سکس و نامزدی قسمت اول

سلام...سلام پسرم. حالت خوبه. کجا بودی؟رفته بودم سر خاک مامان.خدا بیامرزتش. زن خوبی بود.(گریه).بسته تو رو خدا بابا. یه ساله اون خدا بیامرز فوت کرده تو هنوزم نتونستی با این موضوع کنار بیای.آخه تو نمیدونی اون چه فرشته ای بود. هیچکی رو مثل اون ندیدم.میگم بابا بیا دوباره ازدواج کن. به خدا این جوری از بین میری. خودتو تو آینه دیدی؟ شدی مثل این مرده ها. انگار صد سال پیر شدی.چی؟ بیام زن بگیرم. پسر !خیال کردی مثل مادرت دیگه پیدا میشه. مادرت یه فرشته بود. هیچکی تو دنیا جای اونو برام نمیگیره.دیدم حرف زدن باهاش فایده نداره. دیگه بیخیال شدم. رفتم تو اتاق و یه سیگار چاق کردم و ولو شدم رو تخت.جا سیگاری رو از رو میز ور داشتم گذاشتم رو شکمم و یه کام عمیق از سیگارم گرفتم. داشتم به پدر و مادرم فکر میکردم. واقعن عشق یعنی این. حد و مرز نداره. انگار عشق اونا از نظر زمانی هم عبور کرده بود و داشت جلوه جاودانی میگرفت. بعضی وقتا فکر می کردم که گریه پدرم به خاطر مرگ مادرمه اما خوب که فکر می کردم میدیدم که به خاطر اینه که زودتر بره پیش مادرم و دو تایی توی یه دنیای جدید بتونن عشقشونو تجربه کنن. اگه یکم دیگه فکر میکردم حسابی موضوع برام فلسفی میشد و من که شب و روز تو دانشگاه به خاطر رشته تحصیلی بحث های فلسفی میکردم دوست نداشتم که بقیه وقتم با فکر کردن به مسایل ناشناخته ای مثل فلسفه تلف بشه. خاکستر سیگار رو تو جا سیگاری تکوندم و یکم توی تخت جا به جا شدم. شاید اینجوری مسیر ذهنیم عوض میشد. خواستم فکرمو متوجه دانشگاه کنم و به دوستام ودخترای خوشگل دانشگاه فکر کنم. آره این فکر خوبی بود. ساسان کامیار رامین بهرام و...... یه لحظه یاد سارا افتادم.دختر ناز و خوشگلی بود. ترم اول خیلی عبوس بود و جواب هیچکی رو نمیداد. هیچکی هم (ازپسرا) محلش نمیذاشتن. کلن بچه های کلاس ما خیلی مغرور بودن(چه پسر چه دختر ). اگه حتی یه درصد احتمال میدادن که طرف جواب نمی ده حتی نگاشم نمی کردن تازه پیش دستی هم میکردن با بی اعتنایی دست خودشونو جلو مینداختن.اما تو ترم جدید یه خورده بهتر شده بود. مثله اینکه دانشگاه و اون فضای آزاد!(بالاخره از کوچه و خیابون که بهتر بود) یه خورده یخشو باز کرده بود و با روی بازتری با بچه ها برخورد میکرد. چند تا از پسرا هم پا پی شدن تا باهاش طرح رفاقت بریزن. ولی هنوز زمان لازم داشت تا بتونه این نوع ارتباط جدید رو بپذیره . سارا از اون دخترای با حجاب بود. فکر کنم که رفتار افتضاح ترم اولشم به خاطر خونواده مذهبیش بود. چون من یه بار دیدم که پدرش با یه ماشین گرون اونو آورد دم دانشگاه. از اون ریش بلندای حزب الهی بود. خوب یادمه که حدود چند دقیقه هونجا موند تا ببینه کسی مزاحم ! دخترش میشه یا نه. دخترای پر مدعای دانشگاه با دیدن اون ماشین و اون بابا حسابی کوپ کرده بودن. شاید دلیل بی محلی به سارا تو روز های بعد همون اتفاق بوده. امروز که از نزدیک دیدمش خیلی با اون چیزی که تو خیالم نقش بسته بود فرق داشت. من همیشه اونو یه دختر