چراغ های هالوژن میدرخشید.جلوی دوست دخترش ضایع نشد که هیچی کلی هم بهش حال دادم بعدهم گفتم بهرام کاراتو به شیوا جان نشون بده منم میرم اونطرف استخر تا کابل های پمپ رو وصل کنم.بعد کشیدمش سمت خودم و گفتم هرکاری میخوای بکن ولی فقط درسونا رو نصفه باز بذار تا اگه کاراپتیان اومد صداشو بشنوی.رفتم مشغول کارخودم شدم و پیش خودم گفتم عیبی نداره بذار امشبو حال کنه فقط امیدوارم کاراپتیان پیداش نشه.اما یه چیزی داشت قلقلکم میداد.فضولیم بود که هی داشت بهم سقلمه میزد.یعنی الان بهرام چی کار داره میکنه؟؟؟ اون دختر به اون خوشگلی الان چه حالی داره؟؟؟ خیلی باخودم کلنجار رفتم که توکارشون فضولی نکنم ولی اشتیاق اینکه عشق بازیه بهرامو ببینم داشت اذیتم میکرد.دیگه روی کارم هم تمرکز نداشتم. پیش خودم گفتم میرم یه نگاه کوچولو میکنم و بعد که حس فضولیم ارضا شد دوباره میام سرکارم.رفتم سمت سونا همونجورکه گفته بودم بهرام در رونصفه بازگذاشته بود.رسیدم دم درش.صدای ناله بخوبی شنیده میشد سرمو بردم جلوترکه ببینم چه خبره ولی حواسم هم بود که یه وقت بهرام منو نبینه.فقط سایه بهرام روی دیوار چوبی سونا دیده میشد.جلوتر رفتم بهرام رو دیدم.پشت به من ایستاده بود شلوارش تا نصفه پایین اومده بود.پاهای شیوا روهم با دستش بالا گرفته بود.نمیتونستم شیوا رو ببینم اما با اون ناله هایی که میکرد میتونستم احساسش رو خوب درک کنم.احساس وقتیکه با هرعقب جلو توی دل آدم انگار داره خالی میشه.اون لذت رو باهیچ چیزی توی دنیا نمیشه عوض کرد.نمیخواستم زیاد نگاشون کنم چون خودمو خوب میشناختم و میدونستم که ممکنه حالم خراب شه ولی دوست داشتم صورت شیوا رو توی اون لحظه ببینم.برای همین لای در رویخورده بیشتر بازکردم صدای قیژ قیژ لولاهای در باصدای آه ه ه و ناله های شیوا مخلوط شد و بگوش بهرام رسید.یهو برگشت و منودید.زود خودمو عقب کشیدم نمیدونستم چیکار کنم نکنه شیواهم فهمیده باشه؟؟؟ خیلی بد شد.اگه خودم هم بودم خیلی ناراحت میشدم که یکی فضولیموکنه.باهمون حس بد پشیمونی رفتم سرکارم.پیش خودم همش فکر میکردم اگه بهرام بیاد چی باید بهش بگم؟؟ تواین فکرا بودم که دیدم بهرام و شیوا درحال کر کر و خنده اومدن تومحوطه استخر.معلوم بود شیوا تازه صورتشو آرایش کرده بهرام هم چیزی به روم نیاورد و ماجرا رو عادی جلوه داد.اومدن پیشم.سرمو پایین انداختم و خودمو مشغول کارم کردم.ازخجالت نمیتونستم حرفی بزنم تااینکه بهرام گفت روشنک خانوم همه جا رو نشون شیوا دادم.خوشش اومد ازکارمون.شیواهم با سر ولبخند تایید میکرد.گفتم چه خوب؟؟؟ بعد بهرام اومد پیشم و گفت میشه سوییچ ماشین رو بدید من اینو ببرم برسونمش؟؟؟ منم سوییچ رو دادم و گفتم زودبرگرد چون کارم داره تموم میشه و باید بریم خونه.اونم یه لبخندی زد وگفت جیک ثانیه دیگه برمیگردم.تقریبا20دقیقه بعد بهرام برگشت حتما خونه دختره نزدیک بود.انتظار نداشتم بهرام چیزی به روم بیاره چون کارخودش از کارمن اشتباه تر بود ولی حداقل انتظار داشتم حالتش ناراحت باشه.اصلا اینجوری نبود و خیلی عادی رفتار میکرد.کارمون که تموم شد بهرامو رسوندم خونشون.توی راه یک کلمه هم حرف نزدیم.وقتی رسیدم خونه ازخستگی داشتم بیهوش میشدم ولی فکر اتفاقات اونشب نمیذاشت راحت بخوابم.با اینکه میدونستم بهرام خیلی دختربازی میکنه ولی نمیتونستم باورکنم به این راحتی میتونه دخترا رو بخوابونه.اونکه فقط یه بچه است دختره هم ازاون بچه تر.شاید حسودیم میشد بهشون.اونا به این راحتی میتونن باهم باشن ولی من چی؟؟؟ فردا صبحش هرچی خواستم جلوی خودمو بگیرم نتونستم و زنگ زدم به بهاره خواهر بهرام و کل قضیه دیشبو براش گفتم.نمیدونم چرا اینکار رو میکردم شاید دوست داشتم ازبهرام بیشتربدونم.بعداز صحبت های من بهاره خندید و گفت ببخش روشنک جون.این داداشم شعورنداره بخدا دست خودش نیست.توخونه هم زیاد ازاین کارا میکنه.هرچی هم بهش میگم انقدر خره که حالیش نمیشه.دیگه بریده بودم.بهرام دخترا رو خونه خودشونم میبره و تازه خواهرشم میدونه؟؟؟عصر رفتم دنبال بهرام و باهم اومدیم سرکار.مثل همیشه من لباس کارمو پوشیدم و بهرام باهمون لباسهای خودش بود.من معمولا زیر لباس کارم چیزی نمی پوشم.یه لباس کار آبیه یسره.قراربود امشب پروژکتورهای بالای استخر رو وصل کنیم.استخر رو هم برای آب بندی پر ازآب کرده بودند تا ببینن نشتی داره یا نه.پروژکتورها دقیقا بالای استخر بود و باوجود آب توی استخر نمیشد ازنردبون یا بالابراستفاده کرد برای همین به بهرام گفتم تواینجا بمون وکلیدها رو تست کن و خودم هم بابدبختی رفتم بالای میله های متصل به سقف تا ازاونجا پروژکتورها رو ببندم.ارتفاعش از زمین زیاد بود.حداقل7متری بود از ارتفاع ترسی ندارم ولی واقعا وقتی ازاون بالا پایین رو نگاه میکنی و میدونی هیچ حفاظی هم نداری ته دلت خالی میشه.با طناب یکی ازپروژکتورها رو بالا کشیدم و بستمش ولی موقع سفت کردم یکی از پیچاش تعادلم بهم خورد.دستمو به هرجا که میتونستم انداختم اما همه چی توی دستم سر میخورد و آخرشم نتونستم خودمو نگه دارم.وقتی آخرین امیدم هم ازدستم سر خورد و مطمئن شدم دارام میوفتم توی آب تموم بدنم سست شد هیچ حسی نداشتم دیگه تقریبا داشتم ازترس بیهوش میشدم.سوزش بدنم ازبرخورد با آب رو احساس کردم ولی باز توی همون حالت نیمه هشیاری بودم و نمیتونستم تکون بخورم.دستای بهرام که منو از آب بیرون میکشید رو بخوبی حس میکردم.حتما وقتی دیده من افتادم اونم پریده توی آب.کاری ازدست خودم برنمیومد انگار قفل کرده بودم و فقط چشمام کار میکردن.بهرام منو از آب بیرون کشید و روی زمین بحالت دراز کش گذاشت.میدیدم که بالای سرمه و داره صحبت میکنه ولی حرفاش گنگ بودن و نمیشنیدم.کاملا توی شوک بودم.دیدم داره بدنمو ماساژ میده که حالم سرجاش بیاد.کارش بی تاثیرم نبود.کم کم بدنم شلتر شد و بهتر میتونستم حرفای بهرامو بشنوم.ب: روشنک خانوم؟؟؟ تروخدا یه چیزی بگو؟؟؟ میخوای زنگ بزنم اورژانس؟؟؟ پس چرا هیچی نمیگی؟؟؟حالا میتونستم بدنمو تکون بدم بهرام وقتی دید دارم تکون میخورم ذوق زده شد و گفت بهتری؟؟؟ انگار شوکه شدی زنگ بزنم اورژانس بیاد؟؟؟ بااینکه بدنم تکون میخورد ولی نمیتونستم حرف بزنم زبونم گرفته بود با دست بهش اشاره کردم که لازم نیست زنگ بزنی.بعد خودمو کشیدم سمت دیوار و تکیه دادم. پاهامو توی شکمم جمع کردم.سردم شده بود و تموم بدنم ازسرما می لرزید.بهرام جلوم دوزانو نشست و گفت روشنک خانوم سردته؟؟؟ با سر تایید کردم که آره.اینور اونور رو یه نگاهی کرد که ببینه چیزی گیرمیاد روم بندازه ولی اونجا جز گچ و سیمان و بیل و وسایل کار چیز دیگه ای نبود.گفت اینجا چیزی نیست بندازم روتون تا گرم شید لباسهای خودم هم که خیس شده یه خورده تردید کرد و بعد ادامه داد باید لباسهای خیستون رو دربیارید وگرنه زاتوریه میکنید میخوای حداقل لباس کارتون رو دربیارم؟؟؟عین بید داشتم میلرزیدم خودم که قدرتش رو نداشتم لباسو دربیارم ازطرفی هم توی اون وضعیت اصلا برام مهم نبودکه بهرام بدن لختمو ببینه فقط میخواستم زودتر گرم شم برا سرما خوردن هم اصلا وقت نداشتم چون باید زودتر کار رو تحویل میدادم.بهرام هم فکر میکرد من زیر لباس کارم تی شرتی چیزی تنمه.سرمو به علامت تایید تکون دادم که لباسمو دربیاره.دستش رو آورد جلو و یخورده از زیپ لباس رو پایین کشید که چشماش گرد شد تا دید چیزی زیرش نپوشیدم دوباره زیپ رو بالا کشید و گفت:ببخشید انگار همنجوری سرجاش باشه بهتره؟؟؟ باز با دست اشاره کردم که عيبي نداره درش بيار.بهرام يخورده نگام کرد و با ترديد دستشو به زيپ لباسم رسوند و آروم کشيدش پايين.تا چشمش به سينه هام و سوتينم افتاد روشو برگدوند تا نبينه.بعداز اون کاريکه ازش ديده بودم فکر نميکردم انقدر پسر باحيايي باشه؟؟.زيپ رو تا آخرپايين کشيد و با دست يقه لباسو گرفت که ازتنم درش بياره.بالا تنه لباس دراومد.رفت پايين تر و پاچه هاي لباسو گرفت که ازپام درش بياره باسنم رو يخورده بالا آوردم تا راحتتر دربياد.چشماشو ميديدم که چجوري به شرتم خيره شده يه دست شرت و سوتين نارنجي تنم بود.باز به خودش اومد و سرشو برگردوند وکاملا لباسو درآورد.هنوز داشتم ميلرزيدم دوباره پاهام رو توي شکمم جمع کردم و دستامو دور زانوهام بصورت قلاب انداختم.بهرام هم پاشد و رفت بيرون محوطه استخر.خودم بازوهام رو ماساژ ميدادم که يخورده گرمم شه تقريبا از اون حالت شوک داشتم بيرون ميومدم.چند تا سرفه شديد کردم صدام هم داشت بازميشد.بهرام رو ديدم که مانتوم دستش بود و داشت ميومد سمتم.براي اينکه من ازنگاه کردنش به بدن لختم ناراحت نشم زمينو نگاه ميکرد و گفت روشنک خانوم فعلا اينو روي خودتون بندازيد تا بدنتون خشکشه و بعد لباساتونو بپوشيد.مانتو رو دورخودم پيچيدم.گفتم دستت درد نکنه.با خنده گفت انگار صداتون هم بازشده.منم يه لبخند شول و ول زدم و سرمو تکون دادم که يعني آره.گفت منم لباسام خيس شده و ميترسم سرما بخورم ميرم اتاق کارگرا و لباسامو اونجا درميارم تا خشکشن.اگه کاري داشتيد فقط صدام کنيد.بعد ازچند دقيقه که حالم بهتر شد مانتو رو پوشيدم و ازجام بلند شدم تمام بدنم درد ميکرد ولي اگه همينطوري هم ميشستم بدنم خشک ميشد و استخون درد ميگرفتم.دستام ميلرزيدن و نميتونستم دکمه هاي مانتو رو ببندم فقط يکيش رو به زور بستم و تلو تلو خوران رفتم سمت اتاق کارگرا که ببينم بهرام کجاست؟؟.يه اتاق کثيف و گچي با يه زيرانداز و لباساي خاکي کارگرا بود.ديدم بهرام لباساشو درآورده تا خشکشن و فقط شرتش پاشه.داشت با موبايلش حرف ميزد.حتما همون دختره شيوا بود.نميتونستم زياد روي پاهام بايستم دستمو تکيه دادم به چارچوب در وگفتم بهرام ميشه منو برسوني خونه؟؟؟ سرشو برگردوند و منو ديد از هولش پريد شلوارشو انداخت روپاش و گفت ببخشيد حواسم نبود اومديد اينجا.به اوني هم که پشت خط بود گفت عزيزم بعدا بهت زنگ ميزنم و قطع کرد و دوباره روشو بطرفم برگردوند و گفت حالتون خوب نيست؟؟؟ فکر نميکنم انقدرهم حالتون بد باشه ها فقط افتاديد توي آب همين يخورده ديگه هم که خشک شدين حالتون مياد سرجاش تازه منم لباسام خيسه هنوز.گفتم باشه تا لباساي تو خشکشن منتظر ميمونيم اگه منم بهتر شدم که کارو ادامه ميديم اگرم که نه ميريم.نميتونستم ديگه سرپا بايستم همون دم درنشستم رو زمين و به ديوار تيکه دادم.دقيقا روبروي بهرام.زانوهامو هم خم کردم تا راحتر باشم.بهرام گفت راستي روشنک خانوم فلاسک چاي يادمون رفت.چاي حتما گرمتون ميکنه.اومد پاشه که يادش افتاد شلوارش روپاشه و هنوز نپوشيده خواست اون شلوار خيسو پاش کنه که گفتم نميخواد بهرام راحت باش اونو اگه پات کني کليه هات سرما ميخورن؟؟ گفت آخه اينجوري جلوي شما زشته؟؟ گفتم عيبي نداره توهم مثل برادرمي.يخورده مردد بود ولي آخر پاشد رفت تا فلاسک چاي رو از محوطه استخر بياره.من که خودم عاشق چاي هستم بعدش هم بايد يه سيگار بکشم.سيگار بعد ازچاي يه چيز ديگست.فلاسک روآورد و يخورده براي خودش و من چاي ريخت و رفت سرجاش نشست روبروي من.داشتم ليوانمو فوت ميکردم که ديدم بهرام زول زده به وسط پاي من.حتما چون دکمه هاي مانتوم رو نبسته بودم و زانوهام رو هم خم کرده بودم وسط پاهام معلوم شده بود.گفتم اِواااااا؟؟؟ بهرامممممم؟؟؟ کجا رو نگاه ميکني؟؟؟ هول شد و سرشو بالا آورد و گفت هيجا بخدا.رنگش پريده بود.گفتم پسر جون حيا هم خوب چيزيه و پاهامو بستم.گفت ببخشيد ولي بخدا منظوري نداشتم.نميدونم چرا باز ياد ديشب و کاراي بهرام افتادم.گفتم اون دختره چند سالشه؟؟؟ گفت کدوم دختره؟؟؟ گفتم همون دوست دخترت.گفت شيوا روميگين؟؟؟ هم سن خودمه.21سالشه چطور مگه؟؟؟ گفتم هيچي همينطوري.چقدر زمونه عوض شده از دختر21ساله بعديه اين کارا.گفت روشنک خانوم حالا ما يه اشتباهي کرديم لابد تا آخر شما هي ميخواي اينو چماغ کني توي سرما؟؟؟ گفتم نه فقط واسم جالب بود به من ربطي نداره که تو و دوست دخترت چيکار ميکنيد.دوباره فضاي اتاق ساکت شد.نميدونم چرا کرمم گرفته بود بيشتر درمورد بهرام و کاراش بدونم.شايد حسوديم ميشد نميدونم؟؟ ازطرفي هم نميخواستم بهرام بفهمه من درموردش کنجکاوم و يه وقت روش به روم بازشه که خود بهرام به حرف اومد و گفت روشنک خانوم ميشه يه سوالي کنم؟؟؟ گفتم تا چه سوالي باشه؟؟؟ گفت شما درمورد اين چيزا تجربه داريد؟؟؟ خيلي جدي گفتم منظورت چيهههههه؟؟؟ گفت منظوري ندارم بخدا آخه ما يه مشکلي پيدا کرديم.گفتم چه مشکلي؟؟؟ گفت شيوا از ديشب که رفته خونه کمرش درد ميکنه ميگه مامانم شک کرده خواستم ببينم شما ميدونيد ازچيه؟؟؟ يا چه جوري ميشه کمر دردش بهترشه؟؟؟ گفتم نه من از اين چيزا هيچي نميدونم توهم بجاي اين حرفا کمک کن من لباسامو بپوشم که يواش يواش داري مشکوک ميشي.شلوار و پيرهنم روآورد که بپوشم.چشمم افتاد به شرتش و برآمدگي پشتش بيشتر دقت کردم که ببينم يه وقت بي جنبه بازي درنياورده باشه ولي نه عادي بود از اون پشت که به نظر بزرگ ميرسيد ولي معلوم بود راست نشده.خواستم مانتو رو خودم دربيارم ولي دستام قدرت نداشتن گفتم بهرام کمک ميکني درش بيارم؟؟؟ همونجور با شرتش اومد جلوم متوجه نگاهم به شرتش شد گفت ببخشيد الان ميرم شلوارمو ميپوشم.گفتم نميخواد اگه کمک کني من زودتر لباسامو بپوشم مشکلي پيش نمياد.گفت چه مشکلي؟؟؟ بهش چشم غره رفتم و خودش فهميد.مانتوم رو درآورد و دوباره خيره شد به بدن لختم و سينه هام.گفتم به چي نگاه ميکني؟؟؟ زودباش پيرهنمو بيار.تا خواست پيرهنو تنم کنه گفت اون چيزتون که خيسه لباستون خيس ميشه ها بعدشم ممکنه سرما بخوريد.فهميدم منظورش شرت و سوتينمه.راست ميگفت.موندم چيکارکنم؟؟ گفتم خوب برو بيرون تا من اينا رو دربيارم خودمم يجوري لباسامو ميپوشم.بعد از رفتنش اول شرتمو به زور درآوردم ولي موقع درآوردن سوتين هرچي زور زدم نتونستم.دستم درد ميگرفت و به پشتم نميرسيد حتي نميتونستم دستمو بالا بيارم.عضله هام کاملا گرفته بود.خواستم بهرامو صدا کنم ولي ديدم شرت پام نيست و نميتونم دوباره پام بکنمش.مانتومو انداختم روي پام و گفتم بهرام ميشه يه لحظه بياي اينجا؟؟؟ با همون شرتي که پاش بود اومد تو.گفتم ببين اين بندشو ازپشت باز ميکني و بدون نگاه کردن زود ميري بيرون.ازاينکه انقدر راحت جلوي هم نيمه لخت بوديم و هيچکدوم هم حسي بهمون دست نميداد خوشم اومده بود.يه احساس راحتي و آزادي داشتم.تا بند رو بازکرد نتونستم با دستم بگيرمش و سوتين افتاد و سينه هام معلوم شد.بهرام با تعجب به سينه هام نگاه ميکرد.يه لحظه جفتمون شوکه شديم.با دست جلوي سينه هامو گرفتم و گفتم به چي نگاه ميکني؟؟؟ زود بروبيرون.بهرام همينطورکه چشمش به سينه هام بود آروم ازاتاق رفت بيرون.حس بدي نبود گاهي اوقات آدم خوشش مياد يه پسر رو ببينه که اونجوري با حسرت بهش نگاه ميکنه ولي بشرط اينکه پسره هم باجنبه باشه.انگار مشکل من حل نشدني بود حالا درد دستام و بازوم اجازه نميداد که پيرهنمو بپوشم.دستام رو روي سينه هام گذاشتم و بهرام رو صدا کردم.تا اومد تو و منو توي اون حالت ديد سرشو پايين انداخت که به من نگاه نکنه.گفتم من نميتونم پيرهنمو تنم کنم ميشه کمک کني؟؟؟ گفت باشه و پيرهن سفيدمو آورد جلوم يخورده نگاه کرد.گفتم چي شد؟؟؟ بجنب ديگهههههههه.گفت آخه بايد آستينش رو اول بپوشيد.ادامه دارد.....

۱ نظر:

  1. سلام
    من از این داستان خیلی خوشم اومده
    و بی صبرانه منتظر قسمت دومم

    پاسخحذف