معمولی که تو یه خانواده مذهبی بزرگ شده فرض می کردم که برای اینکه باهاش رابطه برقرار کنی باید بری پیش پدرش اونو ازش خواستگاری کنی اگه همه چی مرتب باشه و پدرش موافق باشه تازه باید صبر کنی تا شب عروسی اون موقع تازه میتونی باهاش صحبت کنی. اما امروز که اومد پیشم و یه کتاب ازم خواست کلن نظرمو راجع بهش عوض کرد. اون یه دختر لاغر با حدود 160 سانت قد و صورت سفید مثل برف بود. اون قدر سفید و لطیف که شاید اگه بهش دست میزدی جاش زخم میشد. لبای سرخ (البته یه خورده کمرنگ که تو چشم نمیزد ) و دماغ کوچیک. یه دستی رو دماغ یوغور خودم کشیدم. قابل مقایسه نبود. چشماش توصیف ناپذیر بود. فقط رنگش رو میتونم بگم که کهربایی بود و زیر ابروهای پر پشت و کشیده یه حالت تحکم داشت. طوری که اگه اون لحظه هر کاری میگفت براش می کردم. وقتی حرف میزد دندونای کوچیک و گردش بیرون میافتاد اما من محو چشماش بودم. ناکس معلوم نبود چشم ماره که داره این طور منو هیپنوتیزم میکنه و هر طور که خودش دلش میخواست اونو راهنمایی میکنه. صدای ضعیف و مخملیش هنوز تو گوشمه:ببخشید آقای رحمانی؟بله بفرمایید؟راستش من اون کتاب..... رو میخواستم.کدوم کتاب؟درسی نیست. اونی که با استاد راجع بهش بحث می کردین. فکر کنم شما اون کتاب رو دارین.درست میگم؟نه یعنی آره. چطور بگم. پیشم نیست. دست یکی از دوستامه. باید ازش پس بگیرم. هر وقت پس گرفتم براتون میارم.ای وای ببخشید. مثل چیزی که خواستم زیاد آسون نیست.نه آسونه. فقط باید برم اونو ازش پس بگیرم. هر وقت پسش گرفتم براتون میارم. چرا فکر میکنین سخته؟آخه شما اون کتاب رو ندارین. اون یه کتاب نایابه. کمتر کسی حتی اونو میشناسه. امروز وقتی اسمشو از زبون شما شنیدم حسابی جا خوردم.وای اون از کجا میدونست که من کتابو ندارم. حسابی اعصابم خورد شده بود. از طرفی اگه میگفتم دارم باید براش میاوردم و اگه میگفتم ندارم دروغگو از آب در میومدم.نه دارم حتمن براتون میارمش (اینو با یه خورده سر سنگینی گفتم تا بفهمه که بهم بر خورده).اوووو ببخشید. مثله اینکه ناراحتتون کردم.نه مهم نیست شما کتابو میخواین منم براتون میارم. امر دیگه ای ندارین من باید برم. نه.عرضی نیست. به خونواده سلام برسونید. خداحافظ.به سلامت.اون راست میگفت کتاب نایاب بود. کمی هم قدیمی بود. موضوعش فلسفی بود و چون تو ایران کسی به این جور مسایل گوش نمیده تعداد زیادی از اون وجود نداشت. خود منم چند صفحه از اونو با زحمت تو اینترنت اونم در ظرف چند ماه سرچ تو سایت های مختلف پیدا کرده بودم. تموم عصر تا غروب رو دنبال کتاب گشم. کتاب فروشی ها مغازه ها گالری ها و حتی کتاب فروش های کنار خیابون. خیلیا اسمشم نشنیده بودن. همین طوری فکر می کردم که چی به سارا بگم. مستاصل شده بودم. پدرم درو باز کرد:مهران بابا نمیای شام بخوری. پنجره رو هم باز کن بوی سیگار تموم خونه رو گرفت.باشه برو الان میام.قبلن دزدکی سیگار میکشیدم اما از وقتی مادرم فوت کرد دیگه بیخیال شدم و تو خونه میکشیدم. بابا هم هیچی نمیگفت.سر سفره بابام بهم گفت که میخواد بره مشهد ( اصلیت ما مشهدی بود ولی چون پدرم از بچگی تو تهران بزرگ شده بود و منم همینجا متولد شده بودم زیاد میلی به رفتن به خونه اقوام تو مشهد رو نداشتم و بابا هم کلن زیاد اونجا نمیرفت) داشتم میگفتم که بابام میخواست بره مشهد که هم به اقوام سری بزنه و هم تکلیف ارث و میراث رو با برادراش روشن کنه. پدر بزرگم با فاصله کمی از مادرم فوت کرد و همین دو تا اتفاق ناگوار برای پدرم اونو خیلی شکسته کرده بود. پدر بزرگم زیاد در بند مال دنیا نبود اما زمین های زیادی داشت که میراث خانوادگیش بود و پول زیادی هم میکرد. طرح ساخت شهرک های جدید هم بهش خورده بود که دیگه محشر بود. اون داشت در مورد مسافرت صحبت میکرد و من تو خیالات خودم خونه و ماشین آنچنانی رو تصور میکردم که دارم با یه ماشین مدل بالا تو خیابونا گشت میزنم.چون وضع مالی پدرم زیاد خوب نبود من هیچ وقت ازش هیچی نخواسته بودم اما حالا اوضاع کم کم داشت فرق می کرد و روال زندگی عادی ما داشت عوض میشد.رو کردم به بابا و گفتم :راستی بابا سهم ما از ارث چه قدره؟پسرم پول مهم نیست. دل خوش مهمه وقتی دلت خوش باشه انگار پولدارترین آدم رو زمینی. ولی اگه دلت خوش نباشه گنج قارونو هم داشته باشیبه دردت نمی خوره.این دل گندگی پدرم همیشه اعصاب منو خورد میکرد حتی وقتی که سر کار بود با اینکه پست مهمی داشت ومیتونست خیلی پولساز باشه براش ولی این کارو نمیکرد. همیشه میگفت ما خیلی خونواده خوشبختی هستیم پسر. قدر این روزارو بدون. منم بچه بودم سرم تو حساب کتاب نبود. آخ روزای بچگی کجایین. اون موقع چه جور فکر میکردیم و امروز چه جور.نه بابا منظورم اینه که مامیتونیم زندگی بهتری داشته باشیم. پول شاید زیاد مهم نباشه اما کم اهمیت هم نیست.اون قدر هست که دل تورو راضی کنه (این جمله رو پدرم با لحن خاصی گفت مثل اینکه میخواست سربسته یه چیزی رو به من گوش زد کنه اما من اون قدر تو فکر ارث بودم که حتی صورت بابارو هم خوب ندیدم.ساعت کوکی زنگزد. سر ساعت شیشو نیم بلند شدم دستو صورتمو بشورم و صبونه بخورم برم دانشگاه. صبونه تموم شد اومدم تو اتاق لباس بپوشم دست بردم طرف ساعتم یه دستنوشته کنارش بود:سلام پسرم خواب بودی دلم نیومدبیدارت کنم من باید ساعت پنج ترمینال باشم بلیتم مال اون وقته دیشب یادم رفت بهت بگم یه صد هزار تومنی گذاشتم بغل کامپیوترت گفتم شاید برگشتنم طول بکشه بی پول نباشی مراعاتشو بکن. هر کاری هم داشتی زنگ بزن خونه عمو ناصر من اونجام. به خالتم سفارش کردم ظهر برو اونجا با خالت هماهنگ کن که کی میای و کی میری. من بهت اطمینان دارم اما تو اینو بذار پای نگرانی های یه پدر پیر ایشالا خودت پدر میشی و میفهمی که من چی میگم. مواظب خودت باش. قربانت : بابا.کاغذو همونجا گذاشتم. خندم گرفته بود.با خودم گفتم: خوب یه دونه گوشی می خریدی که هر موقع بخوای بهم زنگ بزنی. سری تکون دادم. یاد حرف خودش افتادم: پسر من گوشی می خوام چی کار کی به من زنگ میزنه یا کی با من کار داره یا یه چیز دیگه من به کی زنگ بزنم همون ماله تو کافیه ما که همیشه با همیم. تو تمام حرفاش گوشه هایی از عشق به مادرم موج میزد.از خونه زدم بیرون و رفتم طرف دانشگاه. تو کلاس چشمم به سارا افتاد یاد کتاب افتادم. با خودم گفتم بهش چی بگم. ولش کن میگم ندارم بهت دروغ گفتم که دارم اصلن گور پدر اون کتاب و سارا و همه بچه ها. اصلن گور پدر همه.رفتم سر جام نشستم تعداد بچه ها کم بود هنوز نیومده بودن فقط سارا بود و چند تا پسر و دختر که تعدادشون ده نفر هم نمیشد. باهاشون احوال پرسی کردم و آخر نفر با سارا. خیلی تعجب کردم. سارا در مورد کتاب هیچ حرفی نزد. خوب چه بهتر. تا ظهر با هم کلاس داشتیم. پیش خودم گفتم که الانه میاد میگه کتابو آوردی ؟ اما انگار نه انگار. ظهر کلاس تموم شد و رفتیم بیرون. دیگه میخواستم خودمو از نگرانی نجات بدم وایسادم از کلاس بیاد بیرون و خیلی صریح و محکم بهش بگم دروغ گفتم اصلن من اون کتابو تا حالا هم ندیدم. اگر هم بهت گفتم دروغ گفتم که دارم حالا فکر کن که من خواستم سر به سرت بذارم. اومد بیرون رفتم جلو:خانم کاظمی یه لحظه وقت دارین؟(چشم وابروشو با هم بلند کرد و گفت )بله آقای رحمانی من برای شما همیشه وقت دارم. امر بفرمایید؟بازم در مواجهه با چشمای اعجاب انگیز سارا کم آوردم. انگار کلمه ها خودشونو از من قایم میکردن که مبادا من یه چیزی بگم که به سارا بر بخوره. هر چند من در مقابل سارا هیچی برای گفتن نداشم. یه پسر معمولی خود خواه از خود راضی لوس که احساسات هیچ کس براش مهم نیست. اما سارا یه دختر خوشگل و خوش سرو زبون(حداقل تو این مدت)و با وقار.راستش من..... من..... من کتابو.....کتابو ندارین.بله من اون کتابو ندارم. نمی خواستم بهتون دروغ بگم. ولی اینو بذارین به حساب غرور مردانه.(با خنده) ها ها ها غرور مردانه.خیلی بی شرمانه میخندید. اصلن با نوع رفتار و پوشش چادریش نمیخون. تو همون حال ادامه داد:جالبه. راستش من اون کتاب رو نمی خواستم از شما بگیرم. فقط خواستم بدونم اگه اونو ندارین بهتون بدم تا کامل بخونیدش. چون از حرفای اون روزتون فهمیدم که خوب کتاب رو نخوندین وفقط قسمت کوچکی از اون رو خوندین.وای من میخواستم به سارا چی بگم و اون چه جوری رفتار کرده بود.اون کتابو دارین ؟آره الانم پیشمه. میخواین بدم بخونیدش. البته مواظب باشین خراب نشه این کتاب مال پدرمه.چه معرفتی داشت. با این که دختر بود اما منو حسابی شرمنده خودش کرده بود. اصلن من مشکل دارم که باید همیشه بخوره تو ذوقم. ذهنیت من نسبت به افراد همیشه غلط از آب در میاد. بالاخره کتابو ازش گرفتم و قول دادم که ازش خوب نگه داری کنم. موقع رفتن بهم گفت:آقای رحمانی شمارتونو بهم میدین ؟شاید یه دفعه بابام کتابو خواست. البته اگه ممکنه؟_نه مشکلی نیست. یادداشت کنید صفر نهصدو..............بعد از اینکه شماره رو به سارا دادم ازش جدا شدم و رفتم خونه خالم. تو راه همش تو فکر سارا بودم. آخه یه دختر چطور میتونست این طور منو مسحور خودش کنه. منی که هیچ کی رو داخل آدم حساب نمی کردم. حتی دخترا در مواجه با من خیلی محتاط برخورد میکردن

۳ نظر